هم نشینی با کریستوف کلمب ... قسمت اول !!   

پنج شنبه :

تارا همیشه آرزو داشت اونجا را ببینه . آخه همه ی سوراخ سنبه های مدرسه رو سرک کشیده بود الا اونجا !! و این به شانس .......... اون برمیگشت ! البته احتمالا جای خاصی نبوده ولی چون جزو مدرسه بوده و ناشناخته مونده بود . و اونم عشق ماجراجویی و دردسر و همیشه از اونجا خبر می گرفت که شاید پرنده ی کوچولوی شانس روی شونه ی اون نشسته باشه و یکی در اونجا رو قفل نکرده باشه ! ولی افسوس که .... ( !! ) پنج شنبه (  که مدرسه در اصل تعطیله و از این کلاسای چرت و پرت برای وقت گذرونی میذارن ) اون که همه به الافی اش شهادت می دهند ، به مدرسه میاد ! و این بار هم با ناامیدی رفت تا نگاهی به قفل اون در بندازه ! باورش نمیشد .... ! باز بود .... باز ! داشت ذوق مرگ می شد ! نمی دونست باید چی کار کنه .... از اونجایی که هیچ کدوم از دوستای محترم اون الاف نیستند ، پنج شنبه ها نمیان ( خرخون های .... ) ! و اون از روی ناچاری به تنها کسی که اون لحظه به ذهنش اومد گفت و با هم در را باز کردند .... و البته برای خودش متاسف بود که بایه اولی داشت به سمت یه کشف مهم می رفت .... ! بعد از اون در اصلی یه در کشویی بزرگ بود که با زور و زحمت بازش کرد ! توی ذهنش خودشو کنار کریستوف کلمب می دید که دارند با هم عکس میندازن و عکسشونو تو روزنامه با تیتر " کاشف بزرگ قرن " زدن !! از فکر و خیال اومد بیرون ! نه بابا .... احتمالا اون هم مثل خیلیای دیگه گمنام می شد و ناشناخته باقی می موند ! وقتی در کشویی باز شد ، با اوله از یه پله بالا رفتند : یه انباری خیلی خیلی دراز بود که خیلی هم پهن بود وپر از کمدها و نیمکتهای شکسته و خرت و پرتهای دیگه .... !! یه خورده تو ذوقش خورد ، آخه ارزش اون همه حسرت رو نداشت !! ولی در هر حال خوشحال بود که به این سوراخ سنبه ی مدرسه هم دست پیدا کرده ! با اوله همین طور که جلو می رفت ، پنجره های کلاسهایی رو می دیدند که رو به این انباری روشن بود ! ( در واقع اونجا قسمتی از حیاط بود که در داشت ! همین ! ) تا ته انباری رفتند . خواستند برگردند که یهو چشمشون به یه دری افتاد که توی یه فرورفتگی کوچولو ته دیوار بود ، زنگ زده و آهنی و قدیمی با میله هایی که آدمو یاد سلولهای تک نفره می انداخت ! شوکه شدند ! اون مدرسه با اون همه دک و پزش از این سلولها داشت (  لابد سالهای قبل بچه ها بیچاره ای که درسشونو بلد نبودند یا .... رو اینجا زندانی می کردن ! ) وقتی تارا درو هل داد صدای جیر جیر وحشتناکی بلند شد . یه راهروی خیلی باریک و طولانی و تاریک رو جلوی خودش دید که آخرش معلوم نبود .... !! فقط می شد تصور کرد که دیوارهایی پر از تارهای عنکبوت داره و یه انباری قدیمیه که پر از سوسک و موش و .... ایناست ! این دفعه واقعا ذوق زده شد ! آخه اون عاشق انباری های قدیمی و تاریک و شلوغه ! اولیه گفت : وای ! روژینا عاشق این جور جاهاست !!! بیا بریم بهش بگیم !! وقتی رفتند دنبال دوست تحفه ی اون تصممیم گرفتند این راه دشوار رو طی کنند و همه ی خطراتش رو به جون بخرند ! با هزار تعارف و .... ( که حاکی از ترس و وحشت بود ! ) تارا جلوتر از اونا رفت تو ! فقط از این می ترسید که نکنه یه سوسک زنده رو ببینه که در اون صورت همون جا پس می افته و کارا خراب می شه !! از روی سطل های رنگ و تخته چوب ها و سیم ها با زحمت رد شدند ( با هزار تا سکندری خوردن و گیر کردن مانتو به اینجا و اونجا !! ) رسید به جایی که .... ( توصیف مکان بمونه واسه بعد ) دلش می خواست هرچه سریعتر خبر کشفش را به همه بده ! جلوتر از اولا شروع به برگشتن کرد و اولا پشت سرش می اومدن . وقتی که از در اومد بیرون یه لحظه یه فکر شیطانی اومد تو سرش . رفت بیرون و در رو قفل کرد ! صدای جیغ و دادها و التماس های اولی ها را می شنید . ولی دید نیلوفر دستشو از لای میله ها اورده بیرون و می خواهد قفل درو باز کنه . اونم در رفت و تا جایی که جون داشت دوید و توی راه نی نی گامبو رو دید ! اولین نفری بود که اون باید خبر اکتشافش رو بهش می داد . گفت : نی نی میای بریم یه جایی که تا حالا ندیدی ؟ !! وسایلشو گذاشت زمین : آره ! پایم ، بریم !!! (  نی نی بچه ی خوبیه مثل بعضیا سرتق نیست که کلی بحث کنن ) دویدند و دوباره برگشتند به همون انباری گنده هه و بعد همون دره . نی نی گامبو رفت تو ( برخلاف اولیا که هزارتا ناز و ادا در اوردن تا رفتن ) فوری جلو تارا می رفت جلو . دیگه ماجرا را کش نمی دیم . خلاصه نی نی هم اونجا رو دید . ولی تارا واقعا از دست لوبیا شکار بود آخه قرار بود بیاد ولی هنوز نیومده بود . تارا رفت سر کلاسشو نی نی  هم با حرارت به کلاس خودش . زنگ دوم که شیمی داشتند باهم بودند و چون مثل همیشه تارا خانوم سر کلاس حوصله شون سر می ره رفتند بیرون که ساندویچشونو بخورن . تارا خانوم داشت ساندویچشو میل می کرد که یهو حس ششمش بهش میگه " اون کسی که داره از دور میاد آشناست  " هرچی نزدیک تر می شد حدس تارا هم قوی تر می شد . ولی آخه از اون بعید بود واسه کسی گل بگیره ، آره ... لوبیا بود ! بعد از یه عالمه دعوا که سر دیر اومدن لوبیا با هم کردند تارا به سرش زد که اونجا رو به لوبیا هم نشون بده ( اون گل رو واسه خودش خریده بود ! جل الخالق !! )

