انتقام سوسکی!!!!!   

سلام !!!!!

اول از همه اینو بگم که حسابی عصبانی ام !اول اینکه الان دیگه واسه گذاشتن این متن خیلی خیلی خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دیره!!!!!و دوم اینکه کل این متنو در عرض سه چار ساعت پراکنده تایپ کردم ولی.....ولی با چند سهل انگاری و مهندسی بازی واقعا مسخره همش پاک می شد و سه بار از اول تایپ کردم!!و خفه شدم تا بعد از ده بار دستور خطا به اینترنت وصل شدم!!!!!(به همین دلایل جریان خیلی خیلی کلی نوشته شد !معذرت!!!!!)

                                                  *****

تاریک و روشن صبح بود که تارا تک و تنها مثل همیشه اول از همه وارد مدرسه شد!به طبقه خودشون که رسید همه جا سوت و کور بود و دریغ از یک موجود زنده!!!!!

وقتی دید که در همه کلاسا قفله رفت یه گوشه پیدا کنه تا بخوابه که یه موجود رو از دور با دست باند پیچی شده دید!نزدیکتر که شد فهمید لوبیاست !وقتی لوبیا هم فهمید که همه درها قفله با تارا گوشه راهرو ولو شدن (خودشون هم هنوز  فلسفه ولو شدن تو راهرو رو نمی دونستن)!~وقتی شمبلیله و نی نی گامبو اومدن!موقعیت کاملا مناسب بود.به سمت انباری رفتن تا مهمات رو برای انجام علیات تهیه کنن!نی نی و لوبی رفتن که  از سوسکای محترم خواهش کنن تا افتخار بدن که اونا بندازنشون تو ظرف سیب زمینی ها!!!!!تارا در اون لحظه با یه بوفه که درش باز بود و البته قفلش همونجا آویزون و عاری از هرگونه سرخر بود  روبرو شد!پس قفلو برای مبادا کش رفت!وقتی اونابرگشتن پریا از همه جا بی خبر به محض دیدن محموله جیغ بنفشی کشید که کل ساختمون مدرسه به لرزه دراومد!ولی تارا که ترسش ریخته بود سعی در آروم کردن جمع داشت.اون گوشه هم یه مارمولک نازنازی.....اعلام آمادگی کرد ولی به دلایلی ازش صرفنظر شد!

موقعیت کاملا مناسب بود .....!کیانا و شمبلیله رفتن پیش کرمی و .....!

اینور نی نی و لوبی وارد محوطه ممنوعه شدن و تارا و پریا با فاصله از هم واستاده بودن تا حسینی سر نرسه و گیرشون بندازه!نی نی و لوبیا هر چی دنبال ظرف سیب زمینی ها گشتن نبود که نبود.....!(آخه آیکیو آن دیگه..... اول صبح کی سیب زمینی سرخ میکنه!) پس به ظرف روغن اونا اکتفا می کنن!لحظه ریختن سوسکا کلی از خدا معذرت می خوان و عذاب وجدان می گیرن و اینا.....!ولی لوبیا میخواد چشماشو ببنده و تا دیر نشده کار رو تموم کنه!ولی از اونجایی که می گن هیچ کاری رو نباید چشم بسته انجام داد با چشم باز و اعتماد به نفس کار رو تموم می کنن و از صحنه جنایت یه دونه عکس یادگاری می گیرن!

وقتی میان بیرون تارا و پریا که از ترس داشتن سکته می کردن یه نفس راحت می کشن!وقتی حاصل تلاششون رو نشون گروه می دن(اونوقت کیانا و شمبلیله هم اومده بودن!)واقعا خودشونو کنترل می کنن که جیغ نزنن یا بالا نیارن یا همونجا از خنده ولو نشن!آخه اولین بار بود عکس روغن با چاشنی سوسک میدیدن!(سوپ پروتئینه ویتامینه سوسکی)!!!!!بعد خیلی سریع محل جنایت رو ترک کردند!یه کم که تو حیاط گشتن  تارا به سرش زد که وضع رو از اون که بود خرابتر کنه و با قفله بره در اونجا رو قفل کنه تا معطل بشن!ولی وقتی گله ای به اون سمت می رفتن حسینی رو دیدن که داشت به سمت بوفه می رفت و یهو چنان ضایع پا به فرار می ذارن که انگار حسینی فهمیده و دنبال اوناست!وقتی به خودشون اومدن زنگ خورده بود و باید سر یه کلاسی می رفتن یا یه کاری می کردن تا از مدرسه نندازنشون بیرون!!!!!شمبلیله و کیانا رفتن پیش یاسمن و آفریقایی ها(!!)و نی نی رفت سراغ شفیعی و کلاغ پر از سر و لوبی و پریا تو کلاس شمبلیله اینا که شانسی صبح باز شده بود رفتن و تارا هم سراغ موشهاش!ولی یه خورده دیر رسیده بود و با پرنیان (دبیر فیزیولوژیش)مواجه شد که به خاطر مردن همه موشهای آزمایشگاهی(از بی غذایی،سرماخوردگی و .....) حسابی عصبانی بود و کارد می زدی خونش در نمیومد!

