سمینارها، شب کارگاه86ٰ   

سمینارها :

بسمک !

روزی که استیک های 1 روز مونده به کارگاه , همه جا , یه جورایی چشمک می زدند , مصادف بود با روزی که کسی کلاسی نداشت و برا همه سمینار گذاشته بودند , ... درواقع ! , روز قبلش (یعنی 2 روز مونده به کارگاه !) / یه سری فرم دادند پر کنیم , که بر اساس اونا ما می تونستیم انتخاب کنیم که فرداش (یعنی 1 روز مونده به کارگاه !) / از بین سمینارهایی که توسط اساتید و دانش آموزان برگزار می شد , تو کدوم سمینار شرکت کنیم. خلاصه روز سمینارا اومد ! (یعنی همون 1 روز مونده به کارگاه !). برقراری نظم و کنترل بچه ها و اینا هم به عهده ی یه سری دوم بود ! , و حضور ما سر هر سمینار چک می شد [و همین طور عدم حضورمون !] / که الحق و الانصاف ! که خیلی پیگیر بودند ! / یعنی من خودم , به شخصه ! , وقتی یه کم دیر می شد تا ساحل بیاد و سایت رو خالی کنه و سرِ بچه ها داد بزنه که : " شماها , مگه سمینار ندارین ؟ / پس چرا اینجایین ؟ , ... " , نگران ساحل می شدم و شک می کردم که چه اتفاقی افتاده که ساحل نیست ! , ...  آخه همونجور که هممون می دونیم , 1 روز مونده به کارگاه , همه هولِ اینن که کاراشونو تموم کنند و خوب امسال , که ما اولام قرار بود کارامونو کنار دوما تو کارگاهشون ارائه بدیم , به این آدما اضافه شده بودیم. و فک می کنم معلومه که همه می خواستند سمیناراشونو 2در کنند تا بشینن پوستر تهیه کنن یا کارایِ دیگه , ... و خوب پیگیریِ حضور این همه بچه , سر سمینارها , و عدم حضورشون در مکانهای ثانویه ! , کار آسونی نبود ! ... ,  البته شایان ذکر است که فی المجموع از روزای عادی مدرسه هم بیشتر تحت کنترل بودیم ! , ... یه چیزی هم داخل پرانتز عرض کنم ! , با اینکه من و زهرا خودمون می خواستیم پوستری که زهرا کلیشو درست کرده بود , با هم کامل کنیم و نمی خواستیم بریم سر سمینارا , ولی ... من , برام یه تجربه جدید بود ! / اینکه به خاطر کنترل شدید مسوولای این کار , مجبور شم برم سر یه سری کلاس , که شباهتی به کلاسایِ درسِ مدرسه ندارن , [یعنی مثلا بعدش پرسش یا چیز دیگه ای نیست] / در واقع یه سری کلاس [یا همون سمینار!] , که مختصِ یه بازه ی زمانی خاصند , و بعدش تموم می شن. حالا توی اون بازه ی زمانی , می شه یه سری چیزا فهمید , و یاد گرفت , و انداخت تو اطلاعات عمومی / ... و خوب شاید همون علتی که متمایزش می کنه از کلاسای درس , باعث می شه یه حس جدیدی بوجود بیاد که باعث شه آدم خودش با اختیار سر این کلاسا [درواقع سمینارها] , یاد بگیره و بفهمه و یه چیزی بش اضافه شه ! / [البته این شامل همه نمی شد !] / ... هممم ! ... خوب , ... یه حس جدید بود ! / ... نمی دونم فهمیدینش یا نه ! , بگذریم ! ... / (آیکیوها ! اگه قرار نبود شخصیش کنم , ببخشید !) / ... خلاصه ! / نمی شد این سمینارا رو 2در کرد و همه مجبور بودیم بریم سرشون. من از همه ی سمینارا خبر ندارم ! / پس فقط ازسمینارایی که خودم بودم توشون , می گم ! / :

