تولد عاطی!   

خب مثل همیشه سلام !

حوصله ی مقدمه چینی ندارم ، پس بریم سر اصل مطلب :

قرار بود واسه عاطی خانم تولد بگیریم ... زنگ ناهار بود . همه توی سوراخ موشی نشسته بودیم . بعد از انجام یه سری مراسم باستانی و مبارک شدن تولد و شمع فوت کردن و هزار سال زنده بودن و ... تکه ای از کیک را با احترام کامل در بشقاب گذاشته و نزد معاون پایه ی گل تر از گلمان بردیم و بعد ... برق های شیطانی در چشمان تک تک بچه ها قابل رویت بود که همگی به باقی مانده ی کیک خیره شده بودند و لحظه ای بعد ... دیگر کسی طاقت نیاورد . تکه های کیک بود که بر سر و صورت بچه ها زده می شد ... انگار در یک لحظه همه دیوانه تر شده بودند و هیچ کس به عاقبت این کار شوم نمی اندیشید !!

در یک آن گذشت ... و کیک تمام شد . انگار بچه ها به حالت اولیه ی خودشان بازگشتند که دور و اطرافشان را نگریستند و بعد به سر تا پای خودشان نگاهی انداختند . در و دیوار و زمین و مانتو و مقنعه ، هیچ کدام از کیک بی نصیب نمانده بودند ... هیچ کدام به غیر از معده ی بیچاره ی ما !!

همه به سمت دستشویی حمله ور شدیم و لحظه ای بعد سر تا پا خیس از آن خارج شدیم ... یک درجه بالاتر از موش های آب کشیده !! و حالا همه چیز بایدتمیز و  شسته می شد . بچه ها به دنبال جارو و خاک انداز ... اول از همه باید حصیر شسته می شد . و این حال ما با هیچ چیز قابل توصیف نیست به جز ترانه ی آوازه خوان مشهور شهر ، که می فرمایند :

عمله دسته به دسته ...  !!

و در این حال بودیم که همه ی چشم ها به نقطه ای دور خیره شد ... نقطه ای سرمه ای رنگ که هرچه نزدیک تر می شد ما هم یک قدم به سمت بدبختی برمی داشتیم . قیافه ها مظلوم تر از همیشه می نمودند و همگی آماده برای توضیحات !! معاون پایه مان نگاهی به وضعیت اسف بار ما انداخت و اخم هایش در هم رفت ... مانند همیشه با هیچ توضیحی قانع نمی شد .

او رفت ... اما ما عاقبتمان را می دانستیم ... ضربدرهای قرمز خوشرنگ در کارنامه ی انضباط هفتگی و شاید هم دیدن یک صفر خوشگل و بس کله گنده به عنوان نمره ی انضباطمان . و بدتر از آن ، دقایقی که مجبور بودیم چشم در چشم او بدوزیم و دلیلی قانع کننده برای وحشی گری هایمان ارائه دهیم !! دقایقی که احتمالا چیز زیادی به رسیدنشان باقی نمانده بود !!

زنگ خورد ... تعدادی از بچه ها به کلاس هایشان عازم شدند و ما ماندیم و خودمان ... که هنوز راضی نشده بودیم و سعی در دودره کردن کلاس و جیم شدن از آن داشتیم !! باید زمین را جارو می زدیم و دیوارها تمیز می کردیم ... اما به جای آن وقتمان را سر باز کردن هدیه ها تلف کردیم . مثل اینکه ما آدم بشو نبودیم !! اما در همان لحظه او وارد شد ... از سر اجبار به سمت کلاس رفتم و چند نفر دیگر ماندند و زمین و دیوارهای کثیف ... !!

 

-=-=-=-=-=

 

خب لوبی گیر داده ماجرای سرقت کیکو هم بنویسیم!

ما که اون لحظه نبودیم ولی شما ماجرای سرقتو از زبان لوبی بخونین:

ما که از کلاس اومدیم بیرون(خارج از رول!!!:زنگ تفریح نبوده!از کلاس جیم شدن!!)دیدیم کیکه داره به رومون چشمک می زنه!

هنوز زنگ نخورده بود و معاون عزیزمون تو دفترش نبود.رفتیم تو و من(لوبی)به کیک ناخونک زدم!و همین جوریبه شوخی هی به هم پیشنهاد می دادیم که کیکو بدزدیم!آخه این حق معاونمون نیست!

با حرص گفتم(لوبی):وقتی رفتم کیکو بهش بدم گفت نمی خورم.مرض قند دارم!(مرض همه چی داره!)

خلاصه...

من به عاطی و کتون! گفتم دیدم خانم معاون عزیزمون شال و کلاه کرده و از دفتر معاون پایه ی اولا رفته بیرون!

بعد رفتیم واسه اطمینان از خانم معاون پایه ی اولا(وای!خسته شدم از بس مجبور شدم اینجوری سانسور کنم!)پرسیدیم خانم معاون پایه ی ما!!!!کجا تشریفشونو بردن؟!

ایشون هم(منظورم همون معاون پایه ی اولاست!)گفتن کاری براشون پیش اومد رفتن بیرون!هر کاری دارین به من بگین عزیزانم!

و ما هم(لوبی و کتون و عاطی)گفتیم نه!خیلی ممنون و به سرعت پریدیم بالا و رفتیم تو دفترو واسه سرقت کیک نقشه کشیدیم!اینکه قایمش کنیم،بندازیمش دور و... که آخرش به این نتیجه رسیدیم که خیلی ریلکس ببریمش بیرون(کیکو دیگه بابا!)و کیکو برداشتیم!

ولی...

ولی تا اومدیم بیرون معاون پایه ی اولا جلومون سبز شد!(در اون لحظه فکرشو کنین دست لوبی کیک بود!)

خلاصه من چرخیدم سمت دیوارو کتون و عاطی جلومو گرفتن که به خیر گذشت...

بعدش پریدیم پایینو همین طور که چپ چپ داشتیم به کیکه نگاه می کردیم و داشتیم به این فکر می کردیم که منتظر بقیه هم باشیم  یه دفعه نمی دونیم چی شد که کیکه تموم شدو ما هم مشغول لیسیدن انگشتامون بودیم...!

(البته همون موقع ما داشتیم چپ چپ از پشت شیشه بهشون نگاه می کردیم...!)

خب دیگه بعدشم زنگ خوردو همه ریختن بیرونو یه کم نفرینشون کردیم اونا رو(بیچاره ها!خب می خواستن تنهایی نخورن)و بعضی هم یه ایول گفتنو بعضی هم مثل شوتا نگاشون می کردنو...

خلاصه جاتون خالی کلی خندیدیمو آخرشم به افتخار عاطی خانم حلقه زدیم!

خب دیگه فکر می کنم تموم شد!

 

لينک
چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٤ - IQha