ادامه.....   

بعدش رفتن بالا که دیگه کار چوبشونو شروع کنن ولی خانم علیشاهی نیومده بود و در کارگاه بسته بود.خب ولی برای این بچه ها همیشه راهّی هست(فقط باید بتونن ازش استفاده کنن همین!).....لوبیا کلید کارگاه رو داشت!.....کلی با در و کلید و لوبیا کشتی گرفتن ولی در باز نشد که یکدفعه خانم علیشاهی رسید و بعد از نیم ساعت ور رفتن با در بازش کرد)نتیجه:مشکل از کلید لوبی نبود مشکل از در بود!)در باز شد و اونا قاعدتاً باید میرفتن سر کارشون ولی مگه میشد.خوب حالا اونا 13 سوسک داشتن که باید باهاشون یک کاری میکردن.....باید خودشونو میگذاشتن جای.....جای.....یک ساندویچ چیزبرگرو گاز بزنی و یک سوسک زیر دندونت قرچ قرچ کنه.....نه.خب نظر اکثر آدما اینه که خیلی بده اگه موقع غذا خوردن در تلویزیون یه سوسک ببینی چه بخواد برسه به اینکه زیر دندونات حسشون کنی نه زیادی ترده برای چشم خوب نیست ممکنه کر بشی اما اگه ببینی که توی غذات سوسکه خب مسئله خیلی فرق میکنه.....فقط یکم کولی بازی درمیاری و بعدم غذاتو میندازی دور)این در صورتیه که خیلی مسرف باشی اگه نه که غذاتو میشوری و میخوریش اگرم که نخوای آب زیاد مصرف بشه خب فقط سوسکارو بر میداری و اگه دیگه نخوای انرژی زیاد مصرف بشه با همون سوسکا میخوری(.....ظرف سیب زمینیها.خیلی خوب بود.اونا فقط باید منتظر میشدن تا حسینی از بوفه بره بیرون بعد خیلی آرام بخزن توی بوفه و ظرف سیب زمینیها رو بردارن_.بدوید بچه ها.خیلی سریع خودشونو رسوندن جلوی بوفه و همونجا منتظر موندن اما حسینی قصد رفتن نداشت پس رفتن بالا و این سری واقعاً یکم کار کردن اما بعد از یک مدت دوباره تصمیم گرفتن بیان پایین.تارا و لوبیا و نی نی رفتن پایین.نی نی به دلایلی از یک طرف رفت و تارا و لوبیا نشستن جلوی بوفه و یکم چرت و پرت به هم بافتن تا دوباره نی نی اومد و شروع کردن به نقشه کشیدن.کلی فکر کردن(!)تا بالاخره به این نتیجه رسیدن که در بوفه رو روی حسینی قفل کنن.اما متأسفانه تارا که همیشه با خودش قفل داشت اونروز.....فقط اگر یک طناب محکم پیدا میکردن از اونا که توی انباریه و.....احتمالاً توی کارگاه حرفه.رفتن به طرف کارگاه حرفه.آرام درو باز کردن که دیدن بچه ها اونجا کلاس دارن و معلمشونم مهرداده.آخجون مهرداد.اون که هیچی....._چی میخواید؟لوبیا گفت:اومدیم برای کار چوبمون کاتر برداریم.و توی دلش ادامه داد:دروغ گفتم.مهرداد گفت:نه بچه ها نباید به هیچی اینجا دست بزنن.تارا گفت:خانم مهرداد ما باید برای کارمون برداریم.مهرداد فوری گفت:نه نمیشه برید بیرون.واااااو چه تیز شده مهرداد جون.حدودا 7/6 سانتیمتر با در فاصله داشتن که لوبیا بی اختیار دستشو دراز کرد و.....خب مهرداد خیلی عصبیش کرده بود تارا هم که پشت سرش وایساده بود.....دیگه نفهمید چطور شد فقط وقتی از کارگاه اومدن بیرون تارا گفت:چی کار کردی دیوونه شدی مگه؟بده ببینم.و شروع کرد همه درای اون اطرافو چک کردن اما فایده نداشت.....خلاصه لوبیا تو حیاط بود و تارا و نی نی توی کافی شاپ که یکدفعه پیج کردن:لوبیا،تارا،نی نی فوری به واحد پژوهش.....صدای مهرداد بود.....حتی فامیلیشونو نگفت و البته اونا خوب میدونستن منظورشون کیان و مثل بچه های خوب فورا مراجه کردن به واحد پژوهش.....مهرداد اونجا عصبی وایساده بود و تا اونارو دید گفت:کلید کارگاه حرفه کجاست؟تارا:ما از کجا بدونیم خانم؟مهرداد:یعنی شما برنداشتین؟لوبیا:چرا ما باید اینکارو بکنیم؟مهرداد:آخه وقتی شما اومدین بودش حتی من از ترس اینکه کسی درو از بیرون قفل کنه کلیدو گذاشتم داخل(چقدر بچه های مدرسه مورد اعتمادن!)