برای آخرین بار ... !!‌(۳)   

 

...

 

عاطفه و کیانا می خواستن من رو به زور ببرن گردش . در حالی که من مدام داد می زدم : من هم می خوام جزء تدارکات باشم !!

 اونا که دیدن هیچ راهی برای متقاعد کردن من وجود نداره و دارم جلوی بقیه آبرو ریزی می کنم به ناچار به منطقی حرف زدن روی آوردن ... !! هرچند من اصولا زیاد آدم منطقی ای نیستم اما خب این دفعه شانس با اونا بود و تونستند من رو راضی کنند که با هم بریم گردش !

بعد از اینکه کفش هامون رو پوشیدیم طی یه عمل آکروباتیک ( شایدم آکروواتیک ... نمی دونم !! ) از سکوی اون جا پریدیم پایین و بعد از اینکه حسابی خودمون رو به خاطر شجاعت بیش از حدمون تشویق کردیم بحثمون شروع شد که کی امتیاز بیشتری گرفته ؟!! ( البته اون موقع چون می خواستیم به گردشمون برسیم به نتیجه نرسیدیم اما کلا من امتیاز بیشتری گرفتم چون دورتر پریدم ... بگذریم حالا !! ) بعدش گردشمون رو شروع کردیم !! ... اسکیت بازهای قهار / قحار/غهار ... مدرسه ی ما تا یه جای صاف پیدا کرده بودن همه ریخته بودن اون جا و به ورزش مفید اسکیت می پرداختند ... البته از همین جا بگم که بعضی از همین ورزشکارای عزیز زیادی جو گیر شده بودن و کلاه ایمنی شون رو هم سرشون گذاشته بودند !! ( البته احتمال می ره این دسته از ورزشکارای قانونمند زیادی تبلیغات سیا و اینا نیگا می کنن و از سرنوشت داداش کوچولوی سیا که یادم نیست اسمش چی بود تو اون تبلیغی که صد سال پیش مخصوصا قبل از عمو پورنگ (!! ) نشون می داد عبرت گرفتند !! )

بعد از اینکه از جلوی این ورزشکارای همیشه ورزشکار گذشتیم دوباره رسیدیم به یه سربالایی ( وااااااااااااااااای ... نــــــــــــــــــه !! ) و با زور فتحش کردیم تا رسیدیم به یه جایی که وسطش یه چیزی داشت !! ( یادم نمیاد چی بود ... ولی شاید یه چیزی شبیه باغچه و اینا بود ... !! ) ... البته اولین چیزی که ما اون جا دیدیم آب سرد کن اش بود و در حالی که تا چند لحظه پیش جوری نفس نفس می زدیم که انگار اورست رو فتح کردیم ، دویدیم به سمت اون و تا اونجایی که می تونستیم آب قورت دادیم ... !!

بعد تازه استخری رو که اونجا بود دیدیم !! تو این فکر بودیم که بپریم تو آب یا اگه بپریم میگن از اون یارو دادود نژاد تقلید کردیم و اینا که یکی از اولا از اون طرف به دوستاش گفت : بچه ها من مایو آوردم ... بریم شنا کنیم ؟!!!!

بغل استخر یه راهرو به سبک خونه های شمالی بود که با چوب درست شده بود و روی تابلوی بالاش نوشته بود : سالن کنفرانس !! جالب بود ... اردوگاهی که ما رو آورده بودند همه جور چیزی داشت ... از استخر و سالن کنفرانس گرفته تا اصطبل و عمله ( قابل توجه نی نی !! ) و زمین فوتبال !!

بالاخره گردشمون تموم شد و برگشتیم پیش بقیه ... !!

 

- هووووووووووووووووووو !! ( خیلی زشت بود این حرکت ها !! )

 

- تولد تولد ... تولدت مبارک ... !!

 

بیچاره کسایی که بغل ما نشسته بودند  ... !!

 

خب دوتا کیک اون وسط بود که البته کیک خودم رو از بس بچه ها بهش بد و بیراه و اینا گفته بودند آخرش سر خورده بود خراب شده بود ( آخییییییی ... بیچاره خیلی خوشگل بود بچه ها وقتی تو اتوبوس دیدنش چشمش زدن !! )

تازه اون شیش تا شمع سفید گنده ( همونایی که مال سر قبرن !! ) رو هم گذاشته بودن روش ... !!

بچه ها شمع های روی اون یکی کیک ( اون گنده هه !! ) شمع های رو که من آورده بودم گذاشته بودن و روشنشون کردن ... !! فریاد بیا شمعا رو فوت کن ... شروع شد !!  ( خب  فرزانگانی جماعت نیز گاهی جوگیر می شود ... !! )

 

خلاصه شمع ها فوت شد ...

دوباره روشن شد ...

 

فوت شد ...

روشن شد ...

 

فوت شد ...

.

.

.

بالاخره یکی از بچه ها از اون وسط داد زد : اِ ... از اون شمع هاییه که فوتش می کنی دوباره روشن می شه ... !!

