"من هستم" e اولای کوچولومون/شون !   

یا هو ... !

بعد از کلی دعا و استرس بالاخره مدرسه ... از در می خوام برم داخل که خانوم ابراهیم زادگان هم داره میاد ... می گه بفرمائین داخل و با هم وارد می شیم ... م د ر س ه ... الهام از سوراخ موشی میاد بیرون و با ذوق می پرم بغلش ! ... خانوم ابراهیم زادگان می گه "شما از کی همو ندیدین؟!" ... - از دیروز ... نه دیشب ...
. . .
حالا دوباره "راهنمائی ه اینجا" ! می ریم داخل که مهسا هم اونجاس!! ... بعدش خانوم غلامی که کلی تحویل می گیره  ... و ... اولای ریزه میزه و کیانا و چیزای دیگه.
حالا افتتاحیه ی کارسوقشونه و همه با کلاهایی که رو سرشون گذاشتن اومدن تو طبقه ی اول ... "بادبادکها" و "یار دبستانی من" می خونن و بعدشم "اردو: بچه ها روبروی مدرسه٬ همه یک صدا ..."
حالا قراره برن سر غرفه هاشون ! ... بقیه هم می رسن: مرضیه٬ ملیکا٬ ستاره٬ پریا !
می ریم غرفه ها رو ببینیم که در کل به این نتیجه رسیدیم که زیادم بد نشد که سال ما "من هستم" نداشتیم !  ... از بین کلشون یکی خیلی جالب بود که از توی یه تخم مرغ یه جوجه ی ۱۷.۵ روزه در آورده بود. داشتیم از غرفه شون می رفتیم که یکیشون به اون یکی گفت اینو خراب نکنی الآن علامه حلیا میان ! ... شایعه شده بود آخر کارسوق قراره علامه حلیا بیان داوری!! اینا هم اول ... خنگ ... ! 
یه سری هم که کلا تحویل نمی گرفتن٬ گفتم هیچ می دونین ما اول دبیرستانیاتونیم؟! چرا تحویل نمی گیرین خب ! ... اول فکر کرده بودن دوماشونیم بعد دیگه انقدر توضیح دادن سرمونو خوردن!!
یه سری شونم برگه داشتن ما نظرامونو می نوشتیم نشستیم واسه شون خاطره نوشتیم!! ... بعد که می دادیم بهشون فکر می کردن نظراتمونه کلی ذوق می کردن که اینهمه نوشتیم!!
بعد دیگه حلقه زدیم (خیلی حلقه ی لوسی بود: شاهکار دوما و سومای عزیز ) که خانوم ساکی به شدت بد نگاه می کرد و ما هم از حلقه اومدیم بیرون. بعد دیدیم کلا داره بد نگاه می کنه رفتم پرسیدم از نظر شما اشکالی داره ما حلقه بزنیم؟! ... "اشکالی نداره اگه مقنعه هاتونو بگیرین نیفته!!" ...
بعد از حلقه وقت آزادشون بود ! ... ما -من٬ پریا٬ الهام٬ مرضیه٬ مریم- هم رفتیم نشستیم روی سکوی جلوی نمازخونه و یه ذره صحبت کردیم و به پردیس (پردیس بود دیگه؟) که داشت زمینو فوت می کرد خندیدیم !
...
تو سوراخ موشی بودیم که پیج کردن دوما و سوما بیاین حلقه بزنین ... ما کنار سوراخ موشی حسرت زده وایساده بودیم که خانوم ابراهیم زادگان اشاره کرد اول دبیرستانیارم بگو ! ... ما هم از خدا خواسته ... دویدیم رفتیم با خ. ابراهیم زادگان حلقه درست کردیم٬ سوما دور ما یه حلقه ی دیگه و دورشون دوما و دور دوما هم اولا حلقه زدن ! انقدر خوشگل شد ... بعد از ۸۵ روز شعرای راهنمائی!! ...
- توی یک دیوار سنگی ... دو تا پنجره ...
خ. الهه امیرجاملوئی تشریف اوردن داخل حلقه گفتن زود باشین ای ایران. عوضش کنین. عوضش کنین!! ... و ما:‌ بادبادکهای سپید ما در ...

. . .

- توی یک دیوار سنگی ...
پیج می کنن: خانوم ابراهیم زادگان! ای ایران!!
- دو تا پنجره اسیرن ... دو تا خسته دو تا تنها ... (مقداری بلند تر)
- خانوم ابراهیم زادگان‌ ! ای ایران !
... خانوم ابراهیم زادگان ... کاشکی این دیوار (خیلی مقداری بلندتر) ... خانوم ابراهیم زادگان ...
- ... شاید اونجا توی دلها ... درد بیزاری نباشه!! (خیلی خیلی مقداری بلندتر) میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه!! دیگه دیواری نباشه!! ... (خیلی خیلی مقداری فریاد!!)
بعد دیگه به شدت احساس غش کردیم که خ. ابراهیم زادگان نشست وسط زمین. ملیکا پشت سرشو بعد هم همه اومدن ... دنیای من ! ( ! ) و اینا!!

و پایان !

 

پ.ن. مریم زنگ زده می گه "کجایی؟" می گی "روبروی کلاس صد و ... ۶/۱"! ... می گی "بریم پیلو ... کافی شاپ !" ... راه می ری و می خونی "چون رود لحظه ها گذشتند٬ دستمان از هم جدا شد ... رفتیم! در دل نور پیمان ... " ... تعجب می کنی از اینکه بعد هر شعرشون حلقه رو بهم نمی زنن ... ! ... سه ماه شد؟؟ ... حالا هی برو تو ۳.۶ پای تخته شون (تخته ی ۲.۶ ایهاشون) بنویس: "یا هو ... !! - می باشد غلط می باشد :دی - خبرها و نظرها با VO ۳/۶ " ... حالا هی برو جلو دفتر خانوم مصدقی اشک بریز ... ببین؟! همه ش بخوره تو سرت ! با این راهنمائی دوست داشتنت ... !


پ.ن.۲. ملیکا٬ ساجده٬ فریما٬ فرناز٬ ستاره٬ کیانا٬ الهام٬ مریم٬ مرضیه٬ پریا ع٬ مهسا ن٬ مریم ج!!
(راستی ۲۸ آذر سالگرد هک شدن وبمون بود ! ... الآن ماها هم دبیرستانی ایم دیگه!! aaa ! فک کن!! )


پ.ن.۳. امشب یلدا ئه؟! مبارک !  ... (شب یلدا تو مدرسه رو احتمالا یه نویسنده ی خیلی افتخاری ویژه واسه مون آپ می کنه !‌ )

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) --->‌فاطمه

لينک
جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦ - IQha