مشاعره...معلم...سمپاد...!!   

خانومایی که برای مشاعره ثبت نام کردند زنگ سوم توی کتابخونه مشاعره بر گزار می شه...خانومایی که برای مشاعره ثبت نام کردند... بله این صدای قاضی بود که ما را از جا پروند...!

-مشاعره؟

-امروز؟

-چی می گه این؟

-اگه امروزه که من نمیام...

-بی خود کردی -خب منم نمیام!

-ا...!

-... بعد از یه مشاجره ی دوستانه بالاخره تصمیم گرفتیم شرکت کنیم فوقش این بود که ضایع می شدیم ولی در عوض کلاسو دو در می کردیم.چیزی که شاید خیلی ها از چند ماه پیش واسه همین هدف مشاعره ثبت نام کرده بودن:دو دره کردن کلاس! ...

زنگ دوم بود... از (خانوم) نوری به اسم اینکه زنگ بعد مشاعره داریم اجازه گرفتیم تا بریم کتابخونه. تازه دیوان حافظ رو از بین اون همه کتاب پیدا کرده بودیم که یکی از مسئولین محترم کتابخونه پرسید:

-ببینم شما کامپیوتر بلدین؟

-بله؟

-بلدین روی مانیتور" خوش آمدید" بذارین؟

-خب چیزه...تو خیلی از برنامه ها می شه...مثل پاور پینت...مثل ورد مثل...

-نه!می خوام رو خود صفحه باشه...یعنی همین طوری تو...

-خب فهمیدم!می تونین...

... تازه از دست کامپیوترای کتابخونه راحت شده بودیم و نشسته بودیم و می خواستیم حافظ رو باز کنیم که یکی هوار کشید:

-همه بیرون!

-خب ما کجا بریم مشاعره تمرین کنیم؟

-الآن می خواین مشاعره تمرین کنین؟

ما که جوابی به ذهنمون نرسید نیشمونو تا بنا گوش بهز کردیم و گفتیم:

-خب پس ما این کتاب حافظتونو بردیم...خدافظ!!!

قبل از اینکه مسئول کتابخونه بفهمه چه خبر شده و قشقرق به پا کنه از کتابخونه زدیم بیرون! دیوان بدست(!!!)رفتیم گوشه ی حیاط بشینیم و حس مشاعره و شعر و شاعری بگیریم که چشممون افتاد به بچه هایی که داشتن با شور و اشتیاق والیبال بازی می کردن!

بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با عذاب وجدانمون بالاخره تصمیم گرفتیم بریم با بچه ها بازی کنیم و خلاصه فعلا بی خیال مشاعره شیم! ...

بالاخره زنگ سوم شد و زمان مشاعره فرا رسید!!! قاضی یه بار دیگه ما بچه های شعر دوست(!!!) رو پیج کرد و ما با ترس و لرز به طرف کتابخونه رهسپار شدیم! کتابخونه زیاد شلوغ نبود و هنوز داورا نرسیده بودند.فقط ده پونزده تا از سوما و سه چهار تا از دوما نشسته بودن و منتظر بودن که مسابقه شروع شه. کم کم بقیه ی دوما هم اومدن و داورا هم از راه رسیدند: (خانمها) قاسمی فرد،سبحانی و هاشمیان!

با اومدن داورها چراغها رو خاموش کردند و در دو طرف کتابخونه شمع روشن کردند. خانوم(نمی دونم چی چی)که یکی از مسئولین کتابخونه بود من پرسید:

-حال مشاعره گرفتین؟ منم فکر کردم می گه فال مشاعره گرفتین و واسه اینکه یه چیزی گفته باشم گفتم:" نه!!!" (البته بعدش که فهمیدم چه سوتی دادم...)

یکی دیگه از مسئولان کتابخونه(!!!)اسم گروههای کلاس های اول رو خوند ولی از اونجایی که فقط یه نفرشون از اون بیست نفر اومده بود مسابقه ی اولا به زنگ نماز موکول شد. حالا نوبت دوما بود. 5 تا گروه سه نفره(ما دقیقه گروه پنجم بودیم!) خب اینو بگم که تارا(ی نامرد)و یکی دیگه از بچه ها نیومده بودن و همگروهی بیچاره شونو تنها گذاشته بودن واسه همین زهرا و چند نفر دیگه جاشون اومدن و مسابقه شروع شد.

(خانم)قاسمی فرد مشاعره رو با یه شعر شروع کرد و سکوت همه ی کتابخونه رو فرا گرفت...

چند دور گذشت و با دو تا از اون 5 گروه حذف شده اند! فقط ما مونده بودیم و دو گروه دیگه...دور دوباره به ما رسید و این بار حرف "ر" به ما افتاده بود... به الهام نگاه کردم...هیچی یادش نبود!

قاسمی فرد گفت فقط 30 ثانیه وقت دارین...اگه اون شعر پروین اعتصامی یادم میومد همه چی حل بود...واااای چند بار می گه فهمیدم سی ثانیه وقت داریم...!

-وقت تمــــــــــــــــــام!

-وااااااااااااااااای نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

پکر از جا بلند شدیم!من که اینهمه شعر یادم بود..."ر"...! راستی کن که راستان رستند...در جهان راستان قوی دستند... ره ما گر کجست و نا هموار...تو خود این ره چگونه می پویی؟!...

... نشستیم تو جایگاه تماشاچیان که به مسابقه ی دو گروه دیگه نگاه کنیم. بعد از چند دقیقه گروه زهرا اینا برنده شد... نوبت سوما بود...

همون مسئول کتابخونه(!)اسم سوما رو خوند و اونا به جایگاه رفتند!!!!! دوباره قاسمی فرد مسابقه رو با یه شعر شروع کرد...چند دور گذشت...

کم کم بچه های کلاسای دیگه هم به کتابخونه اومدند و به تماشاچیان پیوستند! بالاخره یکی از گروهها برنده شد و حالا نوبت مسابقه ی سومها با دومها بود...گروه برنده ی ما با گروه برنده ی سومها! چند جا نزدیک بود دومهامون ببازند و چند جا نزدیک بود سومها از مسابقه حذف بشن...

بعد از چند دقیقه ی نفس گیر بالاخره دوما بردن و فریاد شوق ما توی کتابخونه پیچید... بعد از اهدای جوایز و تشویق بسیار بچه ها از کتابخونه بیرون اومدیم... ما که توی مشاعره برنده نشدیم ولی من الآن به یکی نیاز دارم که بیاد منو از حس مشاعره بیاره بیرون...

 

پ.ن : راستی دیروز دوباره بعد از چند هفته صف بستیم و جلوی چشمهای صادقی روی زمین نشستیم! هفته ی معلم رو با روز سمپاد جشن گرفتیم و زنگ آخر هم به مناسبت 14 اردیبهشت روز استعدادهای درخشان بهمون بستنی دادند.پس:

 سمپادیهای عزیز! چهارده اردیبهشت روز استعدادهای درخشان بر شما مبارکبــــاد!

معلمهای مهربون!دوازده اردیبهشت روز معلم(کلا هفته ی معلم) رو به شما تبریک می گیم!روزتون مبارک!

 

پ.و :من دوباره به آی کیوها برگشتم!راستی به درخواست بچه ها از این به بعد احتمال داره آی کیوهایی ها هم آپ بشه و هر مطلبی اینجا می ذاریم اونجا هم بذاریم.دلم تنگ شده بود واسه اینجا!!!

 



[ پنج شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۵ - 10:22 ] --->نوشته شده توسط فاطمه توی میهن بلاگ!!

لينک
سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥ - IQha