حکایت آن عده ی کثیر راهپیمایی خواه!!   

یا هو ... !!

صبح بود و ما در حیاط ... یکی پرید از جا و گفت: راهپیمایی!!
و اینطور شد که عده ی نسبتا انگشت شماری به سمت واحد اجرایی هجوم بردند. اما ... اتفاقی افتاد. و آن این بود که آن عده ی انگشت شمار٬ یکهو عده ی کثیری شدند!!

جلوی واحد اجرایی پر شد از کسانی که زیر لب راهپیمایی راهپیمایی می گفتند و در تلاش بودند تا نام خود را به لیستی که در دست فردی از آن عده ی کثیر مذکور بود بیفزایند!
آخر می دانید؟! کسی از این جمع کثیر مذکور خبر نداشت شاید٬ که سرکار است و همگی دلشان خوش بود به دو زنگی که  قرار بود دو در بشود ... !!

دل خوشیشان اما٬ دیری نپایید که نابود شد!! ... زنگ خورد و اسم خود را در لیست اصلی نیافتند. آن عده ی کثیر مذکور جلوی واحد اجرایی٬ چند برابر شده بودند و حیران از اینکه چه رویی دارند اینها!! از هر کلاس فقط سه نفر آیا!؟ (باز خواجه عبدالله انصاری شدم. ای بابا. ای بابا. این بیچاره تو گور هی ... !! )

جان همسایه بغلی بقال سر کوچه بگوید برایتان ... وا کردند ما را از سرشان!!  چگونه؟! ندارد که! گفتند اواسط زنگ دوم صدایتان می کنیم و ما وا شدیم از سرشان!! (البته به همین راحتی ها هم نَها! ... ولی خب ... بالاخره که وا شدیم ... از سرشان!! ) و چه شد اگر گفتید؟! ... تحمل اجباری یک ساعت و نیم از کلاس بیات!!  ... هی گفتیم "ما می خواهیم مرگ بر آمریکا گوئیم!! می خواهیم مشت هایمان را بر دهان آمریکا کوبیم" ... ولی با تخته ی کلاس صحبت کردن تاثیرش بیشتر بود و این شد که "مرگ بر آمریکا٬ ضد ولایت فقیه و غیره" یمان را سر کلاس جبر جاری کردیم و دهان آمریکا از همانجا محتمل مشتهای کثیری از طرف فرزانگانیهای سر کلاس بیات گیر افتاده شد!! ... نگذاشت برویم٬ نگذاشت!!  و این شد که هنگامی که به سر حد کچلی رسید عصبانی فرمود: "راهپیمایی خواهان بیرون ... زود!!" ... و دو سوم کلاس بود که در یک چشم بر هم زدن خالی شد!! (و جا ماندند از راهپیمایی البته! به لطف بیات!! ) ... چند دقیقه ی بعد کریمی پور آن یک سوم باقیمانده را هم نجات داد و کلاسهای ۱۰۲ و ۱۰۳ که زنگ پسینشان ورزش بود به مقصد (!) سینما رهسپار شدند!! هر چند٬ سینما که نه! جشنواره ی رشد ... و چه مسخره!!

راه را باید پیاده می رفتیم٬ آخر سینما فلسطین با اینکه کمی از بیخ گوشمان آنور تر بود٬ ولی در هر حال نزدیک بیخ گوشمان که بود!! از اول تا آخرش روی پله های گوشه ی سینما مشغول سخن گویی بودیم و لحظه شماری برای پایان!! ... از مدرسه ی خدیجه ی نمی دانم چی چی یا نمی دانم چی چی ِ خدیجه هم آمده بودند که ... زین پس هر جا رفتید با افتخار می توانید بگوئید از کدام مدرسه آمده اید!!  (اما خب نگوئید ترجیحا ... می دانید که ... !! )

بالاخره جشنواره ی رشدشان تمام شد و ما به مدرسه بازگشتیم!!  وقتی رسیدیم بچه ها را پیج کرده بودند به آمفی تئاتر برای بزرگداشت قیصر امین پور!!

... و با حضور خانوم اشراقی!! می دانستیم که زنگ اول آمده بود!! سر کلاس ۱۰۱ ایها شعرهایی از قیصر را خوانده بود و گفته بود تلافی تمام این چند سالی که نمی توانستم شعرهایش را بخوانم!!

بزرگداشت اینطور شروع شد: اول قرآن و بعد شعرهایی از قیصر که تلاوت می شد!! ... بعد از آن متنی تقدیم به خانم اشراقی و بعد ... خانم نقوی به بالای سن آمد و از خانم اشراقی اجازه خواست تا دعوتش کند به بالا!! آخر تا به حال قبول نکرده بود صحبت کند در جایی؛ اما٬ بلند شد اینبار!! ... نرفت بالا ... از همان پایین حرف زد٬ صدایش نمی رسید و می خواست به بالا برود که میکروفون را آوردند:

"به عنوان معلمتون می گم  . . .  توی این ۱۵ سال شعراشو حق نداشتم بخونم٬ مبادا تبلیغی بشه. اما الآن آزادم. چون دیگه فقط مال من نیست. مال همه س.   . . ."

(از اونجایی که خانوم اشراقی احتمالا نمی خواد صحبتاش اینطوری منتشر شه و گفت قیصر دوست نداشت از خودش بگه یا نزدیکانش بگن٬ هرچند پس از مرگش و اینا ... احتمالا درست نیست بنویسم اما آخرش اینطوری تموم شد: )

"دلم را ورق می زنم به دنبال نامی که گم شد ... در اوراق‌‌ ِ . . . !! . . . ای فزون تر از زمان٬ دوره ی پادشاهیم ... ای فراتر از زمین مرزهای کشورم!! . . . روز تولدش روز سال فوت فروغ بود و روز فوتش روز سال تولد مولانا ... امیدوارم خودشم اینطوری بوده باشه!! ... متشکرم٬ خیلی ... لطف کردین ... !"

و ما مبهوت تماشا کردیم نقوی را که به جلو آمد و جلوی روی خانم اشراقی روز دانش آموز را تبریک گفت!! جلوی پوستر قیصر! ... تبریک گفت و گفت که سال بالاییهای ما هدیه ای را آماده کرده اند برای این روز و خلاصه مبارکمان! ... بعد هم شروع شد:‌ زنگ آخرمان!!

 

پ.ن. زنگ آخر با خانوم اشراقی کلاس داشتیم ولی به دلایل نامعلومی نیومد و یه آزاده نامی رو که پارسال طلای المپیاد ادبیاتو گرفته بود فرستاد تا بمون میر علم دار درس بده!!  ... نذاشتیم درس بده و کلا خیلی خوب بود که خود اشراقی نیومد چون اون زنگ به مناسبت روز دانش آموز شیرینی آوردند و دفترچه هایی که بچه های دوم درست کرده بودند و پشتشون یه ماهی بود که در اصل نوشته بود سمپاد رو به عنوان هدیه دادن ... خب ... روز دانش آموز مبارک!!

پ.ن.۲. گویا راهپیمایی روندگان توی مسیرشون با یه عده ای برخورد کردن که نتیجه ش بازگشت به مدرسه بوده!! ... گویاها  ... وگرنه شنیدن کی باشه مثل دیدن؟! ... اینا !

پ.ن.۳. امروز به کسایی که پژوهششون نجومه برگه های رضایت نامه دادن برای اردوی نیاسر کاشان ... ۵ شنبه تا صبح جمعه ... !!

پ.ن.۴. می گم٬ می گین خوب نیس اینطوری بنویسم؟!

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه

 

لينک
دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦ - IQha