هم نشینی با کریستوف کلمب ... قسمت دوم   

شنبه :

امروز صبح که شنبلیله وارد کلاس شد ، تارا مثه اجل معلق ( بلا به دور ... !! ) جلویش سبز شد و گفت : بیا بریم یه جایی رو نشونت بدم !! سه تایی ( تارا و شنبلیله و ساحل ) رفتند پایین . اول منتظر کیانا شدند اما هرچی منتظرش موندند کیانا خانوم تشریف نیاورد که نیاورد ... !! واسه همین سه تایی به سمت اون انباری رفتند . اما با وجود آقای راعی که مدام جلوشون رژه می رفت و خانم ذهنی که توی بوفه بود ، امکان نداشت بتونن برن اون تو . این قدر اون جا وایسادن که زنگ خورد و اونا در حالی که نا امیدی از سر و روشون می بارید رفتند بالا . شنبلیله سر کلاس بود و معلمشون هنوز نیومده بود که تارا دوباره پرید جلوش و دستش را گرفت و دنبال خودش کشوند و دوتایی مثل برق از پله ها رفتند پایین و وارد حیاط شدند . اما هنوز نه آقای راعی رفته بود و نه خانم ذهنی !! می خواستند دوباره برگردند که یهو تارا گفت : خانم ذهنی می شه اون جا رو به شنبلیله نشون بدم ؟ !! ... گرچه خودش حتی ذره ای امید نداشت که جوابش مثبت باشه و شنبلیله فکر کرد الان با لگد از اونجا پرتشون می کنه بیرون . اما ... وقتی جوابشو شنیدن یه لحظه هردوشون از تعجب سرجاشون میخکوب شدند . چون اون گفت : برید . اما زیاد جلو نرید و زود هم برگردید . اون دو در حالی که هنوز هم باورشون نمی شد رفتند و قفل در رو باز کردند و بعد از در کشویی هم رد شدند و وارد انباری شدند . دور و برشون پر از وسایل بود اما اونا بدون توجه به اون وسایل می دویدند ... فقط می دویدند !! از دم پنجره ی یکی از کلاسها هم رد شدند اما انگار هیچ کس آنها را ندید چون هنوز معلم نیومده بود سر کلاس و بچه ها هرکدام مشغول کار خودشون بودند . بالاخره به آخر انباری و همون در زنگ زده رسیدند . اما نمی توانستند بروند تو چون آقای راعی از دم در اونا رو می پایید !! خلاصه ، بدو بدو برگشتند و با سرعت رفتند بالا و در حالی که نفس نفس می زدند ازهم جدا شدند و هر کدام به سر کلاس خودش رفت . گذشت و گذشت تا شد زنگ زبان . همه ی بچه ها سرشون توی برگه بود اما لوبیا و شنبلیله و تارا امتحاناشون رو داده بودند و حالا دنبال بهونه می گشتن که از کلاس برن بیرون و برن توی اون انباری ... !! بالاخره تارا و شنبلیله پاشدند . تارا به ملایری گفت : می شه بریم آب بخوریم ؟ ... ملایری هم که کلا شوت است اجازه داد ، بعد تارا به لوبیا گفت : لوبیا تو نمیای ؟ لوبیا هم پاشد و سه تایی از در کلاس رفتند بیرون . توی راه لوبیا همش می گفت : اون روز پنج شنبه بود ، فرق داشت . الان نباید بریم و ... !! اما بالاخره به اونجا رسیدند و لوبیا با حرفهایش سر خانم ذهنی را گرم کرد و تارا و شنبلیله یواشکی از پشت اونا رفتند توی انباری . بعد شروع کردند به دویدن .اما این بار قضیه فرق می کرد . وقتی از جلوی پنجره ی کلاسها می گذشتند یه دفعه احساس کردند چند نفر به اونا زل زدن . یه لحظه سرشونو برگردوندند و یه نگاهی به بچه های کلاس و معلمشون انداختند ولی بعد دوباره به راهشون ادامه دادند . در زنگ زده را باز کردند و پا به انباری تاریک گذاشتند . شنبلیله حالا احساس اون دوتا اولی بیچاره که اون تو حبس شده بودن رو درک می کرد !! ... بیچاره ها ... !! بالاخره به جلوی پنجره ی اتاق حاجی قنبری رسیدند و دیدند که نوید ( معلم همون کلاسی که از جلوش رد شده بودند !! ) داره با حاجی جون حرف می زنه !! اما باز هم به راهشون ادامه دادند تا به انتهای دالان رسیدند . از روزنه های دیوار به پایین نگاه کردند : چند تا از بچه ها داشتند اونجا والیبال بازی می کردند !!  