آخرین روز مدرسه در سال ۸۴ !!‌   

صبح ، سر صف :

خانم صادقی به ما اجازه ی نشستن روی زمین نمی دهد ... سومی ها همه روی زمین نشسته اند . وقتی به این موضوع اعتراض می کنیم او می گوید :

سومی ها رو ولشون کنین ... اونا ارزش حرف زدن رو ندارند !!

ما اصلا خوشحال نیستیم که از نظر او ما ارزش حرف زدن را داریم ... از دست نصیحت هایش خسته شدیم !!

 

زنگ تفریح اول :

در به در دنبال معلم ها می گردیم . باید یه ربع آخر زنگ دوم را بیرون برویم ... باید آلاچیق را تزئین می کردیم ... زنگ ناهار قرار بود تولد بگیریم ... مصدقی به ما میز نمی دهد ، وسایل مدرسه نباید جا به جا شوند . صادقی همه جا رو به دنبال حصیرهای مدرسه می گردد ... آخه ما به او گفتیم اگر حصیر برایمان پیدا نکند روی زمین می نشینیم ... !!

 

زنگ دوم :

اشاره می کند که برویم ... ساحل هاج و واج مانده است ... او از هیچ چیز خبر ندارد ... روز تولدش داشتیم دق مرگش می کردیم ... !! وسایل را برداشتیم و از کلاس رفتیم بیرون ... وااااااااااااااااای ... آلاچیق اشغال است ... 7/2 ایها فیزیک دارند ... بادکنک ها رو باد می کنیم ... اوووووووووووووه ... نخ بادکنک ها بالا جا مونده بود ... وارد کلاس می شویم و در حالی که ساحل هنوز هاج و واج مانده نخ را از کیف برمی داریم و دوباره از کلاس بیرون می رویم ... بادکنک ها باد شده و کیک را هم آورده ایم ... خانم جبارنیا خوب است ... خانم جبارنیا مهربون است ... به همراه 7/2 ایها از آلاچیق بیرون می روند تا ما آن جا را تزئین کنیم ... !!

 

زنگ ناهار :

حالا همه چیز آماده است . همه ی 1/1 ایهای پارسال و همین طور چند تا از بچه های دیگه دعوتند ... دیروز برای همه شان کارت دعوت نوشتیم ... فقط ساحل بود که از هیچ چیز خبر نداشت و البته همین طور آن یکی ساحل ...( تشابه اسمی !!) ... باید پیدایشان می کردیم ... قاضی پیجشان نمی کند ... ما از او خواهش می کنیم اما قبول نمی کند ... قاضی گاهی اوقات بدجنس می شود ... !!

بالاخره بچه ها ساحل ها (!!) را می آورند ... در حالی که مقنعه های آنها را روی چشم هاشان کشیده اند تا به قول معروف سورپرایز شوند ... ساحل ها کلی ذوق می کنند ( البته این فقط برای دل خوشی ماست !!)

کادو ها باز شدند و مراسم روبوسی نیز انجام گرفت (!!!!!!!!!!!!!! ) ... پاپ کورن و آبنبات چوبی ها هم خورده شدند ... فقط یک چیز مانده بود ... کیک !!

این دفعه دیگر باید مودبانه کیک می خوردیم ... چاقو را از کافی شاپ گرفتیم ... کدبانو کیک ها را تقسیم می کند وچقدر هم عادلانه ... !! اما به دلیل کمبود چنگال مجبوریم کیک ها را با دست بخوریم ... !!البته فقط انگشت شست و اشاره مون خامه ای شد ... ساحل غیر آی کیو دهانش را که خامه ای شده با یقه ی مانتویش پاک می کند ... بچه ها عق می زنند ... !!

سومی ها از ما تقلید کرده اند ... این گروه از سومی ها ابتکار ندارند ... کیک ها را به هم پرت کرده بودند و حالا به دستشویی آمده بودند تا سرتاپایشان را بشورند ... روی آینه های دستشویی با خامه نوشته اند :

تولدت مبارک ... !! این گروه از سومی ها ادب ندارند ... این گروه از سومی ها ابتکار ندارند ... !!

 

ساعت حدود 3 ، حیاط :

سومی ها بی ذوقند ... سومی ها بی بخارند ... سومی ها حلقه نمی زنند ... از اولی ها هم انتظار چندانی نداریم ... مجبوریم خودمان دست به کار شویم ... آخر نمی شود این روز بدون حلقه تمام شود ... حلقه درست شده و ما باید برویم ... اما ما نمی رویم ... ما مثل سومی ها بی ذوق نیستیم ... ما مثل سومی ها بی بخار نیستیم ... ما حلقه می بندیم ... ما شعر می خوانیم ، شعر می خوانیم و باز هم شعر می خوانیم ... و در آخر هم با یار دبستانی من به خیابان می رویم ... همه از هم خداحافظی می کنند ... همه برای هم سال خوشی را آرزو می کنند ... همه دلشان برای هم تنگ می شود ... بیشتر بچه ها شنبه و یکشنبه نمی آیند ... سال نو مبارک !!

 

لينک
چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤ - IQha