ش.ا.ه ـ د.س.ت.ه ؟!!!!!   

خب سلام. آقا من از طرف آیکیوها واقعاً معذرت میخوام.....واقعاً شرمندن انشا ا..... یه روز جبران میکنن چرا؟معلومه چون خیلی دیر شده چون دوهفته یه بار هم به زور آپ میکنن یعنی چه چه وعضشه؟ خوب حالا بعد از معذرت خواهی چرا میگم از طرف آیکیوها؟ چون من اون دوتا آیکیو نیستم در واقع آیکیوها اینطوری بگم که عضو گرفتن حالا بماند کیا بعضیاشون خیلی بچه های گلین بعضیاشونم اصلاً (حالا سه نفر بیشتر نیستنا) در هر صورت:

 

*************************************************

 

ش.ا.ه ـ د.س.ت.ه؟!!!!!

 

یکشنبه بود که خانم ذهنی یک جوری به ما فهموند میدونم اونروز رفتید اونتو د آخه نزدیک بود پدر منو در بیارید که)اینارو مستقیم نگفتا فهموند(.دوشنبه بود.زنگ نماز و لوبی کتابشو گرفته بود دستشو داشت درس میخوند(!)که تارا گفت:می آی باز بریم اون پشت؟ و لوبی هنوز که هنوزه مشغول جمع و جور کردن فکشه و اما.....پنجشنبه ۲*۱۲*۵+۱۱۰۶*۱.۵-۴۵۵:تارا،کیانا،شمبلیله،ساحل و لوبیا در مدرسه بودن و مشغول جنگ:_بابا 2  ثانیه صبر کنید میخرم میام . _نه نمیشه بدو. _نمیام _بی خود  مگه دست خودته؟ و شروع کرد به کشیدن دستش بله کیانا یک دستشو میکشید و تارا دست دیگشو. _بچه فسقلی چه زوری داره.  _تا آخر عمرتونم سعی کنید نمیتونید منو ببرید.اما خوب او دروغ گفت.تارا و کیانا اینقدر محکم کشیدنش که نزدیک بود بمیره خب آخه مگه از یک لوبیایه کوچولو چقدر کار بر میاد؟تا بالای پله ها بردنش اما دوید پایینو خیلی سریع 20 تا آبنبات خرید و ریخت تو کیفشو از پله ها دوید بالا و پشت سر بچه ها از در مدرسه بیرون رفت وااااای.....این بیرون هوا تمیزتره.اینجا خبری از بوی توپ والیبال و چیزبرگرو کرمی نمی آد اینجا پر از دود ماشینه به.....شروع به حرکت کردن تارا و کیانا برای اینکه بگن ما میتونیم زودتر از آنها به طرف پارک دویدن و اون سه تا هم آرام پشت سرشون تا به پارک رسیدن.جز آنها 7 نفر دیگر هم در پارک بودن:پیرمردی که میدوید،پسرک جوانی که روی نیمکت به خواب رفته بود،زنی که گرمش بود،درختی که کتاب میخواند و.....سه تا از اولیهای خودشون!خلاصه یکم تاب تاب عباسی کردن و بعدشم از اینور رفتن اونورو تمام.وقتی برگشتن مدرسه نی نی گامبو هم اومده بود)خوب اون و تارا کلاس داشتن کیانا و شمبلیله و ساحل هم که اومده بودن برای پروژه چوبشون لوبی هم که.....)تارا یکدفعه انگار این مسئله قدیمی در ذهنش جان گرفته گفت:ساحل تو که اون پشتو ندیدی نمیخوای ببینی؟خب وقتی میدونستن تارا گیر داده بهتر بود مخالفت نکنن و به فکر یک راهی باشن.اونروز خانم ذهنی نیومده بود و فقط حسینی در بوفه بالا بود.هر6 تاشون جلوی در انباری نشستن و شروع کردن با صدای بلند حرف زدن و جکهای فوق العاده بی مزه گفتن:بچه ها یه روز …..نترسید.بچه ها به یه.....گفتن.....و از اینجور چیزا که لوبی آرام درو باز کردو خودشو کیانا رفتن داخل.وقتی در طول انباری میدویدن صدای قهقهه های زورکی بچه ها را پشت سرشون میشنیدن و بعد از اون لبخند زورکی خودشون که یعنی ما که نمیترسیم از این راهرو تاریکه!وقتی برگشتن هنوز اون  4تا با عصبانیت میخندیدند.بعد از اونا هم تارا و ساحل رفتن و بعدشم نی نی و شمبلیله .وقتی نی نی و شمبلیله اومدن بیرون همه از نی نی فاصله گرفتند جز لوبیا که نمیدونست چه خبره که البته اونم وقتی یکم جلوتر رفت از قضیه مطلع شد.....

بنازم قلم نقاش طبیعت را:.....

 

لينک
پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٤ - IQha