دیگه نباید بیشتر از این معطل می کردند . شاید تا حالا حرفهای لوبیا تموم شده بود ... . واسه همین به سرعت برگشتند ، در را باز کردند و پا به انباری روشن گذاشتند . اما این دفعه که خواستند از جلوی پنجره ی اون کلاس رد شوند ، مقنعه هاشون رو روی صورتشون کشیدند و تا اونجایی که می تونستند به سرعت از اونجا گذ شتند . وقتی به در انباری رسیدند آن را باز کردند و سریع روی پله های دم آن نشستند  . بعد تارا بلند گفت : لوبیا چقدر حرف می زنی ؟ !! و لوبیا در حالی که دهانش کف کرده بود از پشت بوفه بیرون آمد و دید شنبلیله و تارا خیلی ریلکس اون جا نشستند !! زیر لبی بهشون گفت : چقدر دیر کردین ... مردم از بس حرف زدم !! بعد سه تایی با هیجان و در حالی که از این موفقیتشون خیلی خوشحال بودند قدم به سالن مدرسه گذاشتند . داشتند از پله ها می رفتند بالا که یهو دیدند حاجی اونا را با دست نشون می دهد و به قاضی می گه : خودشون بودند ... !! قاضی هم گفت : شما 3 تا ، بیاین اینجا ببینم !! تارا و لوبیا و شنبلیله نگاهی به همدیگه انداختند و با ترس و لرز جلو رفتند . قاضی گفت : شما اون پشت توی انباری چی کا رمی کردین ؟ ... تارا گفت :خانم مگه مدرسه ی ما انباری هم داره ؟ ... قاضی چپ چپ بهش نگاه کرد و گفت : پس شما لان کجا بودین ؟ لوبیا گفت : خانم ما پیش خانم ذهنی بودیم . اگه قبول ندارین برین از خودشون بپرسین . قاضی هم که مثه همیشه حس گیر دادنش گل کرده بود گفت : خیلی خب ... بریم !! وقتی رسیدند اونجا تارا تمام مدت می گفت : خانم ذهنی مگه ما اینجا نبودیم ؟ ... شما بگین ، ما اینجا بودیم دیگه .. مگه نه ؟!! ... لوبیا هم با خونسردی گفت : خانم ذهنی شما بهشون بگین . مگه ما الان پیش شما نبودیم ؟ ... شنبلیله هم مثل همیشه ساکت بود و این نشونه ی خوبی نبود !! قاضی پرسید : خانم ذهنی اینا الان اینجا بودند ؟ ... تارا و شنبلیله هر لحظه منتظر بودند اون بگه : لوبیا اینجا بود اما این دوتا نه ... !! اما خانم ذهنی گفت : چرا ، اینجا بودند !! تارا و شنبلیله و لوبیا نفس راحتی کشیدند اما قاضی وا رفت . انگار یه فرصت عالی رو از دست داده بود !! با نا امیدی سعی داشت بالاخره یکی را متهم کنه . گفت : پس کیا بودن که الان توی اون انباری بودن ؟ .. ذهنی هم سعی داشت بهش توضیح بده که اون نمی تونسته انباری رو کنترل کنه و ... !!

خطر از بیخ گوششون گذشته بود . یعنی در واقع خانم ذهنی نجاتشون داده بود . سه تایی به سر کلاس رفتند در حالی که لحظه ای عصبی بودند و لحظه ای می خندیدند ... !!

 

این ماجرا ادامه دارد ... !! 

 *****************

پی نوشت : اولا که واسه اینکه این متن را یه کم (!!‌) دیر گذاشتیم یه عالمه معذرت ... بعدشم ما متنهایی رو که جا گذاشته بودیم هیچ وقت پیدا نکردیم و دیگه هم نمی کنیم واسه همین توی این داستان یه خورده از جزئیات نیست چون خیلی وقته از موقع اتفاق افتادن این اتفاق (!!) می گذره ... !!‌

منتظر قسمت بعد باشید !!

 

لينک
یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤ - IQha