چارشنبه، شروع کارگاه !   

یا هو ... !

.

قرار نبود من بنویسمش ! اما همه چیز گویا قرار نیست بر سر قرارش برقرار بمونه ...

.

.

صبح که از در مدرسه میام تو اولین چیزی که نگام می ره طرفش سر در کارگاهه، طوریه که با نگاه اول نمی شه پیچیدگیشو درک کرد!! ... از کنار  ِ زیرش رد می شم و می رم تو پیلوت. بچه هایی که دیشبو موندن مدرسه، دور اون بخاری (؟) توی پیلوت نشستن و دارن صبحونه می خورن ! ولی چیزای غیر پیش بینی تری هست واسه اینکه توجهت جلب شه ! پیلوت می شه گفت که وحشتناکه ! بهم ریخته، اونقدر که مجبورم می کنه یادم بیاد فقط یه ساعت مونده به شروع کارگاه...

شنیده بودم قراره غرفه های کارسوق زمین تو پیلوت باشه ولی اون چیزی که می دیدم با شنیده هام به شدت به تناقض می رسید!! ... میام تو حیاط تا برم تو ساختمون اصلی ! چند تا از دوما دارن رو رنگای چند ساعت پیش چسب می زنن و مراقبن پات رو رنگا نره!! لوگو هم هنوز خشک نشده؛ و خوشگله!! بچه های قهوه خونه رو اون طرف حیاط می بینم که دم اتاق ورزش بساط پهن کردن ! حس کارگاهو حس نمی کنم، نا آشناس، حس می کردم که حسش باید شبیه نمایشگاه آفتاب باشه ولی اون نیست!!

می رم تو ساختمون. هنوز اونقدر که باید، شلوغ نشده و هر کی داره دنبال یه چیزی می دوئه ! از پله ها می رم بالا، تا طبقه ی آخر ! خیلی به نظرم غیر آماده میاد!! هنوز جای غرفه خودمونو نمی دونم که می فهمم اصلا جایی در کار نیست ! دیشب نموندی؟ بیخود کردی!! حالا بکِش ! اصَن ببینم تو که دیشب نموندی به چه حقی روت می شه اسم غرفه رو بیاری؟؟ (!) ... به زور یه جای کوچولو روبروی غرفه ی زهرا اینا میابم و بعد ... میز؟ بشین تا بت میز بدن ! تمام کلاسا و کل اتاقا و همه ی آزمایشگاها رو دنبال میز می گردیم ولی فقط خودمونو خسته کردیم!! آخه می دونی که؟ کسی که دیشب نمونده ازین توقعای گنده نداره ! ... بالاخره الهام یه میز غیر پیلوتی نسبتا درست و حسابی تو پیلوت می بینه و بعد از اینکه جعفری از سر ناچاری رضایت می ده، نوبت خواهش کردن از آقایون محترم می رسه که بیان ببرنش طبقه ی آخر ! ولی خب خسته ن و هر چی خواهش می کنیم چیزی جز توجیهشون نصیبمون نمی شه که از خیرش می گذریم ...

تو فکر بزرگترین مشکل اونروزمون -یعنی جور کردن میز- بودیم که از پشت بلندگو می شنویم "می خوایم شمارش معکوشو شروع کنیم، همه بیاین تو حیاط!! بچه ها همه بیاین تو حیاط!!" ... دوما و یه ذره از اولا جمع می شن و می شمریم: ۶۰ ... ۵۹ ... ۵۸ ... ، ... ۲۰ ... ۱۹ ... ۱۸ ... بلندگو: ۱۰ ... ۹ ... بچه ها: ۱۴ ... ۱۳ ... بلندگو: ۷ ... بچه ها زود باشین، زود باشین!! ... ۵ ... بچه ها: ۱۰ ... ۹ ... بلندگو: ۲ ... ۱ ... بچه ها کارگاهتون مبارک ! ... بچه ها (فریاد کشان !‌) : ۴ ... ۳ ... ۲ ... ۱ ... و هوووووراااااا ! ...

