یه شب رصدی ... نیاسر / کاشان !!   

به نام او ...

ساعت 1 و نیم است یا چیزی در این حدود و ما درحیاط ِ راهرو ، راهروی حیاط (گویا به اینجا حیاط پشتی می گویند ! ) نشسته ایم و ... اهم ... به صحبتهای 4 نفر در همان نزدیکی گوش می دهیم !! آنها آدمهای دانشجو استند ، و دوتا از آنها گویا جلف استند ... که یکی در زیرمجموعه ی جلف ادایی و دیگری در زیرمجموعه ی جلف ظاهری و قیافه ای استند ... آن که جلف ادایی است با همان اداهای دیدنی می گوید : بچه ها دانشگاه خوش می گذره ... یعنی خوش می گذره ها ! دیگران تایید می کنند و اندکی راجع به دانشگاه حرف می زنند و ... از اینها ! صدای یک آقای معلم از یکی از کلاسهای بالا می آید که فیزیک ( گمانم فیزیک بود ! ) درس می دهد ... صدایش گاه در این حیاط است ! باحال است ! (این موضوع که صدای او در حیاط است !! ) آن 4 نفر می خندند و می گویند : آقای فلانی ! (اسمش یادم نمیاد) بعد حرف می زنند راجع به معلم ها ! ... خب ، نگفتم آنها که هستند ؟! می دانید دیگر ! ... فارغ التحصیلان !! ، امروز راهروها پر از انواع و اقسام دانشجوها با انواع و اقسام تیپ ها بود !

