برای آخرین بار...!!(۲)   

...

 

واقعا شانس اورد که تولدش بود...دلمون نیومد حسابشو برسیم...

وقتی دیدیم ساعت ده و ده دقیقه شد دیدیم داریم از سرویسا جا می مونیم و بعد کلا دیگه باید فکر تولد گرفتنو از سرمون بیرون کنیم.

الهام و عاطفه و کیانا هنوز داشتن با خانوم جمعه ای بحث می کردن که دویدیم رفتیم کافی شاپ و کیکه رو اوردیم...نمی دونستیم الآن کیکه چه وضعی داره ولی دعا می کردیم که به خیر بگذره...

 

-اِ...اینا که هنوز تو حیاطن...

 

هنوز نرفته بودن...اتوبوس ها نیومده بودن...پس کیکه رو دادیم دست مهسا و مریم و...اِ...الهام اینا اومدن...کیکو ازشون گرفتیمو پشتمونو کردیم به الهام!!

گوشمونو به گوش مهسا نزدیک کردیمو گفتیم:

 

-مهسا بشقاب گرفتی؟

 

-آره!!

 

-چیزه...شمع چی؟نتونستین برین شمع درست و حسابی بگیرین؟

 

-الهام گفت خودش داره!!

 

-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

-یعنی من خودم شمع دارم!!شماها دیگه چرا کیک گرفتین دیوونه ها؟!!

 

-کیک چیه؟این که کیک نیست!!این چیزه...چی بهش می گن...آهان...اسباب بازیه...واسه تولد یکی!!

 

-اِ...؟اسباب بازیه؟خدا کنه ماشین کنترلی باشه!!

 

-آره ماشین کنترلیه...تو از کجا فهمیدی؟؟

 

...

 

بالاخره اتوبوس ها اومدند و ما کیک بدست(یا بهتر بگم ماشین کنترلی بدست)به دنبال اتوبوس 6 راه افتادیم...حالا مگه پیدا می شد؟اتوبوس 3...1...7...2...5...

 

-اتوبوس 6 اوناهاش...بیاین!!

 

بعد از کلی بدبختی و ... بالاخره سوار شدیم و راه افتاد...

حس شعر خوندن نبود...

الهام کیکشو باز کرد...چند تا عکس ازش گرفتیم و بعد همه مون با تمام وجود آرزو کردیم کیکش یه بلایی سرش بیاد تا نتونه کسی بخورش...هر چی باشه این همه کیک خریده بودیم...

بعد از حدود نیم ساعت،خیلی زودتر از اونچیزی که فکرشو می کردیم رسیدیم: اردوگاه شهید چمران!!

 

-اوووووه...نکنه باید از این سر بالاییه...

 

-چرا بچه ها،زود باشین!!

 

عجب سر بالایی بود!! همون اولش که دیدیمش و به کیکایی که دستمون بود نگاه انداختیم فهمیدیم قراره...

به مصیبت و بدبختی و خلاصه کیک بدست-البته به من که بد نگذشت،بچه ها کیفمو گرفته بودن!!-او اونجا بالا رفتیم...

 

-وااای...چه درخت خوشگلیه...میاین اینجا عکس بندازیم؟

 

توی راه چند جا صبر کردیم و عکس انداختیم،که بعد از حدود 10 دقیقه پیاده روی-شایدم کمتر!! می بینین چقدر زیاده!!-رسیدیـــــــــــم!!

زود رفتیم یه گوشه ی دنج بساطمونو پهن کردیم...

-زود باشین وسایل تولدو بیارین...زود باشین دیگه...!!

-وای تورو خدا!!بذارین حداقل یه ذر خستگی در کنیم...من که می ترسم در کیکه رو باز کنم!!اگه خراب شده باشه چی؟؟؟؟؟؟

-خب چشماتو ببند!! اگه اتفاقی واسه اش افتاده بود بهت می گیم!!

و چشمامونو بستیم و ...

-واااااای...فاطمه سالمه!!

-آخ جووووون!!

ولی کیک الهام...آخی...کاشکی کیکشو نفرین(!!) نمی کردیم!! دلم سوخت براش!!

در جعبه تا نصفه تو کیک فرو رفته بود و دیگه از اون کیک قلبی خوشگل-البته از مال من خوشگل تر نبود ها!!- اثری نبود!! ...حقش بود...هه هه!!

بعد از اینکه یه ذره دروغکی واسه کیک الهام افسوس خوردیم و بهش گفتیم حقش بوده با عاطفه و کیانا فرستادیمش گردش!!

حالا ما باید واسش تزیین می کردیم...با چند تا بادکنک بی نخ...بند های شیرینی ها رو با کاتر یکی از بچه ها تکه تکه کردیم و بادکنک ها رو بستیم...بعد همه رو به هم گره زدیم و دور یه درخت پیچوندیم-کارمون یه پیچیدگی هایی داشت...ما از اولش چست و چابک بودیم ولی وقتی دیدیم الهامم کیک خریده نرم و نازک شدیم و...(چقدر من بانمکم نه؟!)-

هم کارد یه بار مصرف اورده بودیم هم چنگال ... مهسا هم که بشقاب گرفته بود...کبریت هم داشتیم...فقط ...یکی باید می رفت الهامو صدا می کرد...

خودمون بلند شدیم رفتیم...سر یه جای پیچیده پیداشون کردیم...از همون عقب داد زدیم:"الهـــــــــــــااااااااااااام!!" و دویدیم رفتیم سرجامون و منتظر شدیم...!!

 

 

 

 

 

***می دونم خیلی بی مزه بود ولی من اصولا ساعت 6 تا 12 ظهر حس نوشتنم گل می کنه و امروز به دلایلی مجبور شدم بذارم بعد از ظهر بنویسم...فردا چند تا عکس می ذاریم و پس فردا الهام بقیه شو می ذاره و بعد خداحافظ...!! ***

 

 

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) --- فاطمه

  

 

لينک
پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥ - IQha