 

خلاصه آخرش مجبور شدیم شمع ها رو از رو کیک برداریم چون اگه همین جوری ادامه پیدا می کرد کیکه یا می سوخت یا آب می شد یا ... !!

 

فاطمه می گفت باید به چاقو گل بزنیم و کیانا هم از اون جایی که زیادی خودش رو تحویل می گرفت دست خودش رو گرفت به چاقو !!

 

یه چیزی شد که من مجبور شدم چاقو رو پرت کنم طرفش که البته فاطمه جا خالی داد و چاقو هه افتاد زمین ... !!

من رفتم چاقو رو برداشتم که کیک رو ببرم ... !!

هنوز چاقو نرفته بود تو کیک که بچه ها گفتند : اااااااااااای ... چندش ... افتاده زمین اون !!

من که جدا ازشون تعجب کرده بودم رفتم چاقویی رو که خودم آورده بودم از تو کیفم در آوردم ... شانس آوردم دیشب گذاشته بودمش تو نایلون فریزر وگرنه احتمالا مجبور می شدم کیک رو با چنگال ببرم !!

 

فقط یه تیکش رو بریدیم تا بدیمش به (خانم ) مصدقی ... !!

بعدش دوباره فریاد بچه ها بلند شد ولی این دفعه ... گلاب گلاب کاشونه ...  !!

 

بعد از کادوها من و کیانا پاشدیم تا بریم دنبال (خانم ) مصدقی بگردیم و کیکشو بدیم بهش ... !!

آخرش پیداش کردیم ... خانم مصدقی و بیشتر معلم های دیگه بغل استخر نشسته بودن ... کیانا رفت (خانوم ) مصدقی رو صدا کنه و من با کیکی که دستم بود همون جا وایسادم ...

 

و بعدش ...

 

اتفاقی افتاد که اصلا انتظارش رو نداشتم ...

 

خانم مصدقی یه عالمه استقبال کرد ... یه عالمه تبریک گفت ... یه عالمه  ....  ...  ...

 

در واقع جواب بدی رو با خوبی داد ...

 

از اون به بعد خانوم مصدقی شد خانوم مصدقی گلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم !!

 

البته نمی دونم ، شاید مهربونی اش واسه این بود که روز آخر بود ... شاید هم چون تولدم بود ... شاید هم ... نمی دونم !!

 

من هم که کلی خجالت کشیده بودم با کیانا برگشتیم پیش بقیه ...

 

تو راه زهرا رو هم با خودمون همراه کردیم (!! )

 

وقتی رسیدیم هفت کوتوله هم اومده بودند و ...

 

دس دس ... تولد جو جه س

 

کیک خوردن هم تموم شد ... البته یه عالمه کیک هنوز مونده بود ...

 

من و کیانا راه افتادیم تا کیک ها رو بدیم به ملت !!

 

البته بعدش فهمیدیم که من کیک نخورده بودم !!! ( الکی که اسم خودمون رو نذاشتیم آی کیوها !! )

 

وقتی برگشتیم چون هنوز اون یکی کیکه مونده بود من گفتم همتون باید یه انگشت کیک از انگشت من بخورین !! ( چه لوس !! )

 

بچه ها عق مزدند و قبول نمی کردند و من در تعجب که اینها نسبتی با خانوم صادقی ندارن ؟!!

 

بعد از همه ی اینها اون شیش تا شمع ( همونایی که مال سنگ قبرن !! ) رو چسبوندیم به درخت و روشنشون کردیم بلکه یه عده شفا پیدا کنن !!

 

بچه ها املیجیب می خوندند و من یه مدل با شعرشو که تو دبستان می خوندیم بهشون یاد دادم و بعد من و مریم این قدر خوندیمش که بقیه دیوونه شده بودن !!

 

بعدش دیگه بساطمون رو جمع کردیم تا بریم یه جای دیگه پهن کنیم ... البته من جعبه ی کیک رو با هرچی دستم اومد سعی کردم تمیز کنم و بعد گفتم : حالا رو این یادگاری بنویسین !! ... البته باز هم هرکی می خواست بنویسه دستش می رفت توش و ... !!

 

بعد از ناهار معلم ها از هر طرف داد می زدن : بچه ها داریم می ریم ... سوار اتوبوس هاتون شین ... !

 

ما هم رفتیم سمت اتوبوسمون ... !!

 

وقتی رسیدیم مدرسه ...

 

همه یه جورایی دپرس بودند ...

 

در این بین ما هرچی سعی می کردیم جلوی بقیه نگیم که شنبه قراره بریم مشهد ... نمی شد که !!

 

 

پ.ن :

در هر حال این دفعه واقعا آخرین روز سال دوم ما بود ... چه خوب ، چه بد بالاخره همه چیز گذشت و ... !!

 

 

پ.و :

خیلی چیزها رو تو متن نگفتم ... همین جوریش هم خیلی زیاد شد !!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط : آیکیوها(ییها) ==> الهام (شمبلیله )

 

لينک
شنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٥ - IQha