خانوم مصدقی٬ مصدقی ... ما دوسش داریم٬ ما دوسش داریم !   

اون کلیک کنیدای به اون گندگیو گذاشتم که بتونین save کنین  حالا شما هی رایت کلیک کنین ما فحش بخوریم

  

 

یا هو ... !!

 

سلااااام ! (من هنوز بسی جوگیر و اینها و اینا٬ خوشحال و شاد و خندان ! مصدقی اومد کجا؟ دبیرستان ... )

قضیه از اینجا شروع شد که زنگ زدیم خانوم مصدقی که خانوم مصدقی ! شما خیال ندارین چارشمبه (دو روز دیگه) تشریف بیارین دبیرستان؟ ‌نمی گین ما از غم فراقتون چیکا کنیم؟ و جواب خانوم مصدقی که چرا حتما میام و اگه یه درصدی احتمالش بود که نیام بهتون اطلاع می دم

فرداش: ‌اینبار تلفن خانوم مصدقی و اینکه دیروز خانوم ساکی منزل ما بودن٬ گفتن منم می خوام باهات بیام بچه ها رو ببینم (این نکته ش بولده ! توجه کنین ! می خواد بیاد بچه ها رو ببینه!!) و چون خانوم ساکی فردا همایش دارن نمی تونن بیان٬ در نتیجه منم اونروز نمیام ! یه روز دیگه که بچه ها می توننو پیدا کن بگو ! بعد مام گفتیم خب ۵ شنبه امتحان دینیه ! بیاین ! و گفتن چه خوب!! حتما

اصلا لازم نیست (ترجیحا) بگم چطوری پول جمع کردیم گویا و اون نوشته های رو مقوا  خب من می ترسم تازه شانس آوردم خانوم مصدقی اومد وگرنه الآن به جاش آگهی ترحیمم توسط هوویم آپ می شد.

خلاصه ! دیگه آخرش مقادیر کثیری جمع شد ! منابع اطلاعاتیمونم که موثق  واسه مون قیمت شیرینی رو در آورده بودن ۳۰ چهل تومن ! در حالیکه امروز می بینم شده ۴ تومن !  یعنی ... یه چیزی تو مایه های فاجعه ! چون به خاطر همین ۴۰ پنجاه تومن کمبود فاجعه رخ نمود. ای بابا - چه بد که اینجا یه طوری شده نمی شه حرف دل زد !

حالا امروز امتحان دینی داشتیم و دیروز چقدر جالب بود که جمعا نیم ساعت هم نگاه کتاب نکردم. ولی نمی دونم چی شد برگه رو که دادم هیشکی نیومده بود بیرون هنوز  ما اینیم دیگه  (بذار جوابارم بدن دقیقا می فهمیم کی ایم دیگه)  امتحانم طبق برنامه ریزی ما ساعت ۷:۳۰ شروع و یه ربع به هشت اینطورا قرار بود تموم بشه٬ تازه ۸ شروع شد ! به خاطر برف فکر کنم ! این برفم امسال واسه ما شده مصیبتا ! می خوای بری من هستم برف میاد آژانسا ته می کشه٬ خانوم مصدقی می خواد بیاد اینجوری. شانس آوردیم فقط دبستان و راهنمائی تعطیل شد.

بعد امتحان کم کم همه بچه ها اومدن و مونده بود جای برگزاری تولد ! (نمی دونم چرا هی یاد دیروزش می افتم که رفته بودیم از مسعود٬ هم اجازه بگیریم دوربین فیلمبرداری بیاریم٬ هم بگیم خانوم مصدقیو راه بدن آبرو ریزی نشه یه وقت!! : "از اون بابت که مشکلی نداره ولی جشن که نمی خواین بگیرین؟!" ... "ام ... می گم خانوم مسعود اینو ول کنین می شه دوربین بیاریم ؟!!"... )

