مرگ ... گاه در سایه نشسته ست٬ به ما می نگرد!!   

یا هو ... !!

 

و قاف

حرف آخر عشق است ...

آنجا که نام کوچک من آغاز می شود!!

 

زنگ اول خوردو از کلاس اومدیم بیرون٬ مریم جلوم سبز شد گفت فاطمه دیگه نمی تونم تو کلاس اشراقی شعر قاف رو بخونم ... فک کردم کسی تو کلاس خوندتش ولی گفت: قیصر مُرد !

نمی دونم چرا یه دفعه اصلا راهرو بهم ریخت ... باورم٬ نمی شه ... قیصر امین پور ... ؟! چرا امسال اینقدر این اسم عجیبه؟! ... اول سال همه می گفتن خانوم اشراقی دبیر ادبیات٬ همسر قیصر امین پوره ... می گفتم کی؟ قیصر امین پور؟ همون قیصر امین پور خودمون که شعر حرفهای ما هنوز نا تمامش ۴ ماه بالای آی کیوها بود؟ (... ... ... ) 

 

"باز هم اول مهر آمده بود ... و معلم آرام٬ اسم ها را می خواند: -اصغر پور حسین ... پاسخ آمد حاضر ..." ... 

 

"غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب ز خنده بستن است ... گوشه ای درون خود ... "

امروز ... غم انگیزناک بود٬ همه ناراحت بودن ... زنگ سوم هم با خانوم اشراقی کلاس داشتیم که خب طبیعتا نیومد ... می گفتن زنگ اول که اومده مدرسه و این خبرو بهش دادن٬ توی دفتر دبیران بوده ... می گفتن مثل اینکه قیصر امین پور سکته ی قلبی کرده٬ آخه سر اون تصادفی که کرده بوده ضعیف شده بوده و کلیه هاشم از کار افتاده بوده و دیالیزی بوده و ... توی بیمارستانِ دی ... 

زنگ آخر که خورد یه اعلامیه روی یه مقوا روی بُرد زده بودن:

 

افتاد

آنسان که برگ

آن اتفاق زرد می افتد 

 

افتاد

آنسان که مرگ

آن اتفاق سرد می افتد

 

اما

او سبز بود و گرم که

افتاد

 

در گذشت ناگهانی استاد شعر و ادب فارسی

جناب آقای دکتر "قیصر امین پور" را به تمامی دانش پژوهان و بویژه همسر ایشان "سرکار خانم اشراقی" تسلیت می گوئیم. 

 

 

 

پ.ن. دیشب داشتم اس ام اسای Yadegarings امو می خوندم از توش چِشَم افتاد به اون شعر قیصر امین پور که حدیث روز ۱۹ اردیبهشت فرستاده بود٬ باهاش کلی دلم واسه راهنمائی تنگ تر شد ... امروزم زنگ سوم٬ پای تخته نوشتمش:

 

حرفهای ما هنوز نا تمام!!

تا نگاه می کنی وقت رفتن است؛

باز هم همان حکایت همیشگی ...

پیش از آنکه با خبر شوی٬ لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ...

آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود دیر می شود!!

 

 

پ.ن.۲. خانوم اشراقی گفته بود اول کلاس شعر بیارین بخونین من از قیصر امین پور یه شعر بردم و با خجالت(!) خوندم ... دو خط آخرشو باهام زمزمه کرد و گفت البته این برگرفته از جبران خلیل جبرانه!! ... بچه ها از ته کلاس پرسیدن خانوم شما تمام شعرای ایشونو حفظین؟! ... جواب داد "خب بالاخره آدم یکی از نزدیکاش که شاعر باشه... ام ... خب به هر حال ... پدرش٬ مادرش٬ برادرش٬ خواهرش که شاعر باشه ... خب به هر حال ... !!" بچه ها: "بله بله... :دیییییییییییییییی!!"  ... این بود:

 

ایستاده در باد

شاخه ی لاغر بیدی کوتاه

بر تنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه

بر سر مزرعه افتاده بلند

سایه اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم

نه کلاهش را پشم

سایه ی امن کلاهش اما

لانه ی پیر کلاغی ست که با قال و مقال

قار و قار از ته دل می خواند:

آنکه می ترسد ... می ترساند!! 

 

 

پ.ن.۳. الآن داشت یه فیلم از زادگاه و مدرسه و غیره ی قیصر امین پور می داد ... خیلی گریه داشت!! ... دخترش تازه دوم راهنمائی بود ... !! 

 

 

پ.ن.۴. امروز روز نوجوان بود گویا!! ... از اونجایی که آقای امین پور فوت شدن شایسته نیس بگیم تبریک!! پس (به قول مهتا:) گرامی باد ... !!

 

 

پ.ن.۵. این شعر قیصر: 

 

سه شنبه؛

چرا تلخ و بی حوصله؟

  

سه شنبه؛

چرا این همه فاصله؟

 

سه شنبه؛

چه سنگین! چه سرسخت٬ فرسخ به فرسخ!

 

سه شنبه ... خدا کوه را آفرید!و امروز ... سه شنبه بود!!

من قیصر امین پورو خیلیییی دوست داشتم٬ شعراشم بی نهایت قشنگ بود ...

روحش٬ شاد  ...

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه ...

 

لينک
سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦ - IQha