سفرنامه ی محسن (۱)   

وقتی که اومد هیشکی نمی شناختش.....فقط همون انجمن زیستی های قاتل بودند که چند تا از امثال اون رو آورده بودند تا مثلا روشون تحقیقات علمی بکنن.تحقیقات هم برای اونا فقط اونجوری بود که استخون اونا و پوستشونو با بی رحمی از بدن جدا کنن و  بذارن تا مردم ببینن.....یا به اصطلاح خودشون با روشای مدرن تاکسیدرمی شون کنن.....اون چند تا موش و خرگوشی و همستری که واسه این کار کشتن کافی نبود.دنبال چند تا حیوون کمیاب و خوشگل دیگه می گشتن.ولی نمی دونستن با این یکی نمیتونن همچین کاری کنن!!!!!

حدود یکی دو ماه مونده بود به نمایشگاه که کم کم "محسن" محسن کشف شد و هر چی می گذشت شهرت اونم بیشتر می شد!!!!!خود ماها از همونایی بودیم که هر زنگ تفریح با یه عالمه ذوق می رفتیم آزمایشگاه تا محسن رو ببینیم و باهاش بازی کنیم.ولی وقتی به آزمایشگاه می رسیدیم خانوم حکیمی بود که یه لبخند از سر تاسف تحویلمون می داد و این به این معنی بود که ما دیر رسیدیم و محسن رو بردن!یه روز یکی از ماها که عشق جیم زدن کلاسا رو داشت(والبته دلیل موجهی هم داشت که بیچاره برای پروژه سمپادش باید به موشاش سیر می مالید و.....) بهونه خوبی گیرش اومده بود تا محسن(همون همستر شیطون و بامزه)رو تنها گیر بیاره!پس با یکی از بچه های شر دیگه که همچین حال کلاس رو نداشت قبل از اومدن معلم زبانشون رفتن آزمایشگاه و بالاخره محسن رو بدون سزخر یا بالاسر گیر آوردن!!!!!از سر ناچاری و کمبود جا همون جا وسط آزمایشگاه پهن شدن و تا وسطای زنگ با محسن بازی کردن.....گرچه محسن قیافه و رنگ و روی درست و حسابی هم نداشت ولی برای اونا از نازترین بچه گربه ها هم قشنگتر بود.....

یکیشون که با محسن ور می رفت از خانوم حکیمی که سخت مشغول کار بود پرسید:"خانوم کی اسم اینو گذاشته محسن؟"

و اونم با همون لبخند ملیح همیشگی گفت:"من!"

اون یکی پرسید:"حالا چرا محسن؟"

وخانوم حکیمی هم انگار که همدمی پیدا کرده باشه شروع کرد جریان اسم گذاری محسن خان رو تعریف کردن:"آخه می دونین من یه پسر دایی داشتم که خودم بزرگش کردم.اونم  اینقدر شیطون و بلا بود که نگو !بعد که اینو دیدم  فهمیدم رفتاراش و اصلا اخلاقش عین همونه تازه این شیطون تره!!!!!اینجوری شد که اسمشو گذاشتم : محسن!ولی بچه ها "دانا" صداش می کنن....."

بچه ها محو حرفای خانوم حکیمی شده بودن کخ یهو فهمیدن یه ربع مونده زنگ بخوره و دیگه یه خورده برای سر کلاس رفتن دیر شده .بچه ها از محسن دل کندن و حالا باید آویزون خانوم حکیمی می شدن تا یه برگه به اینا بده تا برن سر کلاس.....خانوم حکیمی هم که توی اون مدت حسابی با بچه ها جور شده بود و یه برگه تاخیر موجه برای اونا نوشت وقتی هم که یکیشون گفت:"خانوم بنویسین انجام آزمایش روی موشای وحشی تا بترسن ما رو راه بدن!"خانوم حکیمی با لبخند ملیحی کلمه ی موش ها رو هم ذکر کرد تا خانوم ملایری بیچاره راهمون بده و هوس نکنه با موشای وحشی در بیفته!!!!!همینجوری هم شد خانوم ملایری با دیدن نامه چشاشون چار تا شد و خیلی خانومانه دستور اومدن سر کلاس و نشستن سر جاهاشون رو صادر کردن!!!!!

تا این جای داستانو داشتین .....؟حالا از این جا به بعدشو داشته باشین.....

روز نمایشگاه محسن گم شده بود.یعنی گم نشده بودها ولی پیدا کردنش تو اون همه جمعیت مشکل بود آخه معلوم نبود کی برده تا به مامان باباش این شاهکار حیوانی فرزانگانی رو نشون بده!!!!!

این زیاد مهم نبود.....مهم شایعه ای بود که بین بچه ها پیچیده شده بودو خیلی از عاشقای محسن رو به مرز جنون رسونده بود.....می گفتن آقای لاری نسبتا محترم مسئول انجمن زیستی های قاتل فتوا دادن که می خوان محسن رو جلوی چشم همه تاکسیدرمی کنن. همه ماتشون برده بود.بعدش قشقرقی به پا شد که بیا و ببین!!!!!یه عالمه شیشه می خواست تا آبغوره این بچه ها رو جمع کنی.....عاشقای محسن خان که زمین و زمان رو بهم ریخته بودن و حتی یکی شون با قیمت چند برابر حاضر بود محسن رو بخره(!!!!!)این دختر خرپول عاشق همون نی نی گامبو یا میگ میگ خودمون بود.....خلاصه که هر کی این خبر رو می شنید لاری رو یه بی رحم و عقده ای به تمام معنا  فرض می کرد تا یکی دیگه نتونست طاقت بیاره و با پر رویی و شهامت رفت چشم تو چشم لاری شد و با بغض ازش پرسید:"آقای لاری شما می خواید محسنو تاکسیدرمی کنین؟!"

لاری هم یه نگاه متعجب و احمقانه به اون کرد و بعد با یه تبسم مسخره و چندش آور کرد،مثلا که داره چه تصمیم مهمی می گیره گفت:"هووووم.....حالا شاید نکردیم!!!!!"همه فهمیدن تمام این شایعه های مسخره رو فقط به خاطر بازی کردن با احساسات بچه ها و اذیت کردن لاری و البته احساس با نمک بودن درست کردن.....

دو روز مونده بود که مدرسه ها تموم بشه که همه خلع نبودن محسن رو احساس می کردن و این خانوم حکیمی بیچاره بود که باید هر دقیقه برای چند نفر اون جمله تکراری رو تکرار می کرد:"بابا خانوم حاجی قنبری بردتش....." و بعد بچه ها رو سر حاجی قنبری خراب می شدن و گیر سه پیچ می دادن که کی میارینش؟ و اون هم با غرور خاصی لبخند می زد و می گفت:"همون حیوون رو می گین؟همون کیوون.....حالا شاید فردا آوردمش!!" وای خدا موش نخوره تو رو حاجی جون با این نمک ریختنت!!!!!اسم برای حیوون بیچاره انتخاب کرده.....کیوون.....ای.....امتحانا رسید و بچه ها فرصت گیر آورده بودن.....هر روز یکی این حیوون بیچاره رو می برد خونه شون.....سفرنامه محسن رو تو یکی از این خونه ها بعدا براتون می گم .....از شیرین کاریاش!!!!!

نوشته شده توسط : عاطفه (پلانکتون ... تارا ) !!

 

الهام (شمبلیله )

 

لينک
یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥ - IQha