آخ جون...بازم مدرسه!   

به نام آنکه وجودم ز وجود پر وجودش به وجود آمد...!

 

روز اول مدرسه...روز اول مدرسه !! وااااااااااو...همه ذوق زده اند...بعد از 18 روز تعطیلی قرار بود باز هم بیایم مدرسه...باز هم صبح زود بیدار می شدیم...چه عالی!!! ...کلی تکلیف حل نکرده...از این بهتر نمی شه!! ... ( ..........!!!!!) ... تعجب نکنین بابا...قاطی نکردم ! ... اما امروز خانوم برجی اینو کرد تو مغزمون که همیشه به نیمه ی پر لیوان نگاه کنیم ... ما هم که حرف گوش کن ... !!

 

 

از صدقه سر جناب آقای احمدی نژاد(عشق تارا جون... !!!) ما امروز زنگمون هفت و ربع خورد و تشریف بردیم سر صف ... بعد از سخنرانی بزرگان مدرسه (... !!) همه با کلی شوق و ذوق(خب اینو هم می تونین دروغ سیزده حساب کنین،البته با یه روز تاخیر!!!) بدو بدو رفتیم سر کلاس !!! ... زنگ آخر جناب آقای رزمگاه (پدر فرناز جون ...!) لطف کردند و تشریف آوردند مدرسه تا برای ما از معماری اسلامی حرف بزنند ... ایندفعه واقعا ذوق زده شده بودیم،نمی دونستیم چی کار کنیم (واقعا واقعا ... جدی می گم به جون آی کیوها!) ... آخه وفایی بیچاره یه بار دیگه هم زنگش پرررررررررررررریده بود (آخی...بیچاره...دلم سوخت!!!) ... همگی پریدیم تو نمازخونه ...

سوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خانوم مصدقی با صدای دلنواز سوتش همه رو از جا پروند و به زبون بی زبونی به همه مون فهموندند { خفه شین... !!!}

در بین حرفهای آقای رزمگاه بعضی ها می خندیدند یا تیکه مینداختن یا ... بچه هایی به این بی ادبی و بی تربیتی تا حالا دیده بودین؟! ... موقعیت ها رو نمی شناسن دیگه ... اگه جای ما بودن که مجبور بودیم یه ساعت و نیم به حرفای وفا گوش بدیم اونوقت... !!! من که تمام مدت سرم تو دفتر بود ... اولش مثل بچه های خوب note برداری می کردم و بعدش هم نشستم این مطلبو واسه وبلاگ نوشتم ... خداییش بچه ای به این خوبی و سر به زیری تا حالا دیده بودین ...؟!!!؟؟؟؟؟!!!!! (می دونم که ندیدین!)

 

 

لينک
دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥ - IQha