لوبیا:خوب خانم شما که تمام مدت ما رو نگاه میکردین باید یه فرصتی باشه که ما اینکارو بکنیم دیگه.تارا:بله خانم ما وقت نداشتیم.مهرداد:آخه بچه های کلاس من که به دردشون نمیخوره خودمم که.....لوبیا:خوب خانم مگه به درد ما میخوره؟شما دارید به ما تهمت میزنید(اه اه اه!)مهرداد بدون کلامی حرف رفت تویه آبدارخونه و اونا رو تنها گذشت. بعد از یه مدت اوناهم رفتن داخل و با صحنه جالبی روبرو شدن:مهرداد داشت با دستای لرزان برای خودش چای شیرین درست میکرد.لوبیا:خانم ما بریم؟با صدای خیلی لرزان جواب داد :بله برید.....واقعاً قندش افتاده بود.همونطور که از در میرفتن بیرون لوبیا گفت:انشاا.....که پیدا میشه(وای چقدر این پرروه!)و رفتن بیرون.تا رفتن توی حیاط تارا شروع کرد به لوبیا تشر زدن و نی نی مرتب میگفت:این چرا به ما گیر داد چه خبره؟که تارا جوابشو داد:چه خبره؟کلید دست اینه.....اه من جای تو عذاب وجدان گرفتم.یه جوری میگفت این انگار داره در مورد یه وزغ لزج گنده صحبت میکنه.نی نی:تو میخوای با اینا چی کار کنی؟_شاه کلید درست کنم._منظورت دسته کلیده دیگه نه؟خلاصه وقتی همه فهمیدن موضوع چیه لوبیا رو مجبور کردن که کلیدارو رو کنار دستشویی خاک کنه که البته لوبیا دور از چشم اونا کلیدارو ریخت تو جیبش و بعد لوبیا و نی نی و تارا رفتن کنار بوفه نشستن و داشتن  حرف میزدن که یکدفعه یکی گفت:این خانمه که توی بوفه کار میکنه کجاست؟نی نی:میبینی که اون تو.دختره یه نگاه به بوفه و بعدم یه نگاه به اونا انداخت و گفت:نیستش که.هر سه تاشون برگشتن طرف دختره که دیدن بوفه.....خالی بود.....خالیه خالی.....درشم باز بود. هرطوری بود سعی کردن خودشونو کنترل کنن تا اون یارو پی به اشتیاق و هیجان درونشون نبره و خلاصه دکش کردن و پریدن توی بوفه.....سیب زمینیها تمام شده بود اما هنوز یه بخار گرم و خوشبو تو بوفه چرخ میزد و به اونا هیجان میبخشید.....بالاخره از یه جایی میومد.....آها اون گوشه.....آره خودشه.....ظرف ذرتها!خوب هرجور میخواستن حساب کنن ذرت بهتر بود.....آبداره و پروتئینهای سوسکها به صورت یکنواخت در اون حل میشه و حق هیچکس ضایع نمیشه(اینست معنای عدالت)کره ذرت باعث میشه هضم سوسکها راحتتر باشه و از همه مهمتر.....دیگه گزینه ای برای انتخاب نبود.خواستن سوسکارو برگردونن توی ظرف که.....سوسکها کجان؟چرا همیشه یه جای کار باید بلنگه؟دوباره یه صدایی اومد که اونارو مجبور کرد از بوفه برن بیرون.باز همون دختره.....تارا:چقدر گیری خوب خانم حسینی نیست دیگه و خوشحال بود که حالا حالاها نخواهد آمد اما.....شانس برای اینکه به آنها ثابت کنه در همه حال به شما پشت خواهم کرد،خانم حسینی رو از در کنار بوفه پرت کرد بیرون.خیلی هول شدن برای همین لوبیا بی اختیار گفت:(مثل اینکه این بچه هیچ جوره اختیار خودشو نداره!)ا خانم حسینی کجا بودین؟که خانم حسینی با لحن فوق العاده.....نمیتونید تصورشو کنید.....گفت:من باید به تو بگم کجا بودم؟هر سه شون وارفتن.....حالا سنگ روی یخ بودن رو درک میکردن و .....کلماتی که تا پنجشنبه بعد مرتب در ذهنشان نقش میزد:انتقام میگیرم.....

 

**************************************************

 

 

خیلی طولانی بود میدونم.....خسته شدید اینم میدونم(من دانا هستم)ولی فقط یه پنجشنبه و در واقع پنجشنبه اصلی مونده.....روز انتقام.البته ما قرار بود یه سری عکس هم بذاریم اما خب طبق حرفهایی که در جلسات مربوطه زده شده به این نتیجه رسیدیم که فعلاً عکس لازم نیست حالا تا بعد.....

 

لينک
پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٤ - IQha