برای آخرين بار...!!   

قبل از متن:

دیروز که اومدیم دیگه نای نوشتن نداشتیم.فقط خیلی به خودمون فشار اوردیم تونستیم در حد مسنجر آن شیم...پس با یک روز تاخیر مطلب 23 خرداد رو می خونین:

 

 

از دیشب که داشتیم فکر می کردیم چطوری کیک رو دور از چشمای اون به مدرسه بیاریم؛ خدا خدا می کردیم که صبح زودتر از اون به مدرسه برسیم!! ...خب هنوز نرسیده بود!!

ولی دیدیم نه!!نیم ساعت گذشت...بچه ها کم کم اومدن ولی اون پیداش نشد...اگر نمیومد چی؟

...هیچ چیز خاصی پیش نمیومد فقط تمام برنامه هامون بهم می ریخت...فقط تمام روزمون خراب می شد...فقط مجبور بودیم بدون اون جشن تولد بگیریم...فقط اگه نمیومد خودمون با دستای خودمون...فقط...

ولی باید میومد...پس این فکرارو از سرمون بیرون کردیم و به فکر شمع های تولدی شدیم که اگه اون نمیومد مجبور بودیم مثل تولد خانوم اسدی فرضش کنیم...به فکر شمع هایی شدیم که اگه وجود نداشتن و  اون میومد مجبور بودیم مثل وقتی که شمع ها وجود داشتنو اون نمیومد،مثل اون فرضشون کنیم!! (چی شد؟!!)

چند تا از بچه ها از مدرسه بیرون رفتند-حالا ما در چنین موقعیتی به اینکه کارمون بد آموزی داشته یا نه فکر نمی کردیم- تا از سوپرمارکت روبروی مدرسه شمع بخرن...

یه شمع یک و یه شمع سه...!! آره دیگه... 13 سالش تموم می شد...!! هر چند که یکی از بچه ها اعتقاد داشت باید 12 باشه و یکی دیگه می گفت من واسه جشن تولد پارسالم 14 گذاشته بودم...!! ولی بالاخره همه رو متقاعد کردیم که باید 13 باشه...

بعد از نیم ساعت بچه ها بالاخره با چهار، پنج تا شمع - از اونایی که سر سنگ قبر می ذارن یا توی امامزاده ها واسه نذر/نظر/نزر و... روشن می کنن!! – پیداشون شد...

ساعت 7 صبح بود ولی بازم اون نیومده بود...اونقدر به این و اون گیر دادیم که بالاخره با موبایل کیانا زنگ زدیم خونه شون...ساعت هفت صبح...مامانش گوشی رو برداشت (برداشتند) : "سلام!!ببخشید این موقع مزاخمتون شدم،می خواستم بپرسم الهام اومد مدرسه؟! "

-بهش بگو همگروهیشیم!!

 

-اه...خفه شین یه لحظه!!

 

"شما همسرویسیشین؟!سرویس دنبال شما هم نیومد؟الهام با باباش اومد..."

 

-بهش بگو هم گروهیشیم!!

 

"نه خیر ما هم مدرسه ایشیم ...دیدیم الهام نیومده نگران شدیم...پس اومده...ببخشید مزاحم شدم...خیلی ممنون!!"

 

-بهش می گفتی ما هم گروهیشیم!!

 

-  

 

...

 

-بچه ها وقتی الهام اومد ضایع بازی در نیارینا ؛ وای به حال کسی که بگه می خوایم چی کار کنیم...کیک بهش نمی دیم!!

 

-خب یعنی بگیم خبر نداریم امروز  تولدشه؟!

 

-نه!! می گیم فکر کردیم تولدش 23 مرداده، نه خرداد!!

 

-آره ، اونم حتما باور می کنه!! با اون حرفایی که جنابعالی از دو هفته پیش گفتین: "وااااااااای!!دقیقا روز تولدته الهام!! پارسالم همین طور بود...رفتیم کردان واست تولد گرفتیم...!!...يادته؟!"

 

-من که می گم باید از همون اولش بهش تبریک بگیم،فقط یه تبریک ساده...!!

