بزرگداشت آقای نیوشا / جمعه ۲۳ آذر   

به نام او ...

انگار بالاخره طلسم ننوشتن بزرگداشت آقای نیوشا داره می شکنه . البته من وجود هرگونه طلسمی رو تکذیب می کنم .

چند وقت پیشا یه جمعه ای (23 آذر ) قرار بود بریم واسه مسابقه ریاضی . قبل از شروع مسابقه چون پیشی ها (!)‌ آزمون جامع داشتن ما رو هدایت کردن (!)‌به ساختمون اون وریه که آمفی تئاتر داره . ساعت 8 و نیم رفتیم تو پیلوت ، رو هر میز دو تا شماره ی گروه بود و میزای دم در هم میز داورا ! ... آخر پیلوت یه دره که باز میشه به یه اتاق که تو اون اتاقه هم یه دره که باز میشه به یکی از دفترها . (ما تو اون اتاقه بودیم !‌)

آقای موسوی (گمونم) و خانوم مصلح زاده میان توضیح میدن . بعدم به هر گروه 4 تا بادکنک بنفش دادن (باید بادکنک باد شده می دادیم سوال می گرفتیم ) بعد از این مرحله (تا 11و نیم اینا طول کشید ! ) رفتیم تو حیاط و شدیم 3 تا گروه تقریبا 50 نفره . باید سه تا مربع رو که نسبت به هم یه جور خاصی بودن (یه جور خاصی اینجا یعنی زاویه ی 30 درجه ‌)  با خودمون درست می کردیم . آخرش هم داورا از بالا نگاه کردن و عکس گرفتن و اینا . البته در طی همین مربع درست کردنها یکی از راس ها بسیار تکانهای بی مورد می خورد(!) ما شاهدهای ماجرا می گوییم که او ضمن انجام حرکاتی موسوم به ... (اسمش ضایعس !‌نمی گم !! ) دیگر راسها را نیز به انجام این کار ترغیب و تشویق می کرد . تلاشهای فراوان ضلع ها و تنی چند از راس های دیگر جهت ایستادوندن راس مورد نظر بر سر جای خود کاملا بی نتیجه بود . به همین خاطر وقتی راس مورد نظر یک بار ناغافل به وسط مربع رفت ، یکی از "قسمتی از ضلع" ها طی یک حرکت بسیار ماهرانه در جای راس ایستاد و راس مورد نظر ِ بیچاره مجبور شد جای قسمتی از ضلع ِ مورد نظر وایسد و اینها ! و ما آن قسمتی از ضلع را آفرین گفتیم ! اسم راس مورد نظر هم عمرا ذکر نمی شود . لطفا سوال نفرمائید . بعدم داورا از بالا عکسیدن ازمون و ما ، یعنی گروهِ وسط که بسیار باهوش و زرنگ و ماهر و صفات در کلام نگنجیده استیم ، در کمال باوری (که برعکس ناباوری ست) برنده شدیم و خوشحال گشتیم ! البته همین جا جا دارد از زحمات ملیکا و تنی چند از دیگران که یادم نیست سپاسگزاری شود ، ولی به ما برای برنده شدن جایزه ندادند ، پس سپاسگزاری نمی شود . البته ما خوشحال گشتیم و این خودش کلی می ارزد هرچند به اندازه ی جایزه نمی ارزد (شاید هم بیارزد !‌) پس سپاسگزاری می کنیم .

