پنج شنبه، وسط کارگاه !   

هه ! بهترین کلمه برای شروع یک روزه ! اولش که وارد مدرسه می شی دم در بهت گیر می دن "چرا هدبند نداری؟" بالاخره بعد از کلی خمیازه و جواب هزار تا سلام رو دادن تازه می رسی دم غرفه ! اونم چه غرفه ای .... بعدشم کلی بی گاری مث تمیز کردن میز و ... . بالاخره یه چند ساعت می گذره تا یه مدرسه میاد بازدید . خوبه !‌ولی همه ی بچه ها داشتن حرص می خوردن ! آخه حرصم داره بعد از کلی زحمت کشیدن دریغ از یک نفر که بفهمه دقیقا داری چی می گی ! همه فقط سر تکون می دن و وقتی که یه سوال ساده ازشون می پرسی یه لبخند ملیح تحویلت می دن ! "اه" داد می زنم و همه بر می گردن نگام می کنن !‌"بابا حوصلم سر رفت . " ساعت حدودا 11 ه که یکی از بچه ها داد می زنه "وزیر آموزش پرورش اومده همه میزا رو مرتب کنین " آخ جون ! بالاخره یه آدم درست حسابی اومد !  آقای محترم وزیر آموزش پرورش بعد از کلی گشت زدن تو مدرسه اومدن نزدیک غرفه ی ما اما از شانس زیبای ما در همین لحظه یه اکیپ رئیس دانشگاه اومد سر میزمون ! هه ! پسره رو نگا کن رو لباسش چی کشیده ! خیلی خوشگل بود ! (لباسش ! ) آرم سمپاد و پایینش نوشته بود Nodet ! تازه Id  شم برامون نوشت sampadiboy ! خندم می گیره ! آخه آدم چقدر می تونه احساس باحالی کنه؟احساس تیزهوشی؟ (تایپیست می گوید من لباس آرم سمپاد دار ، آن هم آرم سمپاد آبی تیره دار خیلی دوست دارم ! احساس تیزهوشی بد نچ ، احساس تیزهوشی خوب ! ) حالا بابا اونو ول کن خودمونو بچسب نگا کن مهنوش یکی داره پوسترمونو می خونه بدبخت شدیم ! "ابله ! این کیه دیگه ؟" اوهوم ! "سلام ! می خواین براتون توضیح بدیم ؟ صداش بم نبود ! "نخیر دارم می خونم " بهم برخورد ولی بهش حق دادم بعد از اینکه فهمیدم کیه ! دیری دیرین ... آره درست حدس زدی آقای قهرمانی ! (شوهر خانم کرمی) همونی که کتابش برامون یه زمانی کابوس بود ! ولی خودش قیافش خیلی مظلوم بود ! یهو عاطفه میاد دم میزمون "این آقای رئیس آموزش پرورش اصلا به غرفه ی زمین ما نگاه نکرد ! احمق ! مثلا رئیس آموزش پرورشه ! " آ او! داشتم می حرفیدم ! ولی اون اومد تو ، حس بدی دارم ! وای قیافش چقدر مرموزه ! ولی باحال به نظر می رسه ! ... آقای گلشن ! جوونه ( نه زیاد ) ولی سر هر غرفه ای می ره یه ساعت وای میسه و اون قدر ایراد می گیره که ... ! خدا رو شکر سر پروژه ی قشنگ ما نیومد !  بعد از آقای گلشن کس خاصی نیومد . دنگ دنگ دنگ دنگ ... ! زنگ ناهاره آخ جون دارم از گشنگی می میرم ! ولی هیچ چیز دریغ از یک نصفه ساندویچ بهم نمی رسه ! خدا ! چرا من انقد بدشانسم ؟‌  

 

نوشته شده توسط : مهنوش (نویسنده ی افتخاری ویجه 5 جان ) !

فاطمه: ‌تایپیست = الهام (شمبلیله!!)

 
لينک
شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦ - IQha