مجازی یا حقیقی...؟!   

امروز که داشتیم می رفتیم مدرسه فکرشم نمی کردیم قراره این اتفاق بیفته...حتی روحمونم خبر نداشت که دوباره،بعد از یه سال و خرده ای قراره...

از در مدرسه که وارد شدیم طبق معمول به سمت درخت گلــــــــــــمون رفتیم.متاسفانه یا خوشبختانه دیگه سومایی نبودند که بخوان حصیرمونو کش برن...پس ولو شدیم تا به اصطلاح درس بخونیم.(هر چند خودتون باید بعد از این همه فرزانگانی بودن منظورمونو از درس بفهمین)

بالاخره زنگ خورد و ما باید کم کم بلند می شدیم و به استقبال امتحان می رفتیم.البته اگه دست خودمون بود که بیجا می کردیم به استقبال چیزی بریم...

بگذریم...یه نیم ساعتی گذشت...یه ساعت...یه ساعت و...

بالاخره برگه رو با نیش باز به ممتحن گرامی تحویل دادیم و با بیشترین سرعتی که در توانمون بود از جلسه زدیم بیرون!!

تازه گیج و منگ امتحان بودیم و تو فکر اینکه چه دسته گلی به آب دادیم که متوجه شدیم خودمون تنها نشستیم وسط حصیر و هیچ کدوم از بچه ها نیستن.

-فاطمه!!پاشو بیا خانوووووووووم اسدی اومده!!

-هـــــــــــا؟خانوم اسدی؟

سرمونو ۱۸۰ درجه چرخوندیم به سمت چپ و در کمال تعجب دیدیم که بچه های ۱/۱ با خانوم اسدی نشستن و...

خانوم اسدیش مجازی بود؟نه!!حقیقی حقیقی بود!!نه خیال بود نه فکر!واقعی بود!!

بلند شدیم...واقعا واقعا خود خانوم اسدی گلــــــــــــــــــم بود!

بعد از یکی دو ثانیه رو بوسی و اینا یادمون افتاد که چه شانسی داریم ما !!دوربین عکاسی...!

ولی خب،بعد از یکی دو دقیقه که دیدیم دوربین باتری نداره تمام ذوق و هیجانمون فروکش کرد.

الهام دوربین داشت...خوشبختانه دوربینشم باتری داشت پس ما هم از فرصت استفاده کردیم و شروع کردیم...هر چی باشه خانوم اسدی رو که هر روز نمی دیدیم...یک سال انتظار!! ()

اول یه دور همه مون-هر ۱۰ دوازده نفرمون- دستامونو گرفتیم جلو صورتمون تا واسه وبلاگ عکس بندازیم!! چه عکسایی شدن!!

بعد کم کم رسیدیم به عکسهای ۱/۱ ای و ...

بعد از اینکه خوب عکسامونو انداختیم و خیالمون راحت شد نشستیم تا صدامونو که پارسال ضبط کرده بودیم گوش کنیم...

-غم ها رو دونه دونه...بریز تو دستتو فوتش کن...

کم کم داشت بهمون خوش می گذشت که یکی دو تا از سوما(اون دو سه نفری که امروز اومده بودن) اومدن بالا سرمون...

-خانوم اسدی، نمی ذارن ما تنهایی بریم بیرون...می خوایم بریم a.s.p نشریه مونو کپی کنیم.میاین باهامون؟

-نــــــــــــــــــــــــــــــــــه...!!

البته خانوم اسدی گلـــــــــــم که هیچ وقت همچین چیزی نمی گه.این صدای گوش خراش همه ی ما-ده دوازده نفرمون!!-بود که با هم بلند شد!!

بالاخره بعد از یه جاروجنجال حسابی قرار شد اونا دم در منتظر باشن تا خانوم اسدی بعدا باهاشون بره...بعد تصمیم گرفتیم همه با هم یه گشتی تو ساختمون داخل مدرسه با خانوم اسدی گلــــــــــــــم بزنیم.همه مون-هر ده دوازده نفرمون-بلند شدیم دنبال خانوم اسدی راه افتادیم...

