از یادداشتهای روزانه ی یک سمپادی تازه به دبیرستان رسیده ! *   

۱۸:۴۷ ...

اینجا قرار است یادداشت هایی از یک سمپادی تازه به دبیرستان رسیده باشد !

اما من نوشتنم نمی آید! چه کنم؟ آیا؟

.

.

.

۲۱:۲۵ ...

 

یا هو ... !!

سه شَمبه٬ یکِ آبان: رفتیم پرسش و پاسخ شریعتی ببینیم چیه اینقد گیر داده بیاین. اگر می خواهید اندامی متناسب داشته باشید٬ به پرسش و پاسخ شریعتی بروید!! تنها یک جلسه کافیست تا آنقدر حرص بخورید که دیگر چیزی از شما باقی نماند! صد در صد تضمینی (یک بار امتحان کافیه). اخبار سخنان دلنشینشونم که همه جا پر شده!!  فقط یه چیزی: به خدا قسم در و دیوار خدا رو ستایش می کنن٬‌ تو که قلبت پاکه! گوش کن!

 

۴شَمبه٬ ۲ آبان: زنگ ناهار + پخش آهنگ ---> حلقه ! اینه فرمول حلقه های اینوریا!!  ... اینجا حلقه هاشون با حلقه هامون چن تا فرق اساسی داره. واسه شون بارون و تگرگ و غیره اهمیتی نداره زیاد٬ به قول زهرا تو ظل آفتابم حلقه می زنن. مث مام نیستن که باید با التماس جمعمون کرد واسه حلقه. خودشون جمع می شن. البته. خودشونم تا زنگ می خوره متفرق می شن. این تا زنگ می خوره یعنی تا زنگ می خوره. نه پنج دیقه٬ ده دیقه٬ یه ربع٬ و اگه شد بیست دیقه بعد زنگ!! تا زنگ می خوره! ... راستی مام -یعنی من و هوویم! ما!! - رفتیم تو حلقه!! واسه اولین بار !

 

۵ شَمبه٬ ۱۰ آبان:  راهنمائی ... !! ((: ... دبیرستان ... !!‌ ((:‌ ... (آشنایی عملی با قانون جنگل و کاربرد های آن!! ) ...

 

شَمبه٬ ۱۹ آبان: یکی به این ۴ خونه بفهمونه مِی باشد/می باشد٬ مِی باشم/می باشم٬ مِی باشی/می باشی و غیره غلط می باشند ... یکی بفهمونه به این ۴خونه ...

 

دو شَمبه٬ ۲۸ آبان: من دلم راهنمائی می خواهد! کسی هست که درک کند این را ... آیا؟؟! ... ظالمای بد ! نذاشتین دیگه بریم مدرسه مون؟؟ ... دو شَمبه است! و من ... دلم ... راهنمائی می خواهد!! ...

 

 

 

 

یه شَمبه٬‌ ۴ آذر: ما امتحانِ ... امتحان ِ عربی داشتیم ! و کلی خندیدیم!! ... امتحان سه سری بود اما٬ باز هم همه ی سری الفی ها مفعول را اشتباه مثل هم نوشتیم ! ((: ... آخر آخرش هم کلی به آن خانوم سمعی بصری ای ه خندیدیم ! ((: ... و بیرون ... بله ! دوباره باز هم: بارووون!! ... ما نیز دیدیم حیاط خالیست از بزرگترها و بعد از کمی دو دل بودن ... دویدیم وسط حیاط و حلقه زدیم و ... در نهایت ذوق ... در نهایت ذوق ... در نفس سازی خواندیم!! بعد از ماه ها ... (همان افطاری خب! ماه ها می شود دیگر!!) که البته!! زیاد ذوق نکن! نصفه خواندیم!! بزرگترها که آمدند مظلوم بودند و چیزی نگفتند اما یکی گفت شاید ناراحت شوند!! و ما دیگر نخواندیم. اما ... حلقه بزرگتر و بزرگتر شد و سرود ملی خواندند و ما چرخیدیم و ... چرخیدیم و چرخیدیم. و خیس شدیم. خیلی!! ... و اولین حلقه ی دبیرستان بود که ... خوش گذشت!!‌ خیلی!!

 

۴شَمبه٬ ۷ آذر: امروز قرار بود یه آزمون بسیج بدیم تا بشیم بسیجی فعال!!  صُب قبل امتحان شیمی و با اندکی خنده٬ توی نمازخونه در حالیکه گرداگرد یکدیگر بنشسته بودیم امتحان دادیم ! به این صورت که همه کتاب جلوشون وا بود و یکی که صداش رسا بود گزینه های درستو بلند بلند می خوند مام تیک می زدیم :دی ... خانوم تهرانیم با خنده اومد ازمون عکس گرفت رفت!!  فقط یه ذره توی عکسه آبروداری کردیم یه ذره زاویه های نشستنمونو تغییر دادیم  ... بعدشم که امتحان شیمی و نتیجه ش اینکه من و زهرا تا زنگ آخر "زیست تخریب پذیر٬ کل صفحه ی سوم" گویان٬ سَر ِ مِلتو خوردیم و خودمونم: قهقهه!!  ((:

 

* قسمتی از عنوان حق کپی رایت دارد ! برای کودک ۴ ِ عزیز ! 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه


 

لينک
چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦ - IQha