و شروع رسمی کارگاه ... !

خب بگذریم از نگاههای چپ چپ کریمی پور به غرفه ی خالیمون و پیدا کردن یه میز داغون از اتاق کناری نمازخونه و از در رد نشدنشو چپکی کردنشو با اون آقاهه بالا آوردنشو تمام اعصاب خوردیای بعدشو غیره و غیره ! ... و ازینجا به بعد نسبتا شخصی می شود ! بله ام ! ...

...

الناز اینا (بچه های فرزانگان یزد) قرار بود بیان و به خاطر تمام چیزایی که گفته نمی شه واسه جلوگیری از سر رفتن حوصله ی تو (اگــَرم نه، بخوانید در پاورقی ِ ته مطلب) ما ذوق داشتیم ! خیلی و همه مون ! ... الناز اینا (یعنی الناز و دوستش بهار با دبیر اجتماعیشون) صبح ساعت 5 می رسن و می رن خوابگاه سمپاد. اونجا شیرازی هارم می بینن و بعد دیگه قرار می شه بیان ...

مدرسه کم کم شلوغ شده و یکی دو تا از مدرسه ها اومدن ... ساعت حدودای 10 ئه که الناز زنگ می زنه و می گه دم در مدرسه تونیم ... و ... ، ... ، ... وای من نمی تونم بگمش، الناز می نویسه ش... 

...

مدرسه شلوغ شده، غلغله شده، زیاد اومدن ... و جو کارگاه ئه ! ... غرفه هارو می بینیم و فیلم می گیرن ! ... همه کلی نگاشون می کنن و می پرسن از کجائن ؟ و همه وقتی می فهمن فرزانگان یزد تعجب می کنن، می پرسن بقیه شون کجان و بعد دوباره تعجب می کنن مقادیری آمیخته با ذوق ! ...

داریم از راهروی طبقه ی دوم رد می شیم که می بینیم همه جمع شدن ! بازم واسه شمارش معکوس، اما اینبار برای افتتاح کلیپ ! ... همه تا جایی که جا هست می شینن کف راهرو و همه تا جایی که جا هست دورشون وایمیسن ! می شمریم: 10 ...  9 ... 8 ... 7 ... ، ... 3 ... 2 ... 1 ... ، ... کره ی زمین، میاد میاد، تا فرزانگان ! ... عکسا تند تند رد می شن ! یهو جیغ بچه ها: مدرسه ی "راهنمائی" فرزانگان تهران ... سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان ... بعد چند تا عکس از راهنمائی و بعدش عکسای خود کارگاه ... کلیپ که تموم می شه انتظامات راهروها میان و می خوان که لیدرا هر چی زودتر گروهاشونو از اونجا ببرن تا راهرو خلوت شه، کلیپ باز داره پخش و هی تکرار می شه ...

می ریم تو پیلوت تا یه ذره بشینیم و معلمشون می پرسه راستی شما چطور با هم آشنا شدین؟؟ ... و ما ... اهم ... ام ... ما ؟ ... ام ... ، ... ! (و قطعا لحظات غیر خوبی بود !)

الناز اینا خسته ن و واسه اینکه از ناهار خوابگاه جا نمونن (ما می گیم با ما ناهار بخورن ولی معلمشون می گه من مسئولم!! و اونجا مسئولای خوابگاه ناراحت می شن که ما ناهار خورده بریم!!!) یه ساعت زودتر می رن ! خودشون دوست ندارن ولی اصرار می کنیم که خسته این و فردا از صبح میاین تا آخرش می مونین ! دوست دارن حلقه مونو ببینن ! معلمشون می گه اگه دوست دارین امشب با ما بیاین خوابگاه ولی ما آماده نیستیم و نمی ریم ! ...

