جمعه‌، آخر کارگاه !   

روز سوم کارگاه:

وای که چه روزی بود این روز سوم کارگاه.تا حالا آن همه آدم یک جا ندیده بودم.از اول روز که وارد مدرسه شدیم همه می دانستیم که امروز بازدیدکننده هایمان با بقیه ی روزها فرق دارند.اول صبح ساحل همه ی راهنماها را جمع کرد و سخنرانی کرد.بعدش  همه کمکم داشتیم حاضر می شدیم و غرفه ها را آماده می کردیم که اعلام کردند کارگاه شروع شده و همه باید سر غرفه هایشان باشند.راهنماها واقعا وظیفه شان از بقیه سخت تر بود و نباید می گذاشتند گروهی بدون راهنما وارد مدرسه شود.کمکم بازدیدکننده ها پیدایشان شد و شروع به تیکه انداختن کردند.سر پروژه ی سلولهای بنیادی بازدیدکننده ای مدام در حال خندیدن بود.صاحب پروژه ازش پرسید:چرا می خندی؟پروژه ی من مشکلی داره یا اینکه خنده داره؟و در جواب شنید:خب نه من با خودم مشکل دارم شما راحت باش.و بعد هم با خنده سراغ غرفه ی بعدی رفت.بعضی از بازدیدکننده ها تنها هدفشان مسخره کردن و خندیدن به پروژه ها و تضعیف روحیه ی بچه ها  بود.گروهی از آنها که می خواستند برای دفعه ی پنجاه و ششم پروژه ها را ببینند بعد از این که با مخالفت راهنمایشان روبرو شدند شروع به مسخره بازی کزدند ولی بعد از این که پای مسئولان مدرسه به ماجرا باز شد کلی ضایع شده و به قول معروف خیط شدند.ماجرا از این قرار بود که راهنمایشان وقتی فهمید از پسشان بر نمی آید سراغ مسعود رفت و گفت:خانوم مسعود بعضی از برادرا دارن پروژه ها رو حفظ می کنن.می شه بیرونشون کنید؟و مسعود هم خیلی شاد و سر حال رفت و با لنگه کفشی پاره بیرونشان کرد.وقتی آنها رفتند بچه ها جمیعا صلواتی بلند ختم کردند که موجب قرمز شدن صورتها و هجوم خون به چشمهای بازدیدکنندگان اخراج شده گردید.به هر حال تا آخر روز گروه های زیادی از مدرسه اخراج شدند که همه ی اینها تهدیدهایی از قبیل تلافی در پی داشت.(مثلا وقتی زنگ زدیم علامه حلی راجع به سمینارها سوال کنیم گفتن که بازدید واسه همه آزاده به جز فرزانگانیا!)[زرشک!]از بحث بازدیدکننده ها که بگذریم بقیه ی کارگاه مثل روزهای قبل بود با اندکی تفاوت.و آن تفاوت هم اختتامیه ی کارگاه بود که واقعا سنگ تمام گذاشتند.آخر کارگاه که شد همه را صدا زدند که بیایید در مراسم اختتامیه شرکت کنید.ما هم که تا حالا اختتامیه ندیده بودیم سریع رفتیم پایین ببینیم اختتامیه یعنی چی.خلاصه!اول از همه بادکنکها را آویزان کردند.بعد دو تا از سوما بالای آب نما رفتند و کلی تکرار کردند که "آره خیلی خوب بود."و از این حرفا.بعد هم یک دسته گل را مثل دسته گل عروس به سمتشان پرتاب کردند.بعد هم یک...دو...سه............نه...و ده و بادکنک ها را ول کردند و همه را ترکاندند.بعد نوبت به سرود ملی رسید.تعدادمان خیلی زیاد بود ،حیاط کوچک و بازدیدکننده زیاد؛ یک حلقه ی خیلی بزرگ زدیم و با آهنگ ها سرودملی خواندیم.خب در کل بد نبود و خیلی بد از آب در نیامد ولی خیلی ها می گفتند که ظاهر امر حفظ شده بود و بخش علمی کارگاه خیلی چنگی به دل نمی زند.(البته خیلیها هم مخالف این حرف بودند.)به هر حال باید اعتراف کنم که دوما خیلی بچه های باحالی هستند و واقعا می شود دوستشان داشت.بعد از این که بیشتر بچه ها ساعت پنج به خانه هایشان برگشتند برخی دیگر از بچه ها تا ساعت یازده در مدرسه تشریف داشتند و مدرسه را تمیز می کردند.واقعا که چقدر ما انسانها نامرد و بی معرفت تشریف داریم.بعد از کارگاه همه ی دوما دپسردگی حاد از نوع هفتم گرفته بودند و ما را نصیحت می کردند و می گفتند که افسردگی بعد از کارگاه خیلی بده (!) و این حرفا.خلاصه بعد از این که ناراحتی آنها را دیدم واقعا از این که سال بعد کارگاه داریم غمگین شدم.امیدوارم خداوند صبری به تمام کارگاه از دست دادگان بدهد.پ.ن.:بچه ها از راهنمایی هم خیلی ها اومده بودن.بسیار خوشحال گشتیم که دیدیمشون.پ.ن.:شماره ی آخر گذز خیلی غم انگیز بود . از من می شنوید نخونیدش.پ.ن.:یکی از سرودملی ها آسمان می بارد بود و چون خیلی هامون بلد نبودیم همش شکوفه های رنگین رو تکرار می کردیم و واقعا وضع مضحکی پیدا کرده بودیم.پ.ن.:هدبندها هم که اصلا از سر دوما در نمی آد.

پ.ن.:انقدر کارگاه خسته م کرده بود که رسیم خونه خوابیدم تا دوازده ظهر روز شنبه!

نوشته شده توسط :کیانا (نویسنده ی افتخاری ویجه ۶ جان ) با سرعت اعجاب انگیز و مرسی دارش!

اومدم بگم تایپیست می گوید ... که یادم اومد من چیزی رو تایپ نکردم ! گفتنیه که یه سری بازدید کننده ها هم که اومده بودن کسایی بودن که بچه هاشون می خواستن آزمون ورودی (به دبیرستان یا به راهنمایی) بدن و همش هی سوال می کردن راجع به وضع مدرسه و معلما و شما راضی این یا نه و اینا ! و بعدم اگه بخوایم کم لطفی نکنیم گمونم باید بگیم یه سری از علامه حلی ها هم آدم حسابی بودن (یعنی به خاطر پروژه ها اومده بودن) البته مسلما نه اونایی که شلوار گشاد پوشیده بودن با قیافه های وحشتناک ... . از کارگاه نوشتن خیلی بیشتر از اینا جا داشت ، خیلی ... ولی خب . اگه خواستین تو کامنتا اضافه کنین . 

نمی دونم چرا نثر من این جوری شد !

الهام (شمبلیله)

لينک
شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦ - IQha