ساعت دو و نیم برای بزرگداشت آقای نیوشا به آمفی تئاتر رفتیم و کلی خوشحال گشتیم که در ردیف دوم نشستیم آخر اول در ردیف دوم ننشسته بودیم . تازه ما پوستر آقای نیوشا را هی دیده بودیم و الان در ردیف جلوییمان کلی پیرمرد می دیدیم . آقای نیوشا موهایش ازین مدلها بود که وسطش کچل است بعد دورتادورش مو دارد ! بعد کلی از پیرمردهای جلوی ما موهایشان از همان مدلها بود . ما هم هی سعی می کردیم بفهمیم موی کدام یکیشان دقیقا مثل آن است آخر می دانید که ... این مدل مو بسیار زیرمجموعه ها دارد که دقیقا بستگی به آدمش دارد (فهمیدید ؟ ) خلاصه اینکه تا شروع برنامه ما هی به کله های مختلف آدمهای ردیف جلویی نگاه می کردیم و آن را با عکس توی پوستر مقایسه . ( اینجا فعل به قرینه ی لفظی حذف شده است ) تا اینکه آزاده شریفی ، مجری برنامه ، آمد ، شعر خواند و سلام و اینها کرد و یک چیزهایی گفت و خلاصه ما فهمیدیم تلاشهایمان بیهوده بوده است و آقای نیوشا در ردیف اول نیستند و در خانه ی خود هستند چون کسالت دارند .

برنامه زیاد بود . آقای اصلاح پذیر آمد راجع به آقای نیوشا حرف زد ( آقای نیوشا باعث شده است که هندسه در ایران بماند و همچنان تدریس شود ) بچه ها آمدند موسیقی سنتی زدند و ما کلی حال نمودیم و خیلی خوب بود و دست زدیم برایشان . دو تا از شاگردهای قدیمی آقای نیوشا اومدن حرف زدن . یکیشون رو ما فرداش باز تو مدرسه دیدیم ، پس معلم است . آخه هی از گفتن اسم کوچیکش طفره می رفت . فارغ التحصیل سال 70 ، 70 و خورده ای بود . اون یکی (که بعد از یه دوره آزاده شریفی و احتمالا یه دور دیگه موسیقی سنتی ) اومد به شدت ادبی حرف می زد و اگر کمک دوستان نبود ما عمرا نمی فهمیدیم چه می گوید . تو این مایه ها که گرچه هندسه درس می داد ولی شاگردانش از او حساب می بردند . تازه آقای نیوشا برای یه اتفاقی تو کلاس یکیشون شعر هم گفته بود ! خیلی باحال بود حیف شعره یادم نیس . راستی دومیه فارغ التحصیل سالهای دیرتر بود یعنی 70 و خورده ای تر .

یک بنده خدایی آمد که ویولن بزند خیر امواتش ! ویولنش صدای زینگولی زینگولی میداد بعضی جاهایش ! من قبلا هی می گفتم من ویولن دوست دارم ولی حالا هی می گفتم من از ویولن متنفرم . آخر هی ویولن می زد ، هی ویولن می زد ، هی ویولن می زد . یکی از ته آمفی تئاتر فریاد زد : چقدر اعصاب خورد کنه ! ولی آن ویولن زن گرام همچنان ویولن می زد و ویولن می زد و ویولن می زد . بعدها یکی بهم گفت آخر ویولن ساز سنگینی است ! من هم گفتم آهان ، بله بله ... . ولی من ویولن آن اول راهنمایی اِ که روزِ من هستم ویولن می زد را ترجیح می دهم ، هر چند که آهنگِ ... اهم ... می خواین نگم ؟!‌خب می گم ... هرچند که آهنگ سلطان قلبم می زد ولی خب ... !

برای اینکه جای خالی آقای نیوشا را حس نکنیم برایمان فیلمِ آقای نیوشا گذاشتند در دو قسمت . خیلی فیلم ِ جذابی بود ! آقای نیوشا هم خیلی مهربان بود ، کلا ترکها مهربان هستند ! من تابستون امسال فهمیدم . (البته خب نمی تونم بگم کلا ! )

بعد هم تقدیر از معلمهای ریاضی مدرسه ... آقاهای اصلاح پذیر ، غیاثی ، حاجی بنده ، کاظمی ، مشیریها، حلی ، جوادی ، هاشمی و خانوم کاظمی ، تقدیر کردند و ما کلی کف زدیم برایشان و اینها ! که البته آقای هاشمی اول به خاطر حضور پیشکسوتها و اینها نمی رفت ولی بعد دیگه رفت ! خانوم کاظمی هم دست رو ی چشم و عرق شرم بر پیشانی بالاخره رفت ! ولی از خانومِ بیات هیچ تقدیری نکردند !