وسط زنگ تارا به بهونه search درباره سیراز کلاس اومد بیرون و به طرف سایت رفت که پریا و لوبی رو دید که تو کلاس داشتن رو تخته چت می کردن!تارا رفت سایت تا ببینه احیانا این مدرسه با اون همه دبدبه و کبکبه ش یه مسنجر ناقابل داره یا نه؟؟؟؟!ولی با حضور چند تا سر خر به  همون search اکتفا کرد و مثل بچه های خوب برگشت سر کلاسش !~اینجوری زنگ اول تموم شد ولی تو زنگ تفریح خبرای ناگواری به گوششون رسید :اولیش اینکه وقتی پریا و لوبی رفته بودن و از حسینی سیب زمینی خواسته بودن!خیلی ریلکس گفته که آلان حاضر میشه!ولی وقتی دوباره رفته بودن با حالت خیلی ضایعی گفته بود:"سرخکن خراب شده!"آره جون عمه ت !ماهام که خر!!!!!

و خبر دوم اینکه وسط زنگ حمزه رفته از علی شاهی(یاسمن)پرسیده که اون دو تا بیکاری که امروز قرار بود برن کلاس اون کجان؟بعد توضیح داده بود که آره!چند نفر اول صبح.....!

حداقل خیالشون راحت شده بود که به اینا شک نکردن!!!!!خلاصه اینجوری زنگ دوم رسید و دوباره همه سراغ کارهای خودشون ولی وسط کلاس شیمی لوبی و نی نی اومدن و تارا رو هم وسوسه کردن که از شیمی جیم بزنه!!!!!رفتن سوراخ موشی و .....!

به این ترتیب زنگ دوم هم نموم شد و از اون به بعد همشون الاف بودن !(جز نی نی که اون هم چون هیچ کدوم از جلسه های پاستل گچی شو نرفته بود الاف محسوب میشد!)پس برای طبیعی جلوه دادن ماجرا رفتن و نزدیک محل جنایت ولو شدن و دایره ای چام چام بازی کردن که تارا چون بلد نبود از جمع طرد شد!بع که زنگ تفریح تموم شد کنه پشت کنه میومدن که چرا الان کلاس نیستین!اونا هم مجبوری رفتن یه ذره تو کارگاه فیلم ولی از گرمای بیش از حد اونجا(به خاطر وجود آفریقایی ها!)اومدن بیرون و جلوی ازمایشگاه شیمی شروع کردن چام چام دسته جمعی بازی کردن که هاشمی جک  با همون لبخند دلقک مانن همیشگی سرک کشید و همه مجبور شدن فعلا چام چام بازی نکنن!پس رفتن همون جای قبلی و قرار گذاشتن هر کی اومد بگن که کارگاه فیلم دارن ولی چون فیلمشو دیدن نرفتن!پس از مدتی با دیدن گوشه چادر احتمالا پناهی ناپدید شدن(به اینا برنامه ریزی قبلی نیومده بابا!) وقتی برگشتن دیدن که لوبی و پریا  واستادن خیلی ریلکس دارن همون قرار رو اجرا می کنن!تا زنگ اخر اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه تارا چام چام یاد گرفت و دو به دو با شعرای مختلف اینقدر چام چام بازی کردن که هلاک شدن!و اتفاق مهم دیگه اینکه اولیه (هم سرویسی تارا) اومد و خبر ناگواری به اون داد  طوری که تارا بعد از چند لحظه اولیای بیچاره ای رو که قصد تقلید داشتن (دیدن انباری اونا)با فریادهاش زهر ترک کرده بود!!!!!و یه اتفاق  دیگه م که چندان مهم نبود این بود که تارا وقتی حسینی برای چند لحظه رفت پایین رفت و قفل رو سر جاش گذاشت(بابا عذاب وجدان!!!!!)!و وقتی حسینی اومد هموراه خودش بادیگارد آورده بود!(خانوم راعی.....آقاهه که اچار فرانسه مدرسه س..... و یه قفل کتابی دو کیلویی!)بعد از ما پرسید:

-بچه ها شماها کسی رو ندیدین تواین مدت که من رفتم پایین بره سمت بوفه؟

تارا-خیلی ها اینجا بودن.....

حسینی-من یه لحظه رفتم!

لوبی-چند تا اولی اونجا بودن ولی سمت بوفه.....نرفتن!

نی نی-چطور مگه خانوم؟چیزی شده!

حسینی-یه قفل رو اول صبح بردن حالا آوردن گذاشتن سر جاش!

شمبلیله-.....!

آقاهه-خانوم حسینی بذارین اگه پیداشون کردین انظباتاشونو که صفر دادین پرونده شون که سزقتی بشه اونوقت حساب کار دستشون میاد!

حسینی-چه جوری پیداشون کنیم اخه!؟اولیان.....!آره !اولیان!

نی نی-خانوم اگه اولیان ولشون کنین گناه دارن؟!!!!!

حسینی-چی چی و گناه دارن!آخه کارای دیگه م کردن !

-چی کار؟؟؟؟؟

دیگه اوضاع داشت خراب می شد!حسینی یه جوری سر و ته قضیه رو هم آورد و رفت!

بعد که رفت اینا برای خودشونم فیلم بازی می کردن و مدام از همدیگه می پرسیدن"بچه ها به نظر شما کیا بودن؟؟؟؟؟!" و خودشونم جواب خودشونو می دادن:"نمی دونم!اره اولیان!"بعد:"خجالت نمی کشن یه ساله اومدن تو مدرسه !چه کارا که نمی کنن!".و.....!

خودشون به کاراشون خنده شون گرفته بود ولی اونا بالاخره انتقام گرفته بودن!انتقام!!!!!

زنگ خورد و این روز پر از حادثه و لذت تموم شد ولی تا خونه هنوز سرشون گیج می رفت با:چشامو رو هم می ذارمو.....!

             ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

و در آخر یه نفس راحت بکشم که وظیفه مو بالاخره به انجام رسوندم!اگه کمی و کاستی داره اجازه می دم که ویرایشش کنین!!!!!

 

لينک
یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٤ - IQha