سرقت زیرکانه !!   

این داستان کاملا ( خب نه کامل کامل ) تخیلی است و هرگونه تشابه اسمی یا رنگی یا هر چیز دیگه ای هم الکیه !

*        *        *        *        *        *        *        *        *

و امروز اتفاق جدیدی افتاد ..... یک سرقت ..... با برنامه ریزی قبلی ..... کاملا زیرکانه .....

امروز حوالی ساعت 1 در حیاط مدرسه غوغا شده بود ..... چهره های هراسناک و رنگ پریده . کودکان لرزان با لچک های سفید ..... که با گریه مادرشان را می خواستند ، استادان نگران و عصبی و ..... در آن سر حیاط 5 نفر دور چیزی حلقه زده بودند ، هر 5 نفرشان مسلح بودند و از رنگ مقنعه شان مشخص بود که مجرم هستند :

(( سرمه ای ))

از زیبای خفته پرسیدم چه خبر شده و او پاسخ داد : (( نمی دانم من الان رسیدم )) (!) بله ساعت 1 بود و او تازه رسیده بود ؛ خدا می داند دوباره برای چی تا حالا توی مدرسه نبوده و آنگاه ..... صدایی از میکروفون DJ  قاضی (ننه پیجر) برخاست : (( دزدی ! دزدی از کافی شاپ ! )) البته دزدی در این مدرسه امری عادی به شمار می رود زیرا که بچه ها اصولا هیچ پولی ندارند اما خب غولومی هنوز این را نمی داند و البته اینکه اینقدر غوغا به پا کند بسیار نو بود ..... اما چرا صدای غولومی از بلندگو پخش شد قاضی کجاست ؟! و به ناگاه همه چیز برایم روشن شد ..... آن 5 نفر دستهایشان را به یکدیگر گرفته بودند تا حجم چیزی یا کسی را در حلقه ی خود حفظ کنند و از آنجا که باد چادرش را به بالای درخت برده بود فهمیدم که شخصی است که مقنعه را به دور صورت خود پیچانده ..... تنها یک نفر با این ابعاد در مدرسه ی ما می زیست : قاضی ..... قاضی من (! )

یکدفعه یکی از آن 5 نفر فریاد زد : (( اگه به حرفهای ما گوش ندید تیکه تیکش می کنیم ، عاطفه موبایلتو بذار تو جیبت هیشکی حق نداره پلیسو خبر کنه .)) گیج شده بودم آخر چگونه می توانستند ؟ قاضی که سنگر یک مدرسه بود و همیشه از جان و دل برای تمام مدرسه مایه میگذاشت ، آیا فراموش کرده بودند که آندفعه که زلزله آمد ، اگر قاضی همه را در زیر شکم خود جای نداده بود معلوم نبود چند فرزانه از روی زمین برداشته میشد ؟ چرا او ؟ دوباره یکی از آن 5 نفر فریاد زد : (( نکبتیان قرآن من را چند دادی؟ )) نکبتیان جواب داد : (( ورقتو ؟ ))

-       آره

-       16/75

-       مستمر چی ؟

-       17/5

-       معدل؟

نکبتیان موبایلش را در آورد و حساب کرد ؟ (( 17 ))

-حالا چند میدی؟

- ه ، خجالت نمیکشی؟این نتیجه درسایی که .....

چاقو به گلوی قاضی نزدیک شد .

-       20 میدم

یکدفعه حاجی  گفت : (( بس کنید دیگه برید سر کلاساتون .)) و زیبای خفته فریاد زد : (( نه ..... حاجی جون تو دخالت نکن ! )) زیر لب گفتم : (( این زیبای خفته هم دیگه شورشو در آورده ها ! )) کتون در حالی که قرمز شده بود گفت : (( وای زیبای خفته من .)) نگار با لحنی که در اینجور مواقع به کار می برد گفت : (( وای خدا ..... از بس که این حاجی تو مدرسه دلبری میکنه .)) ساجده موذیانه گفت : (( ..... (بماند چی گفت ! ) )) فرناز با حرص گفت : (( اه فقط بلده به ما گیر بده . )) پریا از خنده ریسه می رفت و سها مانند همیشه ساکت بود .

آن 5 نفر هنوز دور قاضی حلقه زده بودند که یکی از مقنعه قشنگا ( دست بر قضا همکلاسی منم بود ) وارد حلقه شان شد و بعد از او هم یکی از آن لچک آویزانها و کم کم حلقه گسترش پیدا کرد . قاضی هنوز لرزان در میان حلقه ایستاده بود و ما می خواندیم : (( دختره اینجا نشسته گریه می کنه .....)) در پایان آن 5 نفر به دخیل رفتند و شروع کردن به لیسیدن اجناس دزدی و زبانهایشان را در می آوردند تا مشخص شود مال چه کسی قرمز تر است . قاضی هنوز مبهوت در کنار کلبه ایستاده بود که صدای غولومی آمد: (( خانمها درب سالن بسته میشه .)) و بعد به صورت مسخره و بی ادبانه ای ادامه داد : (( زود بدوید تو . )) و دو نفر می خواندند : (( آناناس گل یاس خانم غولومی ..... ))

در آخر من اینو تقریبا از طرف بچه های مدرسه میگم : ((حالا که گذشت و تموم شد ولی حداقل به ما یه تعارف می زدید ، فقط یه لیس ..... ))

*     *     *     *    *    *     *     *     *     *     *     *     *     *     *     

یه چیز دیگه ای هم بگم من با اینکه اولش گفتم تشابه اسمی و اینا نیست اما حدس میزنم که اکثر بازدیدکنندگان اینجا نمیدونن معنی این جمله چی بوده به همین دلیل از اسمهایی استفاده کردم که اکثرشون دوستان خودمن . بچه ها ! فکر کنید یکی از مسئولین اینو بخونه ممنوع القلم که نه این مال با کلاسای بافرهنگ ممنوع الورود به مدرسه میشم .

 لوبی

 

 

 

 

پی نوشت : متاسفم از سانسورهایی که کردیم اما خب ... باور کنید چاره ی دیگه ای نداشتیم . شما تصور کنید اگه یه روز یکی از همینایی که شما اسمشونو به راحتی می گین بیاد و اینجا را ببینه ... !! 

 

 

 

لينک
سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٤ - IQha