یه عده می گفتن آمفی تئاتر ولی منتفی شد و یه نگاه کردیم به پیلوت و بعد شروع کردیم میزه برگزیده رو تمیز کردن (آخرش نمی دونم چرا اونهمه جای پای گل آلود رو میز موند؟! ‌) و چسبوندن بادکنکا (حالا این دومام هی نگا می کردن ... می خندیدن !) و داشتیم با شوق و ذوق همه چیو آماده می کردیم که یهو یکی اومد گفت خانوم مصدقی اومده !... همه نسبتا جیغ ... "ولی الآن تو دفتر خانوم خطیبیانه!!" ... خلاصه تند تند شمعارو روشن کردیم و تند تند تر کارت تبریکو نوشتیم (چی فکر می کردیم چی شد !) و کادوها رو آماده کردیم که خانوم مصدقی اومد تو پیلوت () ... بنده ی خدا یهو یه چیزی حدود ۵۰ نفر ریختن سرش  دیدم تا بخواد همه رو بغل کنه شمعا آب می شه رفتیم دنبالش که گفت "خانوم ساعت ۶ و نیم SMS می دی؟!" ... " خواب بودین؟!!" ... خدا رو شکر از ۵ و نیم بیدار بوده. تازه فکر می کردم گوشیش خاموشه بیدار شه روشن می کنه٬ دیدم دلیوری شد  کلی دعا کردم که زنگ SMS ش زیاد طولانی نباشه

حالا به زور راهو وا کردیم هی دوباره بچه ها از چهار طرف میان ! منم گفتم بابا شمعا الآن آب می شه حالا بعدا ! یهو خانوم مصدقی شنید٬ برگشت٬ خندید  (اینقدر سوتی دادم امروز خودم موندم اینهمه تواناییو از کجا آورده م؟)

دیگه بعد اومدن پشت جایگاه !  و بچه ها جلوی میز همه نشسته و وایساده شروع کردن دست٬ جیغ٬ داد٬ سووت٬ انفجار پیلووووت ! غیر قابل توصیف ! رئیس جمهور میومد کف می کرد  خانوم مصدقیم واسه طرفداراش (!)‌ دست تکون داد و بعدشم واقعا بچه ها سنگ تموم گذاشتن ! همین باید می شد ! (به شدت دوباره احساس کردم چقدر پایه ی پایه ای هستیم و چقدر اندازه ی تمام دنیا دوستووووووون دارررررررررم !)

 

کیک تولد خانوم مصدقی (نوشته ی رو کیکو نخونین لطفا!! :دی!!)

 

 

گنده شو اینجا ببینین !

 

بعد فوت کردن شمع ها و جیییییییییییییییییییییغ و دست بچه ها ! ... دادن کادوها و دوباره دست ! "بزن به افتخارش ..." دادن چاقو و بریدن کیک و دست همچنان ! (اینجا کلیک کنین واسه دیدن عکس خانوم مصدقی در حال خوندن دست نوشته های بچه ها!!)

باز کردن کادو(ها) و همه دسسسسسسست ولی ما تازه زنجیرشم گرفت بالا ۱۰۰ و خرده ای نفر نظاره کردنش ! (ملیکا جرئتت قابل تحسینه خدائیش ) و دست٬ سوت٬ جییییییییغ ! ... "خانوم مصدقی ! مصدقی ... ما دوسش داریم٬ ما دوسش دارییییییم ! "... بعد یهو چشامونو وا کردیم دیدیم نصف بچه ها نیستن!! نگو رفتن جلو آبنما عکس بگیرن  اونم بدون مصدقی!! (ای بابا خوبه تو مدرسه بودیم کسی نفهمید فرزانگانیم!! ) بزرگشم اینجاست

 

بچه ها جلوی آب نما

 

بعدشم کادوی ساکی رو که با خطیبیان اومده بود تو پیلوت دادیم و قرار شد/بود بریم جلوی آب نما عکس دست جمعی بگیریم با مانتوهای دبیرستانمون (و البته خانوم مصدقی!! ) ! وایساده و نشسته وطن خواه ازَمون عکس گرفت !