من زنگ اول روانشناسی رنگ ها رو انتخاب کرده بودم , که تو آمفی تئاتر بود و شخص ارائه دهنده ش هم یه دومی بود / که , به شخصه ! , نه گوش دادم , و نه چیزی ازش فهمیدم ! [که خوب گوش ندادن , خودش شرط کافیه برا نفهمیدنش !] / ... فقط فهمیدم که یه سری رنگ بود اونجا که باید به ترتیب علاقه مون , کنار هم می چیندیمشون , و بعدش , یه سری جمله , راجع به هر رنگ , ... و بعد انتخاب دوم اون رنگ ها به ترتیب علاقه و مقایسه و این حرفا ! [که البته من نمی دونم به نتیجه گیری هم کشید یا نه !] / بگذریم !!! , ... زنگ که خورد , تقریبا فرصتی نبود ! و  باید سریع می رفتیم سراغ سمینار بعدی ! / من سمینار بعدی رو یه چیزی راجع به جبر انتخاب کرده بودیم , که از کل سمینار و حواشیش , فهمیدم که یه سری بچه ها تو مدرسه واقعا مُخند ! / از جمله مدرس اون درس ! که یه دوم بود ! و البته من از قبل می دونستم اون خیلی مخ بود ! ولی بیشتر فهمیدم ! / ... خوب ! حالا می ریم سراغ سمینار سوم و ... بله ! / خوب ! , سمینار سوم , توسط استاد شریفی تدریس می شد و خوب خود سمینار هم شریف بود , کلا ! / ===> شیمی ! / , خوب ! , این سمینار , به نظر من , چیز نسبتا جالبی بود , درواقع ! , یه سری اطلاعات اولیه راجع به کوانتوم و جسم سیاه و اینا ! / که پله پله , گفته می شد و ... همم , ... درواقع , پله پله هم , تفهیم می شد ! / ... که فکر می کنم زمان سمینار برا بیان اطلاعاتِ استاد در این زمینه , محدود بود ! ... استاد این درس , [آقای کریمی] , قبلا مدرس شیمی بودند توی فرزانگان که به همین علت , موقع اتمام سمینار , انبوهی از طرفداران ایشان , جلو در صف کشیده بودند , بیا ببین تا کجااااا ! , ... بگذریم ! / ... فک می کنم بعد از همین سومین سمینار بود که یه استراحت داشتیم , و بعدش باز باید می رفتیم سر سمینارا ! / و کلا بین سمینارها , با اینکه در واقع وقت آزاد نداشتیم , ولی , سایت غلغله می شد , تا اینکه ساحل بیاد و همه رو بیرون کنه ! , ... خلاصه بعد استراحت ! , رفتیم سر سمینار چهارم ! , که من , ادبیات رو انتخاب کرده بودم و , به شخصه , ازش لذت بردم ! , البته بگذریم که استاد , اشتباهاً , رفته بودند راهنمایی فرزانگان به جای دبیرستان ! و واسه همین , یه تاخیری ایجاد شد , ... بحث کلیش , راجع به کتاب و کتاب خونی بود / ... مثلا جریان دن کیشوت و شوالیه گری رو گفت , و یه اشاره ای کرد به داستان های مجید , که تو هردوی اینا , چه عقیده ای نسبت به کتاب خونی بیان می شد , ... و در کل راجع به اینکه مثلا کتاب خونی چه تاثیراتی داره و اینکه مادر پدرها چی فک می کنن راجع به اینکه بچه هاشون سرزمین اشباح بخونن و این از نظر اون [و البته ما!] اشتباهه , می گفت آدما , همیشه , تو هر سنی , باید از این کتابا بخونن و اینا ! / ... خلاصه ! , یه سری کتاب هم معرفی کرد و یه سری عکس هم ضمیمه حرفاش رو پرده ی آمفی تئاتر به چشم می خورد. خلاصه ! , اینم گذشت ! / ... و سمینار آخر ! / که من , به شخصه , نرفتم سر این سمینار ! , و باورتون نمی شه که بگم , توی سایت , تمام وقت , داشتیم رو پوسترمون کار می کردیم , بدونِ اینکه ساحل بیاد بیرونمون کنه ! ... [ولی انگار منفی انظباطیشو خوردیم !] / ... خلاصه که سمینارا تموم شد و ... شبِ آخرِ کارگاه ! ... [بقیه ش , از من دریغ شده ...]    

نوشته شده توسط: ژامیدیا (نویسنده ی افتخاری ویجه ۲ جان ) 

 

 

شب کارگاه :‌

به نام خدا !

