سفری به مشهد(۱)   

آخه مسخره نیست من که خودم اونهمه داد و بیداد کردم که نذارین این جریان مشهد رو.....خودم بیام بشم نویسنده ش!!!!!و همونطور که می دونین اگه آدم یه کاری رو از روی اجبار بنکنه درست انجامش نمی ده.....برای همینم متن من احتمالا خیلی لوس و بی مزه و مزخرف میشه.....ولی به هر حال انجام تکلیف بود.....!!!!!

 

 

*****--------------------------------------------*****

 

 

دو سه روز قبل از روز حرکتمون که بیست و هفتم بودهمون شش نفر که قرار گذاشته بودن با هم باشن و هماهنگ روزی بیست بار به هم زنگ می زدن.....

 

روز اول:

_الو.....سلام الهام !خوبی؟می گما تو مسواک میاری؟؟؟؟

_آره!ولی تو خمیر دندون نیار من میارم.....

 

*****

روز دوم:

_الو سلام  منزل آقای.....؟

_زهرا توئی!خودمم .چطوری!

_عاطفه تو چرا چرت و پرت میگی؟مگه ما از جونمون سیر شدیم که مانتو بیرون بپوشیم.....

_به خدا اگه مانتو مدرسه بپوشی با من طرفی!!!!!

 

****

روز دوم:

_الو عاطفه.تو ملافه میاری؟

_من رختخوابمو میارم.....آخه مال اونجا کثیفه.مریض میشیم!!!!!

 

*****

روزسوم:

_سلام کیانا.ببین لباس خواب یادت نره ها!!!!!

_من که پنج شش دست گذاشم.....

 

*****

روز سوم:

 

_الو زهرا .تو کی میای ایستگاه؟

_ساعت حرکت ده و نیم بود دیگه من 9 اونجام.....

*****

روزآخر:

_سلام فاطمه ساکتو آماده کن .....چیزی یادت نره ها!!!!!

_چی میگی تو من همون روز اول ساکمو بستم.....

 

*****

روز آخر:

_عاطفه من ساعت هفت و نیم ایستگاهم.تو کی میای

_کیانا جون مگه بیکاری ؟ یعنی سه ساعت معطلی.....

 

 

 

وهمین طور از اضطراب زیادی و هیجانشون یه لحظه گوشی تلفنو ول نمی کردن و تا چهار ساعت قبل از حرکت تلفن خونه های هر شش نفرشون اشغال بود.....

 

روز بیست و هفتم از عصری حاضر بودن و با ساک بسته تو خونه رژه می رفتن.....حالا شش ساعتی مونده به حرکت قطار که غر می زنن سر مامان باباشون که دیر می شه.شما عمدا میخواین من جا بمونم.....و  وقتی جوابی از مامان و بابا دریافت نمی کرد.....فریاد:

ـ"خب حاضر شین دیگه.جا موندم!!!!!"

 بود که بر پدر مادر محترم کشیده میشد.....اونام حرف گوش کن (!!)بچه رو سه ساعت قبل از حرکت قطار به ایستگاه رسوندن!!!!!

وقتی بچه ها همدیگه رو دیدن کلی ذوق کردن و یادشون رفت مامان باباشونم اومدن بدرقه احیانا.....

پنج نفر از اون شش تا اومده بودن ولی یکی.....آره اون الهام بود که دیر کرده بود.....بچه ها کلی نگرانش شده بودن که نکنه جا بمونه از قطار آخه مسافرت بدون اون لطفی نداشت!( معلومه ..... !!‌)خلاصه که هر کدوم از بچه ها یه گوشی دستشون بود و دنبال اون می گشتن.....که یهو یکشون داد زد اوناهاش!ولی هیشکی باورش نمی شد اون باشه.آخه اونجوری خیلی قیافه ش با مزه شده بود .....در حالی که چادر سنگینشو با دست رو سرش نگه داشته بود تا از روی شال سفیدش نیفته پایین به طرف ما می دوید.....ملت فهمیده بودن الهام جان اولین باره که چادر سرشون می کنن!!!!!

همه منتظر بودن تا صداشون کنن که برن سوار قطار شن.....کیانا جون که انگار میخواد بره سفر قندهار یه ساک اورده بود دو برابر قد خودش.....بعدها فهمیدیم که تمام نکات ایمنی رو رعایت کردن و خونه رو با خودشون آوردن .....حتی برای احتیاط نصف ساکش رو پر چسب زخم کرده بود.....در مقابل اون الهام که اصلا هیچی.....انگار ساک شنا برداشته.....مونده بودم حد اقل ملافه و لباس خوابش چجوری توش جا شده.....از کیف دستی های معمولی هم کوچولو تر بود.....

گذشته از  همه اینا با هر چی که داشتن و نداشتن از پشت شیشه با مامان باباهای خوبشون برای 4 روز یه دستی تکون دادند و رفتن که سوار قطار شن.....ولی وقتی نکبت (خانوم نیکبختیان)به اونا دستور داد که برن تو کوپه شماره 7 ذوقشون کور شد.....ملافه های کمی تا قسمتی پاره و.....بقیه شو خودتون تصور کنین که یه قطار درجه دو  و سه چه امکاناتی واقعا میتونه داشته باشه.....

ولی با همه اینا از این خوشحال بودن که چهار شب رو قراره با هم باشن از همه دغدغه هاشون راحت بشن.....اول نشستن تو اون کوپه شش تخته(شانسو دارین؟)و یه ذره به هم نگاه کردن و بعد که یه ذره به شرایط عادت کردن یکی با یه ساک سنگین به دست و با یه لبخند شیرین پرسید:"بچه ها احیانