تولد خانوم اسدی...!!   

به نام آنکه ساره را آفرید ...

- زنگ ناهار و نماز بیاین زیر درخت همیشگی ... می خوایم واسه خانم اسدی تولد بگیریم !!

- ا ... خودش هم میاد ؟!!

- اِ ... خب ... نه !! ... فرضش می کنیم ... !!

- ببینم شما دیوونه اید ؟ ... خلید ؟ ... مشکل عقلی چیزی ندارید ؟ ... آخه خنگول ها کدوم آدم عاقلی (!! ) واسه کسی که نیست تولد می گیره ؟!!

(البته در این میان یک برخورد روشنفکرانه هم داشتیم که گفت : اِ ... چه باحالین شما !! )

 - حالا میاین ؟

- نه !!

- ببینم چی می شه ... !!

- بابا ما کنفرانس جغرافی داریم !!

-معلومه که میام !!!!!!!!!!!!!!!!!

ما سر زنگ ادبیات بودیم و بچه ها دور معلم گرامی مون جمع شده بودند (البته ما نه ها !! ) که تارا (اگه مرده که همون عاطفه !! ) یهو در کلاس رو باز کرد و گفت : بیاین یه دقیقه !! ... ما هم سرمونو انداختیم پایین و عین بز ( وای ببخشید ... به خودمون توهین کردم !! ) رفتیم دم در ... عاطفه سعی داشت با زور بازوش ما رو از کلاس بکشه بیرون که صدای معلم گرامی مون ( که ما فکر می کردیم از لای جمعیت بچه ها امکان نداره ما رو ببینه !! ) در اومد که : شما مگه اجازه گرفتین ؟ ... کجا می رین ؟ ... عاطفه در عرض نیم ثانیه قضیه رو واسه معلم گرامی مون تعریف کرد و بعد در حالی که با هر کدوم از دستاش یکی از ما رو می کشید از کلاس بردمون بیرون ...

 - خب حالا کی می خواد با خانم اسدی حرف بزنه ؟!!

- . . . . . . . . . چی . . . . . . . . . ؟

- همینی که گفتم !!

فکر کنین آدم چه احساسی داره وقتی قراره با گوشی معاون پایه اش ( که مصدقی هم هست !! ) زنگ بزنه به معلم زیست پارسالش !!

- خب کدومتون می خواد حرف بزنه ؟ ... ( صدای معاون پایه ی محترم !! )

خب صد البته هیچ کس نمی خواست در اون شرایط با معلم زیست پارسالش حرف بزنه !! واسه همین دعواهای زیرزیرکی شروع شد ...

- تو حرف بزن !! - به من چه !! خودت حرف بزن !! - اصلا تو حرف بزن !! - تو ... – تو ... – تو ... – تو ... – آی ... !! ( چیز مهمی نبود ... جاروی اون خانمه که تو دفتر مصدقی بود خورد به پای یه نفر !! )

بعد از همه ی این دعوا ها بالاخره قرار شد که بنده این کار رو بکنم !! یه خورده این ور اون ور رو نگاه کردم بلکه اثری از گوشی پیدا کنم ... بالاخره یافت شد ... کوچکترین گوشی که در عمرمون دیده بودیم !! ... دست بردم جلو و گوشی رو از روی میز برداشتم ... در تفکر این بودم که درش از کدوم طرف باز می شه که یهو دیدم گوشی تو دستم رنگ به رنگ شد و صدای زینگش در اومد !! ... مصدقی ازم گرفتش و جواب داد ( نمی گم چی گفت !! )

خلاصه بعد از صحبت های اون ، عاطفه که استعداد منو تو استفاده از اون موبایل دیده بود خودش گوشی را برداشت و از روی دفتر مصدقی شماره رو گرفت !! بعد دادش دست من !! بعد از اینکه من حرف زدم گوشی رو دادم دست عاطفه و وقتی قطعش کرد فاطمه شاکی شده بود که چرا اون حرف نزده (همین جوریش هم کلی خرج گذاشته بودیم رو دست مصدقی جون !! )

می دونین چیه ؟ ... یه زمانی قرار شده بود تو این وبلاگ مطالبی بنویسیم که واسه بقیه هم جالب باشه پس حداقل از اینجاهاش بگذریم ...

 به دستور خانم مصدقی ما تولد رو زنگ تفریح اول گرفتیم ... از صادقی حصیر گرفتیم ... کیک و شمع و شکلات و ... رو هم آوردیم ... یه تولد خیلی ساده ... فقط کیک خوردیم !! ... زنگ خورد !! مجبور شدیم بریم سر کلاس ... که البته 1/2 ایها پشت در کلاسشون مونده بودند چون معلمشون راهشون نمیداد !! ( البته بعدش چون مصدقی مهربون شده بود قضیه فیصله پیدا کرد !! )

 زنگ ناهار و نماز که شد با کلی خواهش وتمنا و بعد از یه عالمه وقت بالاخره بچه ها دوباره زیر درخت جمع شدند ... رومینای مهربون رفت یه عالمه سیب زمینی خرید ( هر 2، 3 نفر یه دونه ... یا دقیق تر بگم هر 5 نفر 2 تا !! ) بعدش با کلی داد و فریادهای ما بالاخره چند تا شعر خوندند و بعد زنگ خورد ...

-------------------------

پ.ن : این روزها اولی ها در حال خودکشی هستند و دومی ها در حال کمک به هم نوع ... !!



[ چهار شنبه ۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۵ - 19:08 ] --->در میهن بلاگ!!

توسط الهام(شنبلیله)

 

لينک
سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥ - IQha