از اونجایی که واسه غرفمون رسما هیچ کاری نکرده بودیم تصمیم گرفتیم سه شنبه بمونیم مدرسه . مدرسه که تعطیل شد رفتیم شروع کنیم به درست کردن غرفه مون که یه دومه ی عصبانی اومد گفت : غرفتون اینجاست ؟ ما : آره ! چطور ؟ - آخه اینجا قراره لابیرنت هنر باشه ! ما :  زیر دیپلم بگین !! چی چی هنر ... ؟!! دومه خیلی خشمگین رفت با علیشاهی برگشت مام متعجب ! علیشاهی اومد گفتش که در هر حال اونجا همون لابیرنت هنره و ما باید جامونو عوض کنیم ! برنامه ریزی و هماهنگی مدرسه مام که در حد بز ! یه جا رو به شونصد نفر داده غرفه و لابیرنت و ... بزنن ! و ما تحت تاثیر حرفای همون آقا خوش تیپه ی تریز داشتیم فکر می کردیم که چه جوری میشه غرفه مون هم ته راهرو باشه و هم نباشه  !! که به نتیجه ی خاصی نرسیدیم ! آخرش چند تا صندلی گیر آوردیم و با امکانات موجود دست به کار شدیم ! صندلی ها رو با طناب و کنف و ... به هم وصل می کردیم تا مثلا ستونمون باشن !  و این صندلیام هی هیچ کودومشون وصل نمی شدن ! آخرش با هزار بدبختی یک ستون صندلی درست کردیم ! در همین حال یکی از دوستان ( که اسمش واسه حفظ آبرو محفوظه ! ) اومد تو ! : - چططوری ؟ و همراه این جمله دستاشو آورد جلو صندلیا رو گرفت و ... گرومب ! و ما با درماندگی به بقایای ستون عزیزمون نگا می کردیم ! امثال این اتفاق شونصد بار افتاد و ما دوباره . سه باره و ... از اول صندلی ها رو بستیم تا بلاخره درست شد ! همه با خوشحالی و شادمانی و اینا در کمال ناباوری بهش نیگا می کردن ! انگار منتظر بودن هر لحظه  صندلیا بیفته !! هر از چند گاهی یه سرود ملی واسه تقویت روحیه ی بچه ها می ذاشتن که من دفعه ی اول و دوم به خیال حلقه هی می رفتم تو حیاط ضایع می شدم ! ساعت 9.5 – 10 بود و همه دیگه از خستگی و گشنگی و تشنگی و درموندگی و ... افتاده بودن یه گوشه ! و البته هنوز کار می کردن ! کار به اونجایی رسیده بود که مهتا از زور فشارهای روحی – روانی  نازی نازی می خوند می رقصید ! (سندم دارم !  از این صحنه فیلم دارم ! خواستین بگین بدم بهتون !! ) کافی بود در این اوضاع یه بخت برگشته ای یه تیکه ی کوچولوی ناقابل به یکی بندازه تا ...  ! خلاصه که همه همینجوریش پاچه می گرفتن ! تا اینکه مامان غزاله اومد و ... فکر کنم در عرض چند دقیقه یه عالمه الویه و هایدا و نوشابه و کره عسل و پرتقال و ... تموم شد ! فکر کن زهرا.ه ی سوسول داشت غذای تفی و دهنی می خورد ! و ما همه در حال ترکیدن بودیم که غذا ، پرس دوم  دست پخت مامان زهرا هم رسید ! که البته با اینکه می خواستیم بخوریم ولی همه که مریم.ح نیستن ! معده ی اکثر آدما گنجایش محدود داره ! یکی دو تام که نبود ! 10 پرس !!! یه کیسه گرفته بودیم در می زدیم کلاسا رو : غذا ، غذا ! نبود ؟ همه م غذا خورده بودن از شانس ما ! بچه ها گفتن سردر کارگاه علومو زدن ! من اولش نفهمیدم قضیه از چه قراره اما وقتی فهمیدم کلی ذوق مرگ شدم ! خیلی خوشگل بود خداییش ! و ما همچنان کار می کردیم و  غزاله که در حال دوختن پرده ی غرفمون بود هی غر می زد که مسواکشو نیاورده !! پوسترا رو که زدیم به دیوار اینقدر از غرفمون خوشم اومد که نمی خواستم ولش کنم برم !! تقریبا ساعت 2 بود که خواستیم بریم بخوابیم ! رفتیم نمازخونه که ماشا ا.. اصلا جا نبود ! شست پای یکی تو دهن یکی دیگه و در این مایه ها بود ! تازه چشممو بسته بودم که غزاله یه  پیتزا که  اون گوشه بود  رو نشون داد و گفت : زهرا ! پیتزا ! – تا حالا پیتزا نخوردی تو عمرت ؟  غزاله با دهن پر : می خوری ؟ خوشمزه ست ! پونه : من سوسیساشو می خوام ! زهرا ه : واسه منم بذارین !  منم بالشمو میکشم اونور تر که ملتی که احیانا بیدارن و خوابن احساس نکنن که نسبت خاصی با اینا دارم ! ساعت 4 بیدارمون کردن !  فقط 2 ساعت ! هر ناحیه از پامو که بگی درد می کرد ! ولی جدا خیلی خوش گذشت !  