ایناهاش اصلش٬ کلیک کنین (عکس اصلیه س که می خواستین!!)

 

ما و آب نما و خانوم مصدقی!! :دی

 

بعد اولا فقط واسه خانوم مصدقی حلقه زدیم و فقط و فقط شعرای راهنمائی رو خوندیم (می تونین ذوقشو تصور کنین؟) بادبادکها٬ یار دبستانی٬ دنیای من (تو حلقه٬ فقط نمی دونم چرا روجا دیری دیریاشو نمی گفت!! ) در نفس سازی٬ اردو٬ با ما باش و آخرشم گل گلدون !

وسطای حلقه کریمی پور با یکی که یادم نیست کی بود تشریف آوردن خانوم مصدقی جووووووووووونمو ببینن و کلا صحنه ی جذابی بود  اولین ملاقات کریمی پور با خانوم مصدقی !

بعد دیگه پراکنده شدیم و یه عده دور خانوم مصدقی ... یه چیز جالب این بود که می گفت دیشب از ذوق اینکه بیام خوابم نبرده. امروزم با اینکه قرار بوده آقای چمیدونم کی ۷ و نیم بیاد سراغم از ۷ و ربع دم در بودم مثل یه بچه مدرسه ای که می خواد بره مدرسه! بعد دیگه گفت من همه تونو خیلی دوست دارم و بعضی وقتا محیط کار آدمو مجبور می کنه دوست داشتنشو نشون نده و اینا !

زنگم ساعت ۱۰ و ربع زدن و همه فکر کردن زنگ خورده زود رفتن ! ... خدافظیَم ... هی ! روزگار!!

 

 

  

پ.ن. فقط عکسای تو پیلوت دستمه. شنبه بگیرمشون همه رو آپ می کنم می ذارم. قول می دم. فیلمارم شاید یکی دوتا رو گذاشتم ! چون بعضیا اومدن تو دوربین مارک دوربینو بخونن  نمی شه گذاشت ! خواستین فلش بدین واسه تون می ریزم.

  

 

 

پ.ن.۲. از اون نوشته هایی که واسه خانوم مصدقی نوشتیم٬ اینارو:

"شما همه ش هی خوب بودین و ما همه ش هی بد بودیم و از شما خجالت می کشم/می کشیم !"  ... "خدائیش هم شما اذیت کردین هم ما ! ولی خیلی دوستون دارم!!"  ... "زیبا زیبا زیبایی ای زیبا٬ معاون ماهایی ای زیبا !"  عکس یکی از مقواها رو اینجا ببینین!!

 

 

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) --->‌فاطمه

 

 

 

ویرایش (۲۳ دی!!):

سلام!! ... قرار بود چند روز پیشا یه آپ کنم بگم تعطیل شدیم (دو شنبه و سه شنبه-چهار شنبه- ۵ شنبه- شنبه) و اولین روزی که میایم مدرسه امتحان جبر داریم و اینا!! امروزم که گفتن از فردا تا ساعت دو و ربع مدرسه ایم و امتحان اجتماعی فردا و کامپیوتر ۴شنبه س!! خب اینا واسه آرشیو!!

 

و عکس ها ... من یه روز فقط عکس نگرفتما نگا چه گندی خورد!!  آخه وطن خواه ...  جمعا ۵ تا عکس هست که دو تاشون سرای همه اونور و دو تای دیگه هم تار تار ... با این حال مرسی یاسمن !

فیلما هم حجمشون زیادی زیاده !‌ مثلا ۵۶ مگا بایت یکیشونه  پرشین گیگ هم بیشتر از ۱۰ تا آپلود نمی کنه  البته مشکل گنده تری که وجود داره اینه که بیشتر از ۲ مگابایتم شما دانلود نمی کنین  تازه یکی دو تا نیست فقط؛ هنوز قفل گذار خوب هم نیافتم!!

 

 

 

 

لينک
پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦ - IQha