نمایشگاه آفتاب 7   

به نام او ...

با چشمای تف کرده ، زیر ِ درختِ تف کرده ، خدا تف کن ... خدا بازم تف کن ... خدا ناراحت نباش , گریه نکن خدا تف کن . خداااا . خدا ، خدا ، خداااااااا ... .

-خدا مرسی ... خدا خیلی خوبی ... خدا چقدر خوبه ... خدا دمت گرم .

- زهرا ما آدمای خوبی بودیم ... ولی دیگه نیستیم ...

 - چقدر ما اینجا خاطره داریم ، خاطره های قشنگ ...

- اِ الهامو ... !

- مهشید خب دلم تنگ شده ه ه ه ه ه ه ...

- بیاین بریم وسط حیاط بشینیم ..

. - بچه ها دوسِتون دارَ  َ  َ َ مممم . ... خدا خدا خداااا ...

پاشین حلقه ... واااای ... هوراااا ... بنگ ... اَ چی بود ؟! ... آبدارخونه ، یخ گذاشتن ، مسئول مهربون ... گفت یه عالمه از بچه های قدیم دکتر شدن ، الان برمیگردن میان سراغ من ... اوووه ... بچه های قدیمِ قدیم ...برگشتیم حیاط ... حلقه ...

 -------------------------------------------------

صبح ساعت 9 و ربع رسیدم مدرسه . درختمون سلااااام ... وای چقدر توت ... !

رو سکوی جلوی ساختمون : - دبیرستانیه ! بیا نشریه بخر ... اسم نشریه شون کتیبه س ، یه شماره شو خونده بودم .  – دبیرستان خوبه ؟!  - دبیرستان ؟! خب ... اونجام یه چیزایی داره ، ولی بعضی وقتا یه جوری میشه !    –چه جوری ؟!    - باید خودتون بیاین تا بفهمین .

 وارد ساختمونِ مدرسه شدم ، اَ این پله ها ... . چند طبقه رفتم بالا بعد باهم اومدیم پایین و رفتیم سراغ وسیله ورزشیا که دم کلبه ردیف شده بود . اولیش خراب بود ، ما هم با دومی و سومی ش به صورتِ 2 نفره بازی می کردیم و خنده و خنده و خنده !

بعدِ چند وقت رفتیم سراغ پروژه های شیمی . ردیفِ بیرون ِ آزمایشگاه که نصفش تهیه ی انواع و اقسام کرم ها (گرفته شده از پوست درخت بید ، نرم کننده ، ... ) و پن کیک و لاک و اینا بود . ( این جور پروژه ها کلی طرفدار داره . از طرفِ -به قول یکی- خانومای سانتال مانتال ! ) یادم نیس چی شد که خانوم سالمی به ما گفت : اِ ... بچه های من رو اذیت نکنین ... شما بچه های بزرگمین اینا بچه های کوچیکم ... من نمی دونم این همه بچه رو کِی اوردم !  و بقیه هم یکیش استخراج کافئین از چای و قهوه بود . من اصلا فکر نمی کردم کافئین یه ماده ی تقریبا بی رنگِ کریستالی باشه ، قهوه ای نبوده هیچ وقت ؟!  

وارد آزمایشگاه که شدیم بعدِ شنیدن اولین پروژه فاطمه گفت این مهشیده ها !  – هان؟ اَاَاَ تو مهشیدی ؟ چقدر ... چقدر بزرگ شدی ... اَ ... ! (مهشید همسفر مشهد پارسال بود .) سر پروژه ی بعدی خانوم سالمی به مسئولای پروژه گفت بچه های ارشد منو اذیت نکنین !  . پروژه ی بعد ِ بعدی (یعنی 2 تا بعد ) هم یه دومه و دوتا اوله بودن که وای دومه چقدر حرف زد ! (یه کلمه هم راجع به پروژه نگفت ! ) و پروژه ی بعدی هم ساخت انواع چسب و بعدش دیگه : - بچه ها از اینجا بریم بیرووووون ... خستیدیم .

حیاط و مقادیری ساز دهنی و گشت و گذار و همش بچه ها از در می اومدن تو (یعنی بچه های پایه ی ما هی بیشتر و بیشتر وارد مدرسه می شدن ) چندتا پروژه ی ریاضی رو هم دیدیم و یکی دوتا زیست و باز حیاط و بعد پروژه های نجوم که یکی در میون عالی و افتضاح بودن . یکی چندتا چندتا ماکتای محشر ساخته بود ، یکی از رو کتاب توضیح می داد مشتری چند تا قمر داره و اورانوس به صورتِ خوابیده س .