 

بالاخره ساعت هفت و خرده ای بود که سر و کله ی الهام پیدا شد...

سرمونو برگردوندیم دیدیم بالا سرمونه!!

 

-اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه!!

 

-وااااااااااااااااااااااااااااااای!!

 

چرا جیغ زدیم؟ در هر حال که خیلی تابلو بود!!

 

-اِ ... چیزه!!الهام تولدت مبارک!!

 

-آره تولدت مبارک...حالا می خواد هم مبارک نباشه ها!! مهم نیست!!

 

-اِ...مرسی!!

 

یه ذره والیبال بازی کردیم...البته خیلی زود منصرف شدیم...از اونجایی که بوی خوشایند کود داشت همه مونو خفه می کرد...اونم تو اون آفتاب...

خدا رو شکر کردیم که قرار نبود تو مدرسه با اون بوی کودی که لحظه به لحظه زیادتر می شد تولد بگیریم...آره...می رفتیم اردوگاه...اردوگاه شهید چمران...!!

فقط یه مشکلی بود!! (خانم)مصدقی با تولد گرفتن تو مدرسه مشکل داشت دیگه چه برسه به اونجا...

اولش فکر کردیم اصلا بهش نگیم...به کسی که ربطی نداشت...ولی بعدقیافه ی مظلومانه ای به خودمون گرفتیم و یه نفس عمیق کشیدیم و پیش رفتیم...

 

-اِ...سلام خانوم مصدقی!!

 

خدا رو شکر مهربون بود: "سلام عزیزم!!"

 

-اِ...خانوم امروز تولد الهامه...ما دوباره کیک خریدیم!! می خواستم بپرسم امکانش هست که ما تو اردوگاه تولد بگیریم؟

 

-آره...مگه چه اشکالی داره؟فقط بهتر نیست همینجا بگیرین؟تا برسه اونجا دردسره ها...

 

-نه خانوم اشکالی نداره...کیکو می بریم...الآنم تو کافی شاپه...چیزیش نمی شه!!

 

-باشه...اشکالی نداره...

 

-مرسی خانوم مصدقی...!!

 

معلم به این گلی دیده بودین؟هر چند که شاید 90 درصد گل شدنش به خاطر این بود که آخرین روزه!!

با خوشحالی راه افتادیم و داشتیم راجع به تولد الهام صحبت می کردیم که یه دفعه نگاهمون به نگاش افتاد و دست و پامونو گم کردیم و لبخند ملیحی بر لب آوردیم...

نگاه مشکوک الهام رو احساس کردیم که پشتشو به ما کرد و آهسته خندید...!!

بالاخره زنگ خورد و ما طبق معمول رفتیم و منتظر یه امتحان- از همون امتحانات ابتکاری که مخصوص ما فرزانگانی های بیچاره است- شدیم...

امتحانش گروهی بود و ما گروه پنج و توی کلاس چهار بودیم...پشت سرمون مژده اینا بودن و اون ورمون زهرا اینا و اون ورترمون مهسان اینا...و خانوم کاویانی مراقبمون بود(بودند)!!

به برگه نگاه کردیم...حدود 10 صفحه ای یا شایدم بیشتر می شد...با 120 دقیقه زمان...خدا به دادمون می رسید؟!

بعد از نیم ساعت که داشتیم برای ضرب و جمع و خلاصه عملیات ریاضی امتحان اجتماعی(!!) تلاش می کردیم از پشت بلند گو خانوم برجی اعلام کردند که می تونیم از موبایل یا ماشین حساب یا ... استفاده کنیم...

بلند شدیم به هوای اینکه یکی از معلما موبایلشو بهمون بده(!!)رفتیم و گفتیم:ببخشید می شه بریم موبایلمونو از پایین بیاریم؟!

نقشه مون گرفت!!خانوم کاویانی موبایلشو داد بهمونو...

یه ساعت دیگه گذشت...بالاخره همه با هم داد زدیم: "آخیــــــــــــــــش...!!آخرین امتحان کلاس دوم راهنمایی!!"

 

-البته اگه تجدید نشده باشیم!!

 

-تموم شد بچه ها؟آفرین!!