بعدم به کسایی که تو مسابقاتacm دانشگاه شریف و یه سری چیزای دیگه رتبه آورده بودن جایزه دادن !

و بعدم جایزه ی گروهای برنده ی مرحله اول رو دادن .

رفتیم بیرون . زهرا خوبی اومد گفت بیاین حلقه بزنیم . ما وسط حیاط رو نگاه کردیم ، دو تا فارغ التحصیل (یکیشون فارغ التحصیل صورتی بود ، اون یکی رو یادم نیس ) دوتایی باهم وسط حیاط می چرخیدن ! رفتیم دستشان را گرفتیم و کلی خوشحال شدند و کم کم حلقه زیاد شد و آهنگ سرود ملی گذاشتند و یه سری فارغ التحصیلای دیگه هم اومدن (از جمله فارغ التحصیل باربی گونه ! ) تازه فارغ التحصیلای سالای قدیمی تر سرودای بعد از سال خودشون رو بلد نبودن به خاطر همین یه 2 ، 3 باری در میان طوفان خوندیم و اینا . فارغ التحصیل روسری آبی بیرون از حلقه داشت با یک فارغ التحصیل دیگر حرف میزد . آن فارغ التحصیل روی آب نما نشسته بود و داشت گریه میکرد . و بالاخره آنها هم دلشان برای اینجا تنگ می شود دیگر .

حلقه خیلی خوب و باحال و این یکی دیگه واقعا در کلام نگنجیده بود ... فقط باید تو جوش می بودین ... ما ذوق کرده بودیم ، پریا خیلی ذوق کرده بود ، بعد ما هم خیلی ذوق کردیم . و خلاصه اینکه از دست دادن کسایی که نیومدن !

پ.ن : چند وقت پیشا در حال خیال پردازی و اینا بودم ! بعد داشتم فکر میکردم راجع به اون قسمت "در میان طوفان " : ... باهم دنیا را بسازیم / سبز و آباد ، گرم و زیبا ... تا حالا هیچ کدوم از فارغ التحصیلا دنیا رو ساختن ؟! اونم با هم ؟!‌ بعد به یه چیزی تو مایه های cern *فکر کردم ... بعد دیدم خب cern که نه ... یه چیز فراتر ... خیلی خیلی فراتر ... از این افکار آرمانی ...

* اولش که آقای نوروزی سر کلاس نجوم داشت می گفت خیلی غیر قابل باور بود ، الان هم هیجان انگیزناکه ... cern پیچیده ترین و پیشروترین مرکز علمی دنیاست . مرکزیت ِ دفتری ش تو پاریسه . کارمندهاش همشون همون جا زندگی می کنند و همه ی cern اینها با cern ایها ازدواج می کنن !! بعد همش محصولات علمی درست می کنند خودشون از محصولات خودشون استفاده می کنن وقتی دِ مده شد می فروشنش به بیرون . بزرگترین خریدارشون هم پنتاگونِ آمریکاس ! کارمنداش هم عموما اروپایی اند ، تا حالا هیچ ایرانی ای ، حتی تقریبا هیچ آمریکایی ای اونجا نبوده . میگم هیجان انگیزناک چون وقتی بچه بودم این چیزا جزء چیزای تخیلی به حساب می اومدن ، از این مدلای کتابای علمی تخیلی و اینا !

ادامه ی پ.ن !‌ : اولا که cern فقط علمیه ! بعدم که فقط فکر خودشون اند ! (‌ ) می دونین اگه می شد یهو یه گروه 200 و خورده ای نفره با هم تصمیم بگیرن یه کاری بکنن ... حالا دنیا رو بی خیال ولی یه دستی به سر و روی جامعه ی خودمون می کشیدن ... گویا ما و کلا همه فقط بلدن غر بزنن ...

نوشته شده توسط : الهام (شمبلیله)

 

 

 

لينک
سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦ - IQha