زنگ آخر خورد و بیشتر بچه ها رفتند و ما موندیم ! قرار بود برای رصد بریم نیاسر/کاشان ... 2 تا مینی بوس بود و خب رفتیم و نشستیم ! همراهامون / راهنماهامون سومای خودمون بودن + یکی از دوما + چند تا فارغ التحصیل ! غیر از اونا خانوم اسماعیلی و دوتا آقای راننده !! ساعت نزدیکای 3 راه افتادیم ، ته مینی بوس سبز و سفید ، من و فاطمه و زهرا و یاسمین و رومینا ... و صندلی جلویی الهه و دختر خاله () . از اونجایی که راه طولانی بود کلی کارای مختلف انجامیدیم ... حرف زدیم ، راجع به خانوم شریعتی بحث کردیم ! ، آهنگ گوش دادیم ، آهنگ مدار صفر درجه گوش دادیم (این متمایزه !! ) ، مدار صفر درجه خوندیم !! ، حرف زدیم ، تکون خوردیم ، خندیدیم ، سعی کردیم شعر بخونیم (شعرای راهنمایی!! ) که با توجه به با ذوق بودن چند نفر جلویی (تغییر محتوای شعر به "رفتیم دبی چه جایی بود ... " "بهاره ... " و ... ! ) بی خیال شدیم ! و خب کلی کارای دیگه ! ( البت راجع به صفات حیوانات حرف نزدیم ... !! ) در این حین هوا رو به تاریکی رفت و رو به تاریکی رفت و تاریک شد ! راه این قدر طولانی بود که خیلی زوده بگم رسیدیم ! ولی خب ... ساعت 7:28 (به طور دقیق! از روی گوشی هوویم !! ) در حیاط مدرسه ی راهنمایی و دبیرستانِ یه چیزی تو مایه های معراجِ یه چیزی و اینا ، وایسادیم و پیاده شدیم ! عده ای می گفتن اینجا کجاش سرده ؟ لباس بسیار بسیار گرم ... ! ( که مرنجاب نبودن دیگه !! نصفه شب هوا در حد انجماد سرد میشه ! ) رفتیم تو ساختمون مدرسه ! نفری یه ساندویچ هایدا با سس سفید بیژن (!) دادن بهمون ! رفتیم طبقه ی بالا ، نمازخونه ... شام و بعد هم نماز ... رفتیم طبقه ی پایین ... قرار شد تقسیم شیم به گروهای 5-6 نفره و هرکدوم با یه راهنما ! (بعد از اینکه از زبان ساره شنیدیم که او راهنما نیست و فقط بین گروهها راه می رود (!!) بسیار مسرور گشتیم ... !! ) به ثمره (یکی از سوما که بعدا معلوم شد آدم نیست بلکه ثمره است !! --> از قول یکی دیگر از راهنمایان ، آخه نصفه شب بدون هیچ گونه کاپشن ، سوییشرت یا چیزی از این قبیل آن دور و بر قدم می زد !! ) گفتیم راهنمایمان شود و بعد چراغ قوه ها را طلق قرمز زدیم و رهسپار حیاط شدیم ! ستاره ها اومده بودند ! البته اصلا به پای مرنجاب نمی رسیدند ، آن 4 و ربع صبح که از حجره بیرون آمدیم و یکهو از ازدیاد ستاره ها و کشفِ آسمانِ واقعیِ کویر میخکوب شدیم و چشمهامان گشاد شد و ذوق زده شدیم کلیِ کلی !! (البته چند وقت بعد چیزی شد در مایه های همان ! ) چراغهای ساختمون رو خاموش کردند و همه جا تاریک شد (به جز چراغای چند تا خیابون پشت ساختمون مدرسه ! ) و دیگه قیافه ی همدیگه رو تشخیص نمی دادیم ! من، فاطمه ، زهرا ، سها ، ساجده ... ! قرار بود صورت فلکی ها رو ببینیم و بشناسیم و اینا ...از ذات الکرسی شروع کرد ، اون W ، M اِ گویا صندلی !! و بعد قیفاووس ( اون خونه هه ) و دجاجه (صلیبه ) و دلفین و حمل و دب اصغر و ... وای این فرس ِ چیز !! (تازه فرس اسم گروه نجوم فرزانگانه و ثمره گفت اگه بلدش نباشین آبروریزیه !! ) خیلی چیز پیچیده ای بود ، تا می آمدی سرش را پیدا کنی پایش گم میشد و تا پایش پیدا میشد سرش گم میشد (البته این در صورتیه که پا و سرش رو پیدا کنی ! ) ... اسب بود !! غیر از اینا کهکشان آنرومدا (که از آنجایی که خوراکی انرژی زامان همراهمان نبود راندمانمان هی کم می شد ، ندیدیمش ! ) و خوشه ی پروین و چند صورت فلکی دیگر ... ! بین اینها یه کم هم استراحت کردیم و ... آهان! یکی از حرفهای راهنما ! ... گفت : بچه ها شما خیلی چیزین ... خیلی بچه این !! ( ) ... اَاَاَاَ راستی صورت فلکی جبار رو یادم رفت !! خیلی (این یعنی خییییلی) خوشگل بود ! و باحال و اینا !! بعد از دیدن هر صورت فلکی هم باید اسکیجشو رو کاغذ می کشیدیم ! بعد رفتیم سر تلسکوپ ... که تنظیم شد روی دنباله دار هلمز و ... ! راهنمایان بسیار ذوق زده بودند ! گلشن هر چند وقت یه بار داد می زد : اَ ... فلان چیز ! ... عشق من در زندگی اینه !! / اولین بار که شهاب دیدیم همه کلی شوق و ... اَاَاَ ، شهاب و اینا ! بعد تا صبح مجموعا کلی شهاب دیده شد ( که البته اونا دیگه شهاب نبودن ! ما با فریدون و غضی ( مخفف غضنفر ) و اینا ازشون یاد میکردیم !! ) ساعت 12 گفتن بریم بخوابیم و 1 و نیم برگردیم تا بتونیم چیزای دیگه رو ببینیم و اینا . دوتا از بچه ها تو راهرو نشسته بودند و با چراغ قوه ی همانند دیگر چراغ قوه ها قرمز ، کتاب می خوندن ! رفتیم نمازخونه که شاید بخوابیم ... (هوا الان سرد است ! سرد ؟ چیزی در حد اینکه از سرما بلرزی ، منجمد شوی !! ) 12 و نیم تا 1:33 خوابیدیم تقریبا ... البته خب خیلیم نخوابیدیم بیشتر خواب و بیدار بودیم . بیدار که شدیم اولش از اونجایی که حوصله نداشتیم از جامون پاشیم ، همون جا موندیم ! (زهرا پاشد و رفت پایین ! ) چند دقیقه که گذشت با عذاب وجدان از اینکه شب رصد گرفتیم خوابیدیم و الان میشه کلی کارای مفیدتر کرد و از اینا ، بالاخره پاشدیم ... ما رفتیم بیرون و زهرا برگشت تو !! زحل رو از پشت تلسکوپ دیدیم ! (واای ... محشر بود !! با حلقه هاش !! ) و سحابی جبار و اینا ... ! بعد گفتن بیاین تنظیم تلسکوپ یادتون بدیم که فقط زهرا خوبی انجام دادش !!