خلاصه تارا لوبیا را مجبور کرد کیف و گلشو بذاره زمین و دنبالش بره ( هرچند کیف لوبیا گنجینه اش بود نمی خواست ترکش کنه اما تارا مجبورش کرد !! ) . با هم رفتند و تارا در مخفیو باز کرد و لوبیا رو هل داد داخل .... هر دوتاشون شروع کردن به دویدن چون اون انباری که واردش شده بودن پشت پنجره ی کلاسها بود . داشتن از اون انباری بزرگه به سمت اون در می رفتند که یکی داد زد : سلام لوبیا خانوم !! برگشتند . نی نی گامبو بود . به تارا گفت : خوب بلدی کلاسو دو در کنی ها !! لوبیا طبق معمول غرغر می کرد که من قبلا اینجا اومدم اما وقتی به ته اون انباری شلوغ و روشن رسیدین دهنش بسته شد . در را باز کردند . اول نی نی گامبو وارد شد بعد از اون هم تارا و بعد هم لوبیا . اون جا یه دالان خیلی دراز و باریک و شلوغ بود که بدون کثیف شدن نمی شد قدم از قدم برداشت . در بین راه به قسمتی رسیدند که کمی نور از سوراخهای کف زمین می تابید . لوبیا پرسید اینجا کجاست وتارا جواب داد اینجا همون بالای نمازخونس . اینم پنجره ی اتاق نقویه ( البته منظورش حاجی قنبری بود !! ) باز هم رفتند جلو تا به انتهای دالان رسیدند . در آنجا باریکه های نوری به داخل می تابید و دانه های ریز گرد و غبار در آن باریکه ها آرام و چرخ زنان به پرواز در آمده بودند . بچه ها چند بار دستشونو دراز کردن و در نور جلو عقب بردن . انگار میخواستن نور رو بگیرن ( از اون بازی هایی که بچه بودیم می کردیم ) بعد تارا گفت من بین راه پامو روی یه چیز نرم گذاشتم . لوبیا می گفت مار بوده اما نظر خود تارا این بود که موش بوده . خلاصه تصمیم به برگشتن گرفتند . آروم قدم برمیداشتن که دوباره به بالای نمازخونه رسیدن . تارا سوسکهایی رو که اونجا بودن به لوبیا نشون داد و نی نی گامبو هم به افتخار تارا یکی از سوسکها را از روی زمین برداشت تا پیش تارا ببرد . اما تارا این قدر سر و صدا راه انداخت که نی نی گامبو سوسک رو انداخت و دوباره به راهشون ادامه دادند . این دفعه لوبیا جلو می رفت که یهو پاشو گذاشت روی همون چیز نرمی که تارا گفته بود . اول فکر کرد موشه اما آخه این چه موشی بود که فرار نمی کرد ؟ لوبیا خم شد تا ببینه چیزی که پایش رو روی اون گذاشته چیه ولی به محض اینکه فهمید چیه جیغ زد و فرار کرد . همین طوری می دوید و اصلا براش مهم نبود چقدر داره کثیف می شه ؛ خب آخه همه می دونن که اون تا سر حد مرگ از بادکنک می ترسه . مخصوصا اگه اون بادکنک سبز هم باشه ! خلاصه هر سه شون از اون دالان تاریک و دراز اومدن بیرون و پا به همون انبرای روشن گذاشتن و به طرف در دویدن . تقریبا خودشونو از در پرت کردن بیرون و در مورد چیزایی که دیده بود حرف زدن ....

اتفاق

اتفاق

اتفاق

اتفاق

اتفاق ( این قسمت مهم نیست )

دوباره می خواستن وارد انباری شن . دیگه لازم نیست همه چیز را دوباره توضیح بدیم . فقط تنها تفاوتی که این دفعه داشت این بود که این دفعه وقتی به بالای نمازخونه رسیدن یه نگاه به پایین انداختن و یک دفعه با صحنه ی هیجان انگیزی روبه رو شدند : آنجا یک سوسک دونی بود پر از جنازه ی سوسکهای کوچولو که گذر رمان  مات و کدرشون کرده بود و برقیو که در روزهای زندگیشون می شد روی پوستشون دید وجود نداشت . لوبیا تارا رو هل داد که بره پیش سوسکها اما تارا با تمام قدرت از پرت شدن خودداری کرد به هر حال .... تفاوت دیگه ای که داشت این بود که وقتی خواستن وارد انباری روشن شن یکی از همکلاسیای لوبیا صدا می زد : لوبیا .... لوبیا .... و اونا نمی دونستن که باید برن بیرون یا نه .... .

 

این ماجرا ادامه دارد .... !!

 

 

لينک
یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤ - IQha