بارون!!   

به نام خدای بارون ...

 

 

امروز صبح ما سر جلسه ی امتحان بودیم ... وقتی فهمیدیم که این سوالها کار ما نیست و احتیاج به یه مغز فیساغورثی داره بی خیالشون شدیم و برگه مون رو ( که تنها کلماتی که تویش دیده می شد این بود : خانم این دفعه رو یه کاریش بکنین ... به جون خودم دفعه ی دیگه جبران می کنم !! ) تحویل مراقب محترم دادیم ( منظور کوبیدن آن روی میز است !! ) و از کلاس زدیم بیرون و رفتیم تو حیاط مدرسه ( البته در یه مورد چون امتحان دهنده هنوز تو هپروت امتحانش سیر می کرد با تشری از سوی حاجی مواجه شد که مودبانه بهش گفت : برو گم شو از پله های اون ور برو ... مگه کوری نمی بینی سوما فیلتر دارن ؟!! ) هنوز تو این فکر بودیم که هیچی نمی تونه ما رو از این فلاکت نجات بده ... اما اشتباه می کردیم !! ... آخه ... وای خدا ... داشت بارون می اومد !! ... حالا دیگه انگار نه انگار اینایی که اینجان همونایی هستند که تا چند لحظه پیش نزدیک بود گریه شون در بیاد ... حالا همه وسط حیاط بودند و شعر می خوندند ... انگار هزار سال بود یه همچین بارونی نیومده بود ... همه همون اولش خیس خیس شده بودند ... همه به شیروونی های سبز مدرسه و آسمونی که بالاش بود نگاه می کردند و از فکر اینکه شاید یه روزی دیگه نتونن زیر این آسمون و کنار این ساختمون حلقه بزنن و شعر بخونن دست همدیگه رو محکم تر می گرفتند و با صدای بلندتری می خوندند :

 

   {... گل گلدون من شکسته در باد ...  تو بیا تا دلم نکرده فریاد ... } ... { یار دبستانی من ... با من و همراه منی ... } ... {در نفس سازی ... چرخ آسیابی ... }

 

اما ضد حال همیشگی باز هم ما رو به حال خودمون نذاشت ... داشت می فرستادمون سر کلاس ... البته ما اولش نرفتیم ... ولی خب هرکسی هم باشه وقتی اون قیافه ی اخمو رو می بینه که با تهدید به دفترش اشاره می کنه که یعنی : اگه نری خودم فاتحه تو می خونم ... ذوقش می خوابه و سرش رو می اندازه پایین و می ره سر کلاسش ... در حالی که وقتی از کناراون می گذره می خواد دوتا بزنه تو سرش و از این مدرسه پرتش کنه بیرون که به خودش می گه : نه بابا ... طفلکی گناه داره (!!!)

 

وای ... انگار شلنگ خدا رو باز کردند !! ... زنگ آخره و این صدای یکی از بچه هاست که دم پنجره نشسته ... با صدای اون همه به سمت پنجره ها هجوم می برند ... جدا انگار از آسمون سیل می بارید ... صدای جیغ و داد و هیاهوی بچه ها از تو حیاط میاد یه دفعه حلقه ای درست می شه که صدایش سر به فلک می کشه ... می خوایم از کلاس بزنیم بیرون که با صدای التماس آمیز معلم دلمون به حالش می سوزه و می ریم می شینیم سر جامون ( شرمنده ... یه کم خالی بندی که اشکالی نداره ؟!! ) ... هیچ وقت به میله های پنجره های کلاس به چشم میله های زندون نگاه نکرده بودم ... اما این دفعه وضعیت فرق می کرد ... مخصوصا وقتی که معلم پنجره های باز را با عصبانیت کوبید تا بسته بشن و صدای بچه ها مزاحم کلاس نشه ... کلاسی که تویش هیچ کس حواسش به حرفای معلم نیست و همه دلشون می خواد هرچه زودتر از دستش خلاص بشن ... .

از همه ی اینا که بگذریم بعد از این همه مدت بارون ما رو به شوق آورد ... از کجا معلوم ؟ ... شاید اگه سخت گیری های خانم مصدقی و بقیه نبود ما این قدر عاشق حلقه نبودیم ... شاید اگه هر وقت بارون می اومد کلاس ها تعطیل می شد و ما می رفتیم زیر بارون دیگه همه ی این چیزا واسمون تکراری می شد و قدر این لحظه ها رو نمی دونستیم و دیگه این همه دعا نمی کردیم که : خدایا کاری کن بارون بباره ... !!



[ سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۵ - 16:30 ] ---> توی میهن بلاگ آپ شد.

توسط الهام(شنبلیله)

 

لينک
یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ - IQha