 

این صدای خانوم کاویانی گلـــــــــــم بود!! که نمی دونم چرا اینقدر خوشحال شده بود!!

برگه رو دادیم و اومدیم بیرون...هیچ خبری نبود!!

فقط اولا توی حیاط بودن -اونایی که برای اردو اومده بودند- و ما اولین دومایی بودیم که آخرین امتحانمونو تموم کردیم...

اِ...حصیرمون نبود!! پنج دقیقه بیشتر طول نکشید تا حصیر رو پیدا کنیم.پهنش کردیم و نشستیم تا باهاش خداحافظی کنیم...

10 دقیقه بعد کم کم بچه ها امتحاناتشونو دادن و کم کم برای اردو آماده شدند...

تو این فکر بودیم که چطوری کیکه رو از کافی شاپ تو سرویس ببریم که هم الهام نفهمه-که تقریبا غیر ممکن بود- و هم اینکه زیر هجوم بچه ها له نشه که عاطفه صدامون کرد...

رفتیم ببینیم چه خبر شده که تازه متوجه شدیم منظورشون از بیا این بوده که بیا واسه اردوی مشهد ثبت نام کنیم...!!

بعد از سه چهار دقیقه گیر دادن به خانوم جمعه ای در کمال تعجب به کیانا گفت که تو توی لیست اصلی هستی...خب حالا ما می موندیم!!

عاطفه رفت خانوم محبوبی رو اورد...(خانم)محبوبی نگاهی به ما انداخت و گفت که اینا باید صددرصد باشن(می دونستیم خانوم محبوبی قبول می کنه!!هر چی باشه ما...!!)خوشحال و خندون رفتیم تا رضایتنامه رو بگیریم...

-ببینین بچه ها!!مطمئنین که میاین؟اگه نیاین امکانش نیست که کنسل کنیم ها...باید 40 تومن(تومان)بلیط قطار رو خودتون بدین!بنویسم اسمتونو؟

 

-بله خانوم بنویسین...حتما میایم...

 

-ببینین!!هزینه یی که باید بدین 20 تومنه ولی اگه نیاین باید 40 تومن بدین ها!!

 

-باشه خانوم...حتما میایم بنویسین...

 

-بنویسم؟ببینین!!اگه نیاین باید...

 

-خانووووووم...می دونیم...حتما میایم!!

 

-باشه خودتون خواستین!!

 

و رضایتنامه ها رو تحویلمون داد!!همین شنبه بود!!همین شنبه ای که داره میاد...واااااااای بی نظیر بود!! (یعنی هست!!)

به ساعتمون نگاه کردیم...ده و پنج دقیقه بود!!واقعا آفرین به حواس جمعمون!!الآن اتوبوس ها می رفتن...

الهام خیلی جدی گفت یه لحظه وایسین و دوید و رفت پایین(احتمالا به طرف کتابخونه یا شایدم کافی شاپ!!)...خب حتما می خواست واسه اردو چیزی بخره...جرم که نیست...ولی اگه...

چند دقیقه بعد برگشت...یه جعبه شیرینی دستش بود...

قلبمون ریخت...

 

-الهام احیانا شیرینیه دیگه نه؟شیرینیه...کیک که نیست هان؟

 

-چرا کیکه...!!

 

-نـــــــــــــــــــــه...خودم می کشمت!! 

...

 

 

 

پ.ن. از اونجایی که یه ذره-فقط یه ذره- طولانی شد(تازه شانس اوردین این مقدمه اش بود )تصمیم گرفتیم قسمت قسمت بذاریمش...

شاید فردا دومین و آخرین قسمتشو بذاریم،شاید هم پس فردا سومین و آخرین قسمتشو بذاریم، شایدم پس اون فردا چهارمین و آخرین قسمتش رو بذاریم،شایدم...

پس –اگه دوست داشتین- منتظر قسمت دومش،فردا باشین!!

 

 

پ.و. درسته مدرسه تموم شده ولی ما به همین راحتیا دست از سرتون بر نمی داریم...!!

 

 

فعلا!!

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه

 

 

 

لينک
چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥ - IQha