یه ذره بعد از اینکه می رن پیج می کنن واسه حلقه ی بعد از کارگاه ... و آهنگ می ذارن و حلقه می زنیم. کم کم بقیه میان تو حیاط تا ببینن حلقه مون چطوریه ! بچه های مدرسه ی رضوی جلوی پنجره ی واحد اجرایی جمع شدن و با تعجب و نگاهای غیر خوب حلقه مونو نگاه می کنن ! مدرسه شون چادر اجباریه گویا ! یکی می گفت از دم نمازخونه که رد می شدن یه سری چرت و پرت مث اینکه از گوشیاشون معلومه چقدر نماز می خونن (!!!) به هم بافته ن ! (چرت و پرتو به هم می بافن آیا؟ ) ...

 آخر کارگاهه و ما داریم حلقه می زنیم:

- ساز شب، باز یک آواز کهنه می خواند ... آآآآرزو، دور از دست انسان ها می ماند ...

و ما در حال بالا پایین پریدن و نوسانیم که چند تا از گوشیای بچه ها میفته و یه ذره حلقه های آخری تحت تاثیر قرار می گیره ! ... (آه رضویا گرفتمون!!)

- من و تو خیره، نه جاودانه، نه پرهیاهو ... پیداست ! بی نهایت ! بی کرانه، بیا، بنگر ! می گذرد زمانه ... (و در حال بالا پریدن می خوانیم: گوشی، گوووشی، گوشی ... آی، گوشی ... !! – با ریتم نَها ! با لحن تند نوسانی ِ غیر توصیف شدنی ِ توصیفش به من چه اصَنم ! )

و ساعت دو و ربعه ! و روز اول کارگاه تموم می شه ! یه روز از اون سه روز تموم می شه ! یک سوم ِ سالِ دوم ِ دومای ِ سال ِ اولمون، آره ؟ 

.

.

.

.

.

.

.

. 

پاورقی:

اومدن بچه های فرزانگان یزد به خاطر پروژه مون بود ! آقای نوروزی اونموقع که پروژه های نجومو معرفی می کرد گفته بود که اندازه گیری شعاع زمین رو باید با فرزانگانیای یه شهر دیگه (که البته مجبور شد جمله شو تغییر بده به "سمپادیای یه شهر دیگه که ترجیحا فرزانگانی باشن") انجام بدین ! منم از همون اولش گفتم با الناز اینا!! ولی آقای نوروزی گفت برین دلیل انتخاب یزدو پیدا کنین بعد بیاین ! ولی خب ما دلیلو که پیدا نکردیم هیچ، بعد از اون دیگه جناب آقای نوروزی رم نیافتیم و دبیرای عزیز فیزیک (که خودشون دست آقای نوروزیو از پشت بستن!!) مسئولیت پروژه مونو قبول کردن ! ... و همین باعث شد که روز سمینارا (یعنی کمتر از 20 ساعت به کارگاه) به چیزهایی پی ببریم و بعد از ظهرش (که دیگه الناز اینا راه افتاده بودن!!) مجبور شیم بمونیم واسه درست کردن گند به بار اومده که اگه اینجا –یعنی آی کیوها- اینطوری –یعنی اینهمه رسمی- نشده بود می گفتم چه کارا کردیم تا پی ببرین به میزان خنگولیتمون!!

داشتم النازو می گفتم اصن ! با الناز تو اچ پی ویزاردز دوست شده بودم (دوست شدن نه آشنا شدن!!) و این خیلی عجیب تر می کرد زنگ زدن برای اولین بار و ... خیلی باحال شد که اومدن!! اصلا اونقدر جدی نبود و تمام پروژه بهانه بود تا ببینیمشون!! ... و وقتی فهمیدیم بلیطشونم گرفتن حتی، شوکه شدیم!! (دعوتنامه رم که دوشنبه فرستادیم بی خیال، فقط یادش واسه آرشیو بمونه!!) و ما خوشحال شدیم کلی!! بچه های مدرسه مون که اونقدر ذوق کردن، دیگه خودمون در چه حالی بودیم!!

