میراث فرهنگی !   

به نام او ...

با موهای سفید ِ سفید مثل ابر . ریش پرپشت سفید و پیراهن سبز تیره . و چشم هایش  حتی از پشت عینک ته استکانی با قاب طلایی هم انگار از هزار سال پیش به آدم نگاه می کرد . (شاهدخت سرزمین ابدیت )

-  سلام ! . جواب سلام . –اِم ... ببخشید ... می خواستیم بپرسیم شما تدریس هم دارین ؟ 

 اون جا ۸،۷ تا مبل شکل نیم دایره کنار هم اند و رو یکیشون نشسته . خیلی چیزای قیافه ش یادم رفته ولی یادمه عینک داشت ،البته نه ته استکانی . با کت شلوار تیره و موهای درهم سفید و سیاه ِ یه ذره ی خیلی کم بلند و یه انگشتر عقیق تقریبا زرد (این رو وقتی داشت رو کاغذ واسمون می کشید دیدم . )

همین طوری . از اونجایی  که آپ در پیش کلی کلیشه ای و تکراری ست گفتم اولش یه ذره متفاوت باشه . اونجا که گفتم ، ورودی ساختمون موزه ی میراث فرهنگیه و اون آقاهه آقای فرزان اِ و این دیدار در آخرِ بازدید ما از موزه رخ داد ! آقای فرزان کلی حرف زد و وسطای حرفاش دوتا شعر هم خوند و کم کم بچه ها جمع شدن و بعد ندا یکی از نقاشی هاش رو نشونش داد و اون ایرادش رو بهش گفت . من هم کلی مشعوف و اینا شده بودم ، شبیه پیرمرد تو قصه که نبود ولی خب ! به 7/1 ایها پیشنهاد میکنم اگه تو کارگاه مینیاتور دیدن بقیه به یکی میگن استاد ! ، برن 4 کلمه باهاش حرف بزنن ! (بقایی گفت هفته ی دیگه 7/1 رو می بره . البت اگه نبرد نیاین یقه ی من رو بگیرین ها ! خودش گفت ! ) . راستی "شاهدخت سرزمین ابدیت" اسم یه کتابه !‌ 

اول رفتیم تو کارگاه خلاقیت یه خانومه توضیح داد . از اونجایی که من نصفش دم نگهبانی بودم بقیشم گوش ندادم ، نمی دونم چی گفت . بعد رفتیم کارگاه میناکاری و یه کوچولو حرص بعضیا که رنگهای یه نوع میناکاری رو (دو نوع بود . یکی با مفتول ، یکی بدون مفتول ! ) از خارج می خرن چون فرمول درست کردنش رو بلد نیستن و این در حالیه که اولش (یادم نیس 400 سال پیش یا 4000 سال ... شایدم 400 سال قبل از میلاد !‌) فقط ایرانیها بلدش بودن . بعدم کارگاه مینیاتور که خانومه 100 بار گفت :سلام . خوش اومدید . اینجا کارگاه مینیاتوره . من الان ... اومدن همه ؟ خب بچه ها سلام . خوش اومدید ... .

و کارگاه ساز سازی و کمانچه و تار و قیچک و قانون و تنبور (اون موقع یاد یه تیکه ی یه شعری افتادم : اگرچند دراین کاسه ی تنبور نماندست صدایی ... ) و چنگ و دوتار و آقاهه گفت دوتار 2 تا تار داره . –اِ ... ببخشید دوتار چند تا تار داره ؟ -2تا ! –گفتین دوتار چند تا تار داره ؟!  ... و به دیوار هم چند تا از این ساز فوتی آ (!) ی خیلی گنده بود که گفت قدیما وقتای جنگ ازشون استفاده می کردن ! مثلا همون دوودووروو دوودوو دوو . واسه اطلاع رسانی و اینا .  یکی از بچه ها گفت : ببخشید اینو از کدوم طرف فوت می کنن ؟‌و بقیه مون در کف این بودیم که اهم اوهوم اهم اینا ... (آخه از اون طرفش اصلا نمیشد فوت کرد ! ضایع هم بود که اینطوریه ... !‌) البته چند نفر خریداری آبرو کردن که آقاهه بهشون گفت :شما موسیقی کار کردین ؟! بعدم با یه سری اصطلاحات و اینا جواب سوالاشون رو داد ! بعد رفتیم کارگاه مشبک و معرق که آقاهه حدس زد ما پیش دانشگاهی ایم !  - مدرسه تون کجاس ؟‌ - خیابون فلسطین ، خیابون ... –اینا چیه بابا ؟!‌فرزانگان !  - فرزانگان که زیاد داریم ... – نه ! اون فرزانگان اصلیه !  دیگه از اینجا به بعد دچار جو گرفتگی شده و یکی پس از دیگری داد می زنن : استعدادهای درخشان ! تیزهوشان ! (این مورد جوگیری مفرط است ! ) سمپاد !  آقاهه : آهان ! نمونه مردمی !  -نه خیر.  و کارگاه سفال و کارگاه زربافی که یه سیستم خیلی خیلی گنده داشت با یه عالمه نخ‌ (ابریشم بودن !‌) ! کارگاه خاتم که همه شگفت زده (!)‌شدیم که اون چیزایی که ما فکر میکردیم فقط یه روکشه توش هم همون طرح هست و از چوبهای نازک با سطح مقطع مثلث ساخته میشه و اینا ! (این جنبه ی آموزش هنر متنه ! ) و بعد هم فروشگاه و بعدم که همون دیدار با آقای فرزان !

راستی قبل از رفتن ریختیم امور مالی 150 تومن (جهت روشن شدن موضوع : هزار تومن !‌) گرفتیم جهت خرید و اینا ! ( واسه کل آدمای کلاس ) ولی یه وقت فکر نکنین دست و دلبازی و این حرفاس ها ! همون موقع که برگشتیم خانوم امور مالیه گفت حالا پولایی که خرج نکردین رو بدین لازم داریما !

 

نوشته شده توسط : الهام (شمبلیله)

لينک
چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦ - IQha