کارسوق ... !!   

امروز کارسوق بود ... اما چه فایده ؟ ... این کارسوقا به چه دردی می خورن ؟ ... به چه دردی می خورن وقتی سر تا پاشون تکراریه ؟ ... وقتی همه ی زنگا مجبوری درسای همیشگی رو تحمل کنی ؟ ... همش ریاضی ، ریاضی ، ریاضی ... فیزیک ، فیزیک ، فیزیک ... زیست ، زیست ، زیست ... شیمی ، شیمی ، شیمی ... کارسوقی که تنها چیزای اضافه اش فقط نجومه و ربات ؟ ... آخه مگه کارسوق بدون ادبیات و هنر هم می شه ؟ ... کارسوق یکه نه توش خبری از حافظ خوانی های خانم قاسمی باشه نه از رنگ و وارنگ بازی های خانم مهرداد ... کارسوقی که توش خبری از مسابقات بسکتبال و والیبال و حتی وسطی نباشه ... کارسوقی که مثل همیشه مجبوری سر کلاس بشینی و معادله حل کنیو مجهول را پیدا کنی ، بدون اینکه هیچی ازش بفهمی ... یا به حرفهای معلم فیزیکت گوش کنی که همش داره از الکترومغناطیس و موج و انرژی و ... حرف می زنه ... .

از اینا هم که بگذری حتی زمان کارسوق هم نمی تونه دلتو خوش کنه ... آخه کارسوق تا ساعت 3 به چه درد می خوره ؟ ... این یکی هم می تونه کمک کنه تا ما باز هم فکر کنیم روز عادی مدرسه است و ما بعد از 4 زنگ می ریم خونه ... چرا همش داره همه چیز کم می شه ؟ ... اینا تقصیر کیه ؟ ... اول که بودیم بهمون گفتند وقتی برید سوم شب می خوابید ... اما ما که چشممون آب نمی خوره . آخه سومی های امسال هم فقط تا همون ساعت 3 مدرسه اند ... فکر کنم تا چن سال دیگه فلسفه ی کارسوق از ذهن همه ی فرزانگانی ها پاک بشه ... .

 

*        *        *        *        *        *        *        *        *

 

مثل همیشه اول کارسوق با افتتاحیه شروع شد ... اونم چه افتتاحیه ای ... بگذریم که ما قبلش رفته بودیم پارک و وقتی اومدیم توی حیاط مدرسه یهو سرجامون خشکمون زد ... آخه حیاطی که تا چند دقیقه همه مثه مور و ملخ ریخته بودند توش حالا خالی از هرگونه بنی بشری بود .... و یهو شنیدیم یکی از پشت بلند گو گفت : بچه ها بادکنک هاتون باد شد ؟!! ... وای ، بادکنک !! ... و همه دویدیم به سمت کافی شاپ ... با اینکه بادکنک هاش خیلی خیلی خیلی خیلی گرون بودند ولی اجبارا نفری یه دونه خریدیم ( البته به جز تارا که بادکنک شمبلیله از آن خودش کرد ... !! ) و بعد با تمام توان توی اونا فوت کردیم و با هزار زور و زاری سرشون را گره زدیم (آخه همون طوری که شاید بدونید ما نخ نداریم چون اگه داشتیم یا تو دست و پامون گیر می کرد و با سر می افتادیم زمین یا مجبور بودیم مثه سومی ها باهاش کش بازی کنیم که یکی از مزخرف ترین بازی های دنیاست !! ) و رفتیم بالا .

 ... ( به قول لوبی و نی نی !! ) عجب بند و بساطیه اینجا ... همه ی دوم ها را چپانده بودند توی راهروی طبقه ی اول (در حالی که با بادکنک هاشون بازی می کردند ... !! ) و خانم مصدقی و خانم کرمی و سایر خانم های محترم هم روی پله ها دست به سینه وایساده بودند ( البته اونا دیگه با بادکنک هاشون بازی نمی کردند !! ) . بعد از یه سری مقدمه چینی ها و سخنرانی ها ، یه عده ویلون و سنتور و از این جور چیزا به دست به همراه گروه سرود پیتزای مخلوط مدرسه مون ( که خانم مصدقی هم سس گوجه شون بود ... !! ) اومدند و شعرهای بادبادک ها و با ما باش و این است رو خوندند و نوازیدند ... در این میان ما همش درگیر فیلم برداری و عکس برداری و اسلاید برداری و صدا برداری و غیره بودیم !!

مرسی خانم علی شاهی ... !!

بعدش رفتیم سر کلاس هامون . زنگ اول لوبیا و تارا و شمبلیله و ساحل و مهسا کلاس شیمی داشتند ... البته بگذریم از اینکه قبل از اینکه معلم های محترم تشریف فرما بشن ، تارا و شمبلیله در حال موش و گربه بازی بودند و بقیه هم می خوندند : موش بدو ، گربه بدو ... !! ... آخه تارا برگه ی سرود شمبلیله رو برداشته بود و شمبلیله هم ساعت تارا رو ... !! کلاس شیمی پر بود از بامزه بازی ها و تیکه پرونی های آقای هاشمی .یه بار آقای هاشمی سعی داشت یه چیزی رو به ما بفهمونه و گفت مثلا فرض کنید یه نفر گیر داده می گه به جای فلان چیز ، اون یکی چیز را بریزید که نیلوفر با کمال متانت برگشت گفت : خب مگه مرض دارن خانم ؟!!!!!!

زنگ دوم شمبلیله و تارا و مهسا رفتند ربات و لوبیا و ساحل هم نجوم ... تارا و مهسا و شمبلیله داشتند اعصاب سنج خودشون رو درست می کردند که یهو در باز شد و یه ایل وارد شدند ... ( شامل خانم ها ساکی ، پناهی ، قاضی و بکی !! ) و تصمیم گرفتند با اعصاب سنج اونا اعصاب خودشون را بسنجند !!! ... اونا هم این قدر به ساکی و بکی خندیدیم که قاضی و پناهی جرات نکردند بیان جلو و امتحان کنن !! ... البته وقتی همه ی اینا رفتند بیرون ، شمبلیله و تارا یه مکان جدید رو هم توی کارگاه هنر ( البته پارسال کارگاه هنر بود امسال نمی دونم چیه ؟!!! ) پیدا کردند که روی دیواراش پر از نقاشی و از این جور چیزا بود ... شمبلیله می خواست کلید اونجا را برداره تا کلکسیون کلیدهای لوبی کامل بشه اما تارا زد تو ذوقش و گفت : اگه برش می داری باید حتما برش گردونی ها ... !! در همین حین لوبیا و ساحل هم به وسیله ی آقای امام از کلاس نجوم طرد شده بودند ... !!

زنگ سوم و آخر هم همین جوری گذشت  ... !!

۱=۲۵/۰+۲۵/۰+۲۵/۰+۲۵/۰ ( اینو امروز توی جشنواره ی ریاضی یاد گرفتیم ها !! ) در نتیجه 4 زنگ کارسوق ما هم گذشت و شما را به خیر و ما را به سلامت ... !! منتظر عکس ها باشید . فعلا

 

لينک
سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٤ - IQha