مهندس کشمشی ... !!‌   

امروز بعد از مدت ها یه معلم پیدا شد که دلش به حال ما بسوزه و ما رو ببره پارک ... ما همه فوق العاده ذوق زده شده بودیم ... از فرط خوشحالی با یه بستنی آب شده در دست راه افتادیم و دم مدرسه یهو این پامون رفت رو اون پامون و ... شپلق ... ولو شدیم رو زمین !! ... اما از اون جایی که ما آخر قوی بودن و نشون ندادن ترس و از این جور چیزا بودیم مثه سیخ از جامون پا شدیم و انگار نه انگار هیچ اتفاقی افتاده به راهمون ادامه دادیم ... تو پارک بچه ها که جوگیر شده بودن شعر خوندنشون گل کرد ... و چون دیدند هیچ کی اینجا پیدا نمی شه که از گل نازک تر بهشون بگه ، صداشون رو بلندتر کردند ... بلندتر ... بلندتر ... بلندتر ...

 

-         آهای ... چه خبرتونه پارک رو گذاشتین رو سرتون ؟ ...

بلندتر ... بلندتر ...

- هوی ... با شمام ... چه خبرتونه ... ساکت شین دیگه !!!!

- ببخشید اگه ما تو پارک سر و صدا نکنیم کجا باید سر و صدا کنیم ؟!!

- اوی بی تربیت ... اسمت چیه من به مدیر مدرسه ات خبر بدهم ؟ ... بی تربیت ، بی تربیت ، بی تربیت ، ... !!

- مردم عجب کارایی می کنن ... !!

- درست حرف بزن بچه ... بی تربیت ، بی تربیت ، بی تربیت ، ... !!

- خودت درست حرف بزن ... اصلا ببینم جناب عالی کی باشین ؟!!

- بنده مهندس کشمیری هستم !!

- اِ ... پس مهندس هم هستی ؟ ... یه یه یه یه یه !!

- بی تربیت ، بی تربیت ، بی تربیت ، ... !!

-آقاهه کم میاره و می ذاره می ره ... و دوباره سیل شعرهاست که خوانده میشود ؟ ( آره ؟!!!! )

 

 

نتیجه گیری : اگه هر کشمشی جرات کرد شما رو وادار کنه که شعر نخونین دوتا مشت و سه تا لگد به همراه دو سه تا سیلی حواله اش کنین که حالش جا بیاد ... جنگ روانی هم بدک نیست ... !!

 

-------------

پ.ن

      معلم به این گلی و مهربونی دیده بودین ؟!!!!!!

 

=======

 

پ. و

      چرخ چرخ عباسی ... ( زهرا جون هنوز داره سرم گیج می ره !!! )

 

لينک
سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥ - IQha