به پایان آمد این دفتر ... !!‌   

چهار شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۵

یه سال دیگه هم گذشت ... یه سال دیگه هم تموم شد ... و ما دیدیم یه سری دیگه از آدمایی رو که نمی خواستن از مدرسه شون جدا شن اما مجبورشون کردن ... مجبورشون کردن مدرسه ای رو ترک کنن که سه سال تویش زندگی کرده بودن ... سه سال با هم تویش خندیده بودن ، گریه کرده بودن ، بازی کرده بودن ، کرم ریخته بودن ...  

سال دیگه نوبت ماست ... نوبت ماست که دو دستی به مدرسه مون بچسبیم و التماس کنیم ما رو نفرستند یه جای دیگه ... جایی که دیگه شیروانی های سبزی نداره که وقتی بهشون نگاه می کنیم خاطراتمون رو به یاد بیاریم ...جایی که کلبه ی چوبی نداره که ما تویش بنشینیم و کسایی رو مسخره کنیم که دارند از بیرون خودشون رو درست می کنن و نمی دونن یه سریا دارن می بیننشون ... انباری نداره که با کلی ذوق و شوق و هول و هراس کشفش کنیم ... درختی نداره که وقتی زیرش می نشینیم هیچ کس نتونه ما رو حتی از فاصله ی 2 متری ببینه ... ( هرچند این درخت دیگه اینجا هم نیست ... ) سوراخ موشی نداره ... آلاچیق نداره ... و از همه مهم تر ... آدمایی رو نداره که همیشه منتظر بارونند و وقتی بارون میاد همه چیز رو فراموش می کنند و وسط حیاط دستای همدیگه رو می گیرند و با صدای بلند می خونند ... آدمایی رو نداره که عاشق آب بازیند و همه جوره پایه ی همه چیز هستند ...  

می گن آدمایی که می رن اونجا دیگه اون آدمای قبلی نیستند ... می گن همشون عوض می شن ... همشون بزرگ می شن ... می گن حتی بعضی هاشون به کارهایی که توی راهنمایی می کردن می خندند ... (یعنی آدم می تونه تا این حد نفرت انگیز شه ؟!! )

شنیدین می گن " گاهی چه زود دیر می شود " ؟ ... امروز هم آخرین روز سال دوم ما بود ( امتحان ها محسوب نمی شن ... شنبه هم که بافت مدرسه مثل روزهای قبل نیست که بشه حسابش کرد ... ) ... هیچ وقت فکر می کردین 2 سال به این زودی سپری شه ؟ ... حالا ما فقط یه سال فرصت داریم ... فقط یه سال برای هر کاری که می خوایم بکنیم ... یه سال برای دیدن مصدقی که تو دفترش نشسته و کتاب می خونه و وقتی از جلوش رد می شیم زیر چشمی نگاهمون می کنه ... یه سال برای اینکه به قاضی یه چیزی بگیم و اون هم یه جوابی بده که بعدا از ته دل بهش بخندیم و مسخره اش کنیم ... یه سال برای مردم آزاری ... یه سال برای کرم ریختن ... یه سال برای آب بازی ... یه سال برای ... برای در نفس سازی ... گل گلدون ... یار دبستانی ... توی یک دیوار سنگی ... برای ...  . ولی یه سال هم خودش کلی وقته ...  .

بگذریم ... حالا بذارین شرح اتفاقات امروز رو بگم !!

زنگ اول که بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت ... آخرای زنگ دوم دیگه هرکسی رو که می دیدی یه دوربین دستش بود ... سومی ها گروهی عکس می گرفتند ... زنگ تفریح های امروز یه کم طولانی تر شده بود ( از لطف کی بود ؟!! ) ... زنگ تفریح دوم ... حلقه بود و حلقه و حلقه ... فقط چه بد که بارون نبود ... زنگ سوم ... واااااااااااااااااااااای ... حدودای ساعت 11 و نیم بود که سوم ها کف حیاط رو پر کرده بودند از یادگاری ... پر از خداحافظی ... ( حیف که همه ی اینا پاک می شه !! ) ... وقتی دیگه آماده بودند برای رفتن ( به اردوگاه ) گریه و زاری ها اوج گرفت ... اولی ها زار می زدند ... هق هق می کردند ... نعره می زدند ... وقتی رفتند هر گوشه از حیاط را که نگاه می کردی یک عده اولی بودند با چشمهای قرمز ، یا یک عده دومی که اولی ها را مسخره می کردند ( ... ) ... ما هم محسن بازی می کردیم !! ... بالاخره اواسط زنگ ناهار ونماز ما حلقه زدیم و شعر خوندیم !! ... لبخند مصدقی ... و بعد هم هدایت ما به سمت کلاس ... در نیم طبقه ی ما غوغایی برپا بود که باز هم ... مصدقی ... و همه پراکنده شدند !!

 

راستی زنگ آخر کافی شاپ گل باران (!! ) شده بود ( منظورم اینه که کلی گل و اینا گذاشته بودن اونجا !! ) ... وقتی پیگیر ماجرا شدیم ( البته منظورم لوبی بود !! ) فهمیدیم که ... :دی ... امروز سالگرد ازدواج خانم حمزه ست!!

----------------- 

پ.ن : 

الان سومی ها یا هنوز توی اردوگاه هستند یا توی مینی بوس و در راه بازگشت به مدرسه ... ولی دیدن مدرسه زیر نور ماه هم عالمی داره ها !!

 

 

 و در آخر :

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست ...

[ چهار شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۵ - 18:33 ] ==> توسط  الهام تو میهن بلاگ !!‌

 

لينک
جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥ - IQha