چکاد - آخرین روز ِ اولین سال ِ دبیرستانمون !   

یا هو ... !! 

صبح که داشتم از پله های ساختمونمون بالا می رفتم دقیقا به این فکر کردم که این آخرینه. از جلوی دفتر کریمی پور که گذشتم دقیقا به این فکر کردم که آخرینه؛ نگاه بُرد روبروش که کردم دقیقا به این فکر کردم که آخرینه و وقتی پامو گذاشتم تو کلاس و گفتم سلام، دقیقا به این فکر کردم که آخرینه ! ولی هیچ کدوم از این آخرین ها مهم نبود. رو تخته نوشتم "یا هو ... !! اولین زنگ ِ آخرین روز  ِ اولین سال ِ دبیرستانمون" و شروع شد... در حالی که ما برای آخرین بار اول بودیم !

رو تخته نوشتیم ۲  ۱ و باهاش عکس انداختیم ! خیلی عکس انداختیم!! به قول بچه ها وای چقدر عکس انداختیم!!

دومین زنگ ِ آخرین روز ِ اولین سال ِ دبیرستانمون بود که بارون اومد. کلّی بود و جبارو کلّی اذیت کردیم و کلّی خوش گذشت...  زنگ دوم که آخراش شد، فهمیدیم آخرین باری بود که تو این ساختمون کلاس داشتیم چون دو زنگ بعدشم اونجا نخواهیم بود...

زنگ ناهار که شد بارون اومد. انگار خُدا داشت آب ِ ابراشو می گرفت. حلقه زدیم. خیلیییی خوشگل شد و همه خیلییی ذوق داشتن. باهاش شعرای قشنگ خوندیم. یهو زیاد می شد. یهو نم نم می شد. ولی زیادش زیاد بود. اونقدر که تمام مقنعه و مانتوی آدمارو زود خیس کنه اندازه ای که وقتی یکی بات حرف بزنه صداش نیاد و وقتی خودت با یکی حرف بزنی صدات زیاد بیاد ! ...

... ساعت دو که صدای اذون اومد واسه ما آخرین نبود. ولی واسه خیلیای دیگه که امسال، مث ِ پارسال ِ ماست واسه شون چرا.

زنگ که خورد سازدهنی تمرین کردیم تا چکاد شروع شد. زهرا اینا رفتن کلاس خانوم آشوری/عاشوری تا موقع ِ اجرامون بیان...آزاده بلند گو رو ورداشت:

- بچه ها اینجا کسی هست بیاد قرآن بخونه؟!! !!

قرآن که خونده شد، شروع شد:

- طبق رسم هر ساله ی فرزانگان، امسالم روز بزرگداشت فردوسی چکاد داریم

شروع شد و اولین نفر زهرا اومد بالای سن ... خودشو معرفی کرد و نوشته شو خوند. قشنگ خوند. بعدشم از دکور گوشه ی سن، که یه تنه ی درخت بود که بهش یه عالمه شعر آویزون بود، یه نوشته برداشت و اومد پائین ... بقیه هم خوندن تا اینکه آزاده دوباره اومد بالا:

- آقای عبدالملکیان اومدن... فعلا بگم حضور ایشون رو تبریک می گیم ... ام ... یعنی ارج می نهیم... !!

خانوم اشراقیم اومده بود ... مهتا جلومون بود. برگشت یه دفترچه داد از همونایی که 13 آبان دومامون برامون درست کرده بودن. فرشته گفت ساره می گه قراره خطاب به قیصر امین پور یه سری چیزا این تو بنویسیم و آخرش بدیم به خانوم اشراقی ... منم کلی فکر کردم تا به ذهنم رسید اینطوری شروع کنم که نوشتن واسه شما خیلی سخته  ... بعدشم دفترچه رو دادیم به آزاده.

نازنین اینا -دومامون- اجرا داشتن. مثل هربار زیبا پیش می رفت که یهو حس شد خندیدن ! ... بعد دیگه هی وسطاش چند بار اینطوری شد و هی صدای خانوم علیشاهی از پشت سرمون شنیده می شد که توروخدا خراب نکنین...

بعد از اون یه ذره رفتیم بیرون تا سازدهنی تمرین کنیمو دوباره که برگشتیم آقای عبدالملکیان رو سن بود. یه ذره ژستش زیاد بود و حس می شد که خودشو می گیره. ولی چند تا شعر از خودش خوند که دو تاش خوشگل بود ! بعد خانوم اشراقی رفت بالای سن و بهش یه هدیه داد... بعدشم دوباره چند تا از بچه ها نوشته شونو خوندن و بعد از اون هم آمفی تئاتر تاریک شد و یه شبه کلیپ از عکسای قیصرو گداشتن. وقتی داشت پخش می شد یکی از دوما از ته آمفی "وقتی تو نیستی نه هست های ما ..." و صوفیا هم اینور آمفی تئاتر شعر ِ "نه ! کاری به کار عشق ندارم ... من هیچ چیز و ..." رو از قیصر امین پور خوند.

بعد از در پشتیه ی آمفی تئاتر رفتیم تا بریم بادباکها رو اجرا کنیم... وای اینبار خوشگل شد ! ... تازه بقیه هم یه عالمه امیدواری دادن ! ... زهرا و شقایق (دوم) هم با ذوق می گفتن وای بچه ها این دومیش بود، این دومیش بود

بعد از اون دوباره چند تا از بچه ها و فارغ التحصیلا هم خوندن:

- وای ... الآن دو سال و چند ماهه که نیومده بودم این بالا ... آره ... آخرین بار همون وقتی بود که فارغ التحصیل شدم ...

خیلی دوسش داشتم من ! یه آدم ِ خوب بود  ... بعد یه خانومه با لپ تاپ اومد بالا و گفت ببخشید من قرار نبود بخونم یهویی شد:

- خب من خیلی بیشتر از ایشونه که نیومدم این بالا اما خب ... دیگه حتی از من گذشته که بخوام این چیزارو بگم...

بعد هی عاطفه می گفت اینو میشناســـــــــی؟؟ ... این همون خانومه س که تو همشهری جوان می نویسه!!

خیلی خانومه خوب بود خیلیم نوشته ش قشنگ بود ... خیلیییییییی ... راحت قشنگ بود ! ... داخل نوشته شم یه جا بود که می گفت "می گفتیم می باشد نه، است ... و می باشد ها را ..." ... خیلیییییی باحال بود

بعد از اون بود فکر کنم که گلنوش هم نوشته شو خوند... دوسش داشتم. بعدشم آزاده اومد بالا از خودش فکر کنم یکی دو تا نوشته خوند ! ...

- آزاده شریفی هستم هفت ساله

و چکاد امسالم با حلقه ی پنج شیش نفره ی بچه ها تموم شد ! ...

با ملیکا برگشتم خونه و خوش گذشت هم.

 .

پ.ن. هیشکی باور نمی کرد امسال تموم شده. واسه هیشکی جو آخر سال نبود. فقط دو زنگ از سه شنبه و 4شنبه یه ذره حسش اومد ... 

پ.ن.2. سومامونو دیگه نمی بینیم فعلا... امتحاناشون با ما یکی نیست ... ولی ملیکا می گفت نمی رن جایی!! اون ساختمونه واسه امسال آماده نیست ... و تا سال دیگه که چی بشه ! ...     

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه

 

لينک
پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ - IQha