نوشته شده توسط: زهرا.ث  (نویسنده ی افتخاری ویجه جان ! )

.

.

شب کارگاه (از نگاهی دیگر ! ) 

اولش قبل از هر چیزی بگم که من فقط پیشنهاد دادم که یکی اون پست شب کارگاهو کامل کنه نه خودم ولی خب بعد از خواهشها و تمناهای مکرر فاطمه و دوستان (فاطمه: الآن داره خودشو لوس می کنه!!) دیدم که گناه دارنو دیگه در کل دلم سوخت واستون! بعدم که بنظرم واقعا حیف بود که شب به اون قشنگی فقط از یه بعد ثبت شه بماند که ما هر چند نفری که باشیم توصیفو نوشتنمون به پای نوشته های صاحبای این وبلاگ نمی رسه اما خب لوس کردن عواقبی هم داره دیگه!

خب ... از ظهرش شروع می کنم که ما و عده ی کثیری از دوستان که 6-7 نفرو شامل می شد واسه خرید راهی مغازه شدیمو با زحمتهای فراوان که جهت کنترل های دهنهایمان برای نخندیدن و جواب ندادن تیکه های مردم تو خیابون کشیدیم با کوله باری از خرید با موفقیت به سمت مدرسه بازگشتیم و در مدرسه با وجود کوله بار سنگینی که روی دوشمون بود با دیدن دوستان عزیز و زحمتکشمون که در حال شکوندن یخهای کف حیاط بودند با اضافه شدن سنگینی عذاب وجدان موجود احساس کمردرد شدیدی کردیم و دیدیم که می شه کول بارو زمین گذاشت اما بعدش دیدیم فرقی نداره و هنوز سنگینی عذاب وجدان داره فشار خودشو میاره و دیدیم چاره ای نداریم جز اینکه به کمک دوستان زحمتکشمون بشتابیم و بعد از گذروندن لحظاتی طاقت فرسا و سبک شدن بار سنگین عذاب وجدان به کمک باقی دوستان در آشپزخانه ی قهوه خانه پرداختیم و به صورت ماهرانه به پختن آش مشغول شدیم. تا حالا آدمی به زحمت کشی من دیدید؟!

با صدای قشنگ اذان بود که تو حیاط داشتیم زحمت بچه هایی رو می دیدیم که دارن توی اون هوای سرد سردرو می چینن و آخرین قسمتهای سفیدشو رنگ می کنن. یکم اونورتر چندتا از بچه ها رو می دیدیم که دارن با گچ logo رو کف حیاط می کشن و چند نفرم داشتن با مشقت تمام چسبهای خط های فلش راهنماها رو می چسبوندن که بعدا رنگ شه... بچه ها همه تون واقعا زحمت کشیدین واقعا همه مون می دونیم که تو اون هوای سرد، تو اون شرایط که همه ی اون آدما پروژه ها و کارای خودشون مونده، وقتی همشون دارن از خستگی میمیرن تنها چیزی که می تونه اونا رو نگه داره که اونجا اونکارارو تموم کنن یه حس گرمه... یه حس گرم که اونارو تو اون هوا نگه می داره و هر چقدرم خسته باشن بازم بهشون انرژی میده! بچه ها این فوق العاده ست! این حسها به این راحتیا بدست نمیاد!

