عصر یلدا و شب عرفه ، ۲۸ آذر   

دیروز تو مدرسه عصر یلدا و شب عرفه داشتیم. برنامه های یلدا دسته بچه های اول بود.

گروه سرود آهنگ احسان رو خوندن: گفتی باشم حالا هستم چشم به راهه ... بچه های نمایش هم نمایش ضحاک رو آماده (؟) کرده بودن. که البته خیلی آماده نکرده بودن. بچه های موسیقی سنتی هم که کارشون عالی بود. حالا توضیح پشت پرده ...

من تا نیم ساعت قبل از شروع برنامه هیچ نقشی نداشتم. از برنامه ها هم خبر نداشتم. اما خب به لطف یکی از بچه ها به قصد کمک کردن (!) رفتم آمفی تئاتر. اولش فرستادنم دنبال سنجاق واسه شلوار آویزون افسون. انقدر سنجاق نبود که رفتم از آقای کاظمی پرسیدم خانومتون تو خونه سنجاق دارن؟!!

بعدش هم دنبال لوازم آرایش واسه گریم مرضیه گشتیم. از خانوم جعفری که همیشه خط چشم مشکی / آبی / بنفش کشیده پرسیدم که شما لوازم آرایش دارین؟ اونم با اعتماد به نفس گفت: من فقط کرم مصرف می کنم.

آخرش هم مقادیری .... از کیف مبارک یکی از بچه ها یافت شد. مرضیه رو هم شبنم گریم (؟) کرد. من و نگار تو اون اتاقک های کنار سن آمفی تئاتر بودیم که ناگهانی برنامه شروع شد ما هم اون تو موندیم.

صوفیه که انگار مجری بود برنامه رو شروع کرد و یه متن خوند. ما هم که قبل از شروع برنامه در سَدَد / صَدَد فانوس اینا بودیم کلی فانوسو شمع توی کمدا یافتیم و کلی خوشحالی کردیم. هر فانوسیو که ور می داشتیم نصف بنزینش می ریخت رو دست نگار. اونم با همون دستش کبریت روشن می کرد. البته قبلش بسم الله الرحمن الرحیم می گفتیم. خب نشد از شر نگار خلاص بشیم.

بعد از متن صوفیه یه خانومه اومد صحبت کرد که من نمی دونم چی گفت. ما هم کماکان در حال روشن کردن فانوس و شمع بودیم و به این فکر می کردیم که اون وسط چه جوری فانوس ها رو بذاریم رو صحنه !‌

بعد از حرف خانومه (شایدم قبلش ) 2 تا از بچه ها اومدن موسیقی نواختن. بعدش هم بچه های موسیقی سنتی اومدن. خیلی باحال نواختن. مخصوصا دف اولش !‌ تموم که شد تماشاچیا گفتن 2باره 2 باره و اینا واسه همین اونا هم دوباره زدن. ما هم 2 باره حال کردیم. (آرایه واج آرایی 2 )

منو نگار در اون لحظه نقش گیره پرده رو به خوبی ایفا کردیم و پرده رو با زور و اینا نگه داشتیم تا تئاتریا آماده بشن. آخه پرده بسته نمی شد. مجبور بودیم با دستای کوچیکمون (!) نگهش داریم.

در طول نمایش درسا و سها متن و به ملیکا و مرضیه و افسون می رسوندن. آخه حفظ نکرده بودن. یعنی وقت نداشتن حفظ کنن (!). وسطش ملیکا شایدم مرضیه شایدم افسون کلی از متن نخوندن و پریدن یه جای دیگه. سها هم خندش گرفت و کار خراب شد. ما هم سریع پرده رو بستیم (گیره ). تماشاچیا هم زدن زیر خنده (انفجار خنده ). بالاخره نمایش تموم شد. با این که وقت تمرین نداشتن کارشون بد نبود ! ما دوباره پرده رو بستیم و تا بچه های سرود آماده بشن من و نگار یا من یا نگار آویزونه پرده بودیم.

اون وسطا من دنبال جایه خالی واسه فانوسا می گشتم و از زیر پرده شمعای خاموش و له شده رو جمع می کردم. سرودشون که گفتم ماله احسان بود. خیلی باحال بود حیف که پیانو نداشت. تماشاچیا گفتن 2باره.2باره ولی خب بچه ها استرس داشتن و دوباره اجرا نکردن.

بعد از سرود گفتیم با همکاریه اولا دنیای من آنجاست بخونیم که خود روجا وسطاش سوتی داد و ... .

این وسط که پرده رو هی می کشیدیم زهرا حمیدیا می رفت فال حافظ واسه بچه ها می گرفت.

بالاخره هرچی بود (می دونم خوب بود ) تموم شد. گفتن ساعت 6 پذیرایی شروع می شه ولی خب ساعت 5:05 پذیرایی تموم شد!! حلقه زدیم و چرخیدیم و ...

آها راستی وقتی ما توی سالن بودیم بیرون بارون می اومد واسه همین وقتی از سالن رفتیم بیرون هوا خیلی خوب بود. خیلی خیلی زیاد بیشتر خوب.

به یاد اون عکس راهنمایی که روی پله ها بود روی آب نما عکس انداختیم. بسی خوش گذشت. بچه ها رفتن خونه و بقیه که می خواستن واسه دعای عرفه بمونن موندن‍!!

ما (الهه . مریم . نگار . من . محیا ) که گرسنه بودیم با خانوم کریمی پوری جون رفتیم چیپس و پفک و اینا خریدیم و خوردیم و خوردیم. خیلی خوردیم.

واسه دعا با اون فضای قشنگش چیزی نمی تونم بگم.

برای اولین بار شب دبیرستان رو دیدم. درسته مثل شبای راهنمایی جونم نمی شه ولی خب اینم دل چسب بود. ماه می دوید و می رفت. ساعت 11:30 رسیدم خونه.

 


نوشته شده توسط همون نویسنده افتخاری !‌ : مهشید ! 

 

 
راستی مهشید رنگ متن رو چه رنگی کنم؟


 

لينک
دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦ - IQha