تو نمازخونه هم پروژه های فیزیک و ربات بود که ما فقط یکیشو دیدیم . کافی شاپ هم رفتیم و توی کارگاه هنر سابق هم و دخیل هم .

مدرسه انگار با همه ی آشنائیتش دور شده بود . به صورت پارادوکس . غریبه و در عین حال آشنا . دور و در عین حال نزدیک . باورم نمی شه ما یه زمانی اینجا بودیم و باورم نمی شه ما دیگه اینجا نیستیم .

ساعت (می دونم باید بگم زمان ولی خب . ) هم خیلی زود گذشت و شد 1 و مسابقه ی پل ماکارون تو حیاط . یه پل رو بیشتر ندیدیم و رفتیم تو ساختمون و پروژه ی کاشی کاری روژینا (یه همسفر دیگه ی مشهد ) که گفت بشینین و ما نشستیم و فاطمه گفت:  اَ می دونی چند وقت بود رو اینا نشسته بودیم ؟! (صندلیای میزای ناهارخوری ... دلمم واسه شون تنگ شده بود !! )

خانوم امیرجاملوئی پرسید دبیرستان خوش می گذره ؟ و جواب شنید که اونجام یه چیزایی داره ... ولی به پای اینجا نمی رسه . گفت چرا اونجام خوبه ، عادت می کنین .

 ساعت 1 و 20 دیقه بود که یکی اومد تو گفت داره بارون میاد . ما : اَاَ ... . رفتیم بیرون . وسط حیاط بودیم و کف دستا رو به آسمون و حسِ بارون بعدِ این همه وقت . و هرکی یه چیزی می گفت : خدا خیلی خوبه . خدایا مرسی . خدا دمت گرم . یکی می گفت حلقه بزنیم یکی میگفت نه نمایشگاشون خراب میشه . باید تا یه ربع به 2 صبر کنیم . یکی گفت نیم ساعت ؟!  ممکنه بارون قطع شه ... .

- اگه این ، بارونه ، قطع نمیشه .

 - اینا همین جوریشم چشم دیدن ما رو ندارن ، دیگه رامون نمی دنا . به فکر سالای بعدِ خودمون و سال بعدی ها هم باشین .

و بعدِ چند دیقه وقت حلقه شد و همه هیجان زده و حلقه ... .

---------------------------------------------------------------

از آبدارخونه که برگشتیم آفتاب زده بود تو حیاط . و دیگه اون حس رو نداشت و من بدم می اومد از اون چشمای تف کرده و اون لپ پف کرده . ولی حلقه خوب بود . همه چی خوندیم : در نفس سازی ، گل گلدون ، دیوار سنگی ، یار دبستانی ، ای ایران ، دنیای من با تکخوانی روجا ، اردو ... و وسطاش 2 ، 3 بار جمع شدن وسط حیاط و ایول ایول و همه میگن ما بچه ها خوبیم و ما همه ف ر ز ... و تو این مدرسه و بزن به افتخارش و سطــــــل ! همه ی بازدید کننده ها هم از رو سکو و دم گلدون سنگیای پایین ، دوربین دستشون بود و فیلم می گرفتن .  آخرش هم نگار گفت بچه ها خیلی ممنون ، نمایشگاتون خیلی خوب بود ، به افتخار نمایشگاه ... و دست و تمام . 

 پ.ن 1: اینو به صورت خداییش میگم که هیچ سالی این همه دبیرستانی مِن بعدِ افطاری نیومده بودن راهنمایی .

  پ.ن 2 : تو طبقه ی اول هم کلیپِ عکسای انجمن همراه پخش می شد و آهنگِ روشم بعضی جاها آهنگِ سرود ملیای دبیرستان بود و بعضی وقتا یار دبستانی و بادبادکها .

  پ.ن 3 : یه سری از دوما هم یه فیلمی ساخته بودن که تو غرفه ی هنر پخش می کردن ، راجع به مدرسه بود !  

پ.ن 4 : سردرِ نمایشگاه خیلی خوب بود . سردرِ غرفه ی زیست از اون هم بهتر بود .

نوشته شده توسط : الهام (شمبلیله )

پ.ن ۵ : این عکسه مالِ وقتیه که ما راهنمایی بودیم .

لينک
جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ - IQha