قرار شد بریم تو بشینیم حرف علمی و اینا ! تو همون راهروی طبقه اول گرد نشستیم و اول یه ذره راجع به فیلم "راز" و قانون جذب و اینا حرف زدن ! و یه سری چیزای دیگه ! زهرا به طور منحصر به فردی نشسته خواب می رفت ، گلشن و فاطمه (هووم نه!! اون يکی!!) این طرف گردنشون به سمت داخل خم می شد ، زهرا برعکس !!  بعد نگین اومد و حالا اون سوال می کرد گلنوش جواب می داد و با هم راجع بهش حرف می زدن و اینا ! بقیه هم یواش یواش پراکنده شدن !! !! رفتم تو حیاط ... رومینا دوربینشو گذاشته بود رو سه پایه و عکاسی نجومی می کرد (بله ، ایول بهش !! ) میترا یه چیزایی از اردوهای گذشته با رصدخانه ی زعفرانیه تعریف کرد ، که آخرش یه عکس دسته جمعی هم با هم گرفتند ( یه چیزی حدود 100 نفر بودن !! ) و اینا ... بچه ها گفتند هفته ی دیگه بارش شهابیه !! بعد صورت فلکی جوزا رو دیدیم (ماهِ من !! ) (اسد هم قبلش دیدیم ) من و رومینا نشستیم یه جا و از رو گردونه ی آسمان صورت فلکی نگاه کردیم . یه بار که رفتیم تو و دوباره برگشتیم زهره هم طلوع کرده بود !! ( توی این مدت یعنی بعد از بحث علمی ، تقریبا 4 ، 5 نفر تو حیاط بودند ) خیلی خوشگل بود و درخشان و اینا ! ولی از پشت تلسکوپ ندیدیمش ! مریخ هم بود !! اون موقع تقریبا بالای سرمون بود و فقط رنگش یه کم با بقیه ی ستاره ها فرق داشت ، یه چیزی تو مایه های نارنجی !  بعد هم نماز صبح ! تقریبا یه ربع خوابیدیم بعدش ! گلشن (یه گلشن دیگه ... گلشن ِ پایه ی خودمون !! ) و یاسمین از اون طرف قه قه می خندن ! بقیه گویا خوابند ! نیلرام رو بالش فاطمه خوابیده !

 میان تو میگن بلند شین راه بیفتیم ... ساعت تقریبا 6 صبح . واسه صبحونه شیر کاکائو و کیک خوردیم و رفتیم سوار مینی بوسا شدیم ! تو راه زهرا کلی از قیافه های خواب با دهنای باز عکسید و ... ! ساعت 20 دقیقه به 11 صبح رسیدیم دم مدرسه و ... اوهوم تموم شد !!

 

پ.ن : چند روز پیش مادر یکی از بچه ها فوت شد ، بچه های 1/1 دیروز زنگ آخر رفتن مجلس ختمش ... فاتحه ...

 

نوشته شده توسط : الهام (شمبلیله)

 

لينک
سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦ - IQha