.

..

.

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه (نویسنده ی غیر افتخاری ِ غیر ویجه جان ! )

.

.

.

.

.

و نوشته ی الناز جوووووونم:

...صبح ساعت 4 رسیدیم...5 هم رسیدیم خوابگاه!معلممون(خانوم فتاحی) که تا رسید رفت خوابید!ولی ما از شوق اومدن به کارگاه و دیدن فاطمه و الهام و اینا دیگه خوابمون نبرد!صبر کردیم تا ساعت 8 بشه و بعد رفتیم خانوم فتاحی رو بیدار کردیم و گفتیم که دیگه بهتره بریم!چون فرزانگان شیراز هم توی خوابگاه ما بودن و اونا هم داشتن میومدن کارگاه قرار شد با اونا ساعت9 بریم...سریع کارامونو کردیمو آماده شدیم واسه رفتن!ولی مینی بوس ساعت 10 اومد... تقریبا 45 دقیقه هم توی راه بودیم تا برسیم و من هی به بهار نق میزدم که چرا نمیرسیم و دیر شده و اینا!....بالاخره رسیدیم! من کلی خوشحال بودم.و ذوق زده (از اینکه الان فاطمه رو میبینم!!!) خیلی زیاد... بعد به فاطمه زنگ زدم و گفتم که ما توی حیاط هستیم و اونم گفت که الان میاد! بعد خانوم فتاحی گفت که بریم و کار کسایی که توی حیاط بودن رو ببینیم! ولی من همون جوری که اونجا وایساده بودم داشتم دنبال فاطمه میگشتم...! بهار هم کنارم وایساده بود و یه دفه دیدم که 2نفر دارن میرن طرف در! نمیدونم چی شد که احساس کردم اونا فاطمه و الهام هستن! با اینکه الهام رو نمیشناختم و فاطمه رو هم خوب صورتشو ندیده بودم...! (هنوزم نمیدونم چه جوری شناختمشون؟؟!!)همون لحظه یی که به فاطمه نگاه کردم, اونم به من نگاه کرد... من هم در حال هیجان و ذوق شدییییییید (فکر کنم قلبم 2000تایی میزد...!!!)...2تایی اومدیم طرف همدیگه و(دقیقا یادم نیست اونوقت چی بهش گفتم!!)فکر کنم من گفتم: فاطمه؟ و اون گفت: الناز؟ بعدم...  ... با الهام هم دست دادیم و...

کلی احساس رو باهم داشتم!خوشحالی,هیجان ,ترس(!!!) و خیلی حس های دیگه که قابل وصف نیستن!...

بعد هم به خانوم فتاحی معرفیشون کردم...بعد درحالی که هنوز بی نهایت خوشحااااااال!! بودم رفتیم توی مدرسه و از همون اول رفتیم سراغ غرفه های فیزیک...!البته من که هیچکدومشون رو نمیفهمیدم!!! چون هنوز توی یه حالت گیجی به سر میبردم!  همه هم با دیدن این مانتو های صورتی(و به قول بهار زاغارت؟!!) ما که وسط اون همه رنگ تیره خیلی توی چشم میزد میپرسیدن که از کدوم مدرسه اومدین؟ و زحمت جواب دادنش رو هم فاطمه میکشید و میگفت فرزانگان یزد! و همه با دیدن رنگ مانتوهامون!! :دی میشدن! بعد از اینکه غرفه های فیزیک رو دیدیم رفتیم سراغ غرفه خودمون!!خیلیییی قشنگ بود مخصوصا کاریکاتورش! فاطمه و الهام که به خاطر ما غرفه رو گذاشته بودن و داشتن همه جا رو به ما نشون میدادن! زهرا رو هم چند دقیقه بعد دیدیم! خانوم فتاحی هم رفت که فیلم بگیره و ما با فاطمه و اینا رفتیم که مدرسه رو نشونمون بدن!کلاسشون و بعضی غرفه ها و انیمیشن رو دیدیم و رفتیم توی حیاط و پیلوت و کلی داشت بهمون خوش میگذشت که خانوم فتاحی اومدن و رفتیم توی پیلوت نشستیم و وقتی از من و فاطمه پرسیدن که چه جوری با هم دوست شدین؟ جفتمون :دی..!بعد هم گفتن که بهتره الان بریم خوابگاه واسه نهار! ما هم گفتیم که همونجا نهار میخوریم ولی بعد قرار شد که بریم خوابگاه و به جاش فردا زودتر بیایم و تا آخرش بمونیم...و در حالی که من وبهار اصلا دلمون نمیخواست بریم و میخواستیم حلقه رو هم بیبینیم به امید فردا قبول کردیم که بریم! و با ناراحتی رفتیم خوابگاه...و خیلیییی هم بهمون خوش گذشته بود و لحظه شماری میکردیم که زود فردا بشه!