هنوز اولا امتحان داشتند و یه خانومی-همون خانومه که خودتون می دونین!!- دم در وایساده بود و نمی ذاشت بریم تو ولی تا خانوم اسدی رو دید و درو باز کرد همه مون-هر ده دوازده نفرمون!!- مثل...ریختیم داخل!!

باید اونجا بودید و می دیدید قیافه اش چطوری شده بود...

اول رفتیم پیش خانوم حکیمی تا تو اردوی آهار اولیه(!!)اسم خانوم اسدی رو به زور بنویسیم...نوشتیم...ایول!!

بعد همه مون-هر ده دوازده نفرمون!!- با هم رفتیم اتاق دبیران تا خانوم اسدی کارشو انجام بده...

از اونجایی که نصف همه مون-نصف هر ده دوازده نفرمون!!- ریختیم داخل دفتر بعد از ده ثانیه خانوم اسدی اومد بیرون...

-اِ...!!چی شد خانوم پس؟

-هیچی...هیچی...پشیمون شدم!!

-

-اِ...خانوم نگاه کنین...کارگاه علوم یه پارسال که توش کلاس داشتیم...امسال شده کلاس ۱/۳ ...!!

-خانوم بریم اینجا عکس بندازیم؟بریم؟...بریم!!

اولش که به خانوم اسدی گیر دادیم واسه مون-واسه هر ده دوازده نفرمون- یه اختر از ان اخترایی که همیشه می کشید بکشه!!

بعد همه مون-هر ده دوازده نفرمون-با هم با اختر و خانوم اسدی عکس انداختیم...

ساعت بیست دقیقه به ده بود ولی خب خانوم اسدی نباید می فهمید...!!

کیانا دوید رفت پایین تا یه کاغذ بیاره تا خانوم اختر رو بکشه و ما هم کپی کنیم واسه همه مون-هر ده دوازده نفرمون!!-

ما هم از این فرصت استفاده کردیم و به خانوم اسدی گیر دادیم که باید بهمون درس بدی!!

بیچاره خانوم اسدی!!فقط همین بلا بود که سرش نیاورده بودیم!!

بالاخره وقتی کیانا با برگه رسید از خیر درس دادن گذشتیم و تمام حواسمونو متمرکز کردیم سر اینکه چطوری می تونیم به بهترین صورت گیر بدیم که چی بکشه!!

اول یه اختر...بعد آلاچیق...بعد...

حالا نوبت ما بود که امضا کنیم!!زیر برگه همه مون-هر ده دوازده نفرمون- امضا کردیم و حالا نوبت خود خانوم اسدی بود!!بعد از اینکه یه دور هم با نوشته ی مبارک خانوم عکس گرفتیم،تازه متوجه شدیم که ساعت ده دقیقه به دهه!!

همه با هم-ایندفعه نمی دونم ده دوازده نفر بودیم؟!-به سمت آبخوری رفتیم و بعد از یه آب بازی درست و حسابی آه و ناله مون شروع شد...

-خانوم...قول بدین میاین آهار...!!

-خانوم موبایلتونو که داریم روز قبلش همه مون-هر ده دوازده نفرمون-زنگ می زنیم!!

-خانوم یادتون نره ها!!

-خانوم دلمون واسه تون تنگ می شه!!

...

آره...!!خانوم اسدی تمام بچه های ۱/۱ اندازه ی تمام اخترای آسمون دلشون واسه تون تنگ می شه!!

 

 

 

پ.ن. راستی سومای محترمی که امروز تشریف اوردین مدرسه خانوم اسدی دم در منتظرتون شد نیومدین...گفتن بهتون بگیم!!

 

 

پ.و عکسایی که گرفتیمو حتما ببینین!!راستی،من این همه گفتم هر ده دوازده نفرمون واقعا ده دوازده نفر بودیم!؟

 

 

نوشته شده توسط فاطمه(آی کیوها)

 

لينک
دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥ - IQha