هوا کم کم تاریک شد اما اونشب بر خلاف شبهای دبیرستان تاریک نبود! روشن و پر انرژی! صدای پگاه و بقیه ی بچه های دوم پشت بلندگو که می گفتند "سرود ملی می ذاریم اما کاراتونو کنین" یه ذره ام توش خستگی نداشت... یه عالمه سرود ملی گذاشتن که زهرام درباره سرود ملی گفت... از آدمای تو حیاط که بگذریم کلی آدم تو ساختمون بودن که داشتن واسه غرفه هاشون کار می کردن که یه نمونش همون غرفه ی زهرا اینا که واقعا قشنگ بود بازم یه عالمه دستشون درد نکنه! هی کم کم شب شد... بعد اینکه چسبهای خطهای راهنما رو چسبوندن یه عالمه از بچه ها شروع کردن به رنگ کردن اونا. اولین ردیف زرد. بعدش آبی، بعدش مشکی... و کمک کردن همانا و گند خوردن به دستان مبارک بچه ها همانا و بعدش هم تمیز کردن دستها با تینرهای بد بو... اما همش یه عالمه خوش گذشت... خیلی جالب بود از اونهمه آدم که بعضیاشون کلی لوس بودن بعضیاشون وسواسی... هر کی یه جوره اما هیچکی هیچکی یه ذره ام به اون اسفنج های دربه داغون هیچکی به اینکه اون رنگها پاک نمی شند غر نزد و... و آویزون کردن سر در... کم کم بچه ها همشون جمع شدن تو حیاط. همه سرشون با زاویه ی حدود 120 درجه بالا بود که ببینن سردر چه جوری داره نصب می شه و بعد از اینکه کامل سرجاش موند صدای بچه ها که همه با هم می گفتند "بچه ها متشکریم" ... حدودای یک شب بود که با دیدن خانوم نقوی فهمیدیم که شاید همسایه ها خوابن!! همسایه ها چه جوری می خوان بخوابن (!) صدای به این قشنگی! :D ... جمعیت کم کم کم شد...

ساعت ها و لحظه ها خیلی زود می گذشت. نزدیک ساعتهای 1-2 شب شد که دیگه کم کم حیاط سوت و کور شد. خیلی از بچه ها رفتن که بخوابن اما باز هم آدمای زحمت کشی مثه من بودن که بیدار بموننو کار کنن! ساعت حدودای 2 و نیم بود که خواستیم بریم یه ذره بخوابیم. زهرا که نمازخونه رو توصیف کرد اما یه چیزو جا انداخت! واقعا سرد بود! خیلی! تو کل اون شب نیم ساعت دراز کشیدیم که اونم از سرما نتونستیم بخوبیم... تو اون ساعت شب دیدن بچه هایی که هر کدوم از سرما یه گوشه ای مچاله شده بودن خیلی جالب بود! خیلیا بازم بیدار بودن... خیلیا تا صبح بیدار موندن... و ساعت چهار بود که صدای سرود ملی اومد و پگاه بود که شروع کرد به بیدار کردن بچه ها تو نمازخونه و من هم دیدم بازم اگه فرد زحمت کشی مثه من نباشه نمی شه رفتم که جمعیت آشپزها رو بیدار کنم اما خب واقعا پروژه ی سختی بود... صدای سرود ملی میومد و هوا هنوزم تاریک بود...بچه ها داشتن آخرین کاراشونو جمع می کردن که کم کم قیافه ی بچه های نامرد و لوسی که (فاطمه: بله بله!!) شب تشریف برده بودن خونشونو خوابیده بودن در سطح حیاط دیده شد... و باز هم صدای رسای بلندگو نقش مهمی رو ایفا می کرد که بچه ها کم کم هدبنداتونو بذارید و روی رنگها راه نرید. همون رنگهایی که بچه ها تا صبح تو سرما رنگشون کرده بودن...و ما خودمونو واسه کارگاه آماده کردیم... اولین روز کارگاه... هوا روشن شده بود و شروع اولین روز کارگاه علوم 86ٰ رو نشون می داد و شمارش معکوس شروع شد تا شروع کارگاه...60، 59، 58، ... ،10، 9، 8، 7، 6، 5، 4، 3، 2، 1 ... کارگاه علوم 86!!

نوشته شده توسط: مهسا ن  (نویسنده ی افتخاری ویجه ۳ جان ! )

لينک
پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦ - IQha