.

روز دوم.....

صبح ساعت 6 بیدار شدیم که زود آماده بشیم و بریم...تقریبا 7:15 بود فکرکنم که راه افتادیم و 8 رسیدیم و فاطمه و الهام هم توی حیاط منتظرمون بودن!...باز ذوق و خوشحالی و اینا و...بعدم با کلی خوشحالی رفتیم توی مدرسه و قسمت کامپیوتر و برنامه های خیلی جالبی که بود رو دیدیم...

همه میپرسیدن که چرا فقط من و بهار از یزد اومدیم و وقتی میگفتیم که با فاطمه و اینا همکاری کردیم باز کنجکاو میشدن که چه جوری و وقتی فاطمه میگفت از اینترنت همه .......! بعد رفتیم غرفه ی خودمون و فاطمه والهام برای بازدید کننده ها توضیح میدادن ... تا ساعت 5/11 و اینا فکر کنم اونجا بودیم و بعد که زهرا اومد ما باز رفتیم بازدید مدرسه و غرفه ها!و بعد...

حلقه.....!!!

من و بهار خیلیییی ذوق زده به حلقه نگاه کردیم و با حیرت مشغول تماشا و فیلم گرفتن شدیم.... خیلیییی قشنگ بود...خیلییی!

و حلقه ی آخر هم که دیگه عالی بود واقعا قشنگ بود..! و بعد... ساعت 15/2 و وقت خداحافظیه!

خییییلیی ناراحت از اینکه باید بره /بریم و درعین حال خوشحال از این که بالاخره فاطمه رو دیدم....! چه لحظه ی سختی!تازه خوشحال شدی ولی...مگه میشه خوشحال بمونی؟باید بری! (ناگهان چقدر زود دیر میشود...!!) خواستیم شب هم توی پارک ملت همدیگرو ببینیم ولی نشد....

الهام که از سرویسش جا موند و فاطمه هم که اگه نمیرفت دیگه وسیله واسه برگشت نداشت!خیلیییی ناراااحت با هم خداحافظی کردیییم ودست دادیمو ....و رسید وقت رفتنشون و هی برگشتن سر فاطمه به سوی ما و هی دست تکون دادنها و........رفتن!

و خداحافظی ما با مدرسه و کارگاه و فاطمه...

.

.

پ.ن:اگه بد شد و دیر نوشتم ببخشید!نتونستم قشنگ صحنه ی دیدار و خداحافظیمونو توصیف کنم....شرمنده فاطمه جوون...!

.

پ.ن.2:خیلی دلم براتون تنگ میشه و امیدوارم بازم بتونم/بتونیم بیایم وخودتون و کارگاه قشنگتونو ببینیم...و شما بیاین یزد تا ببینیمتون!

.

پ.ن.3:وای فاطمه چقدر شبیه هم نوشتیم!!

.

.

نوشته شده توسط: الناز (نویسنده ی افتخاری ویجه ۴ جان‌ !‌)

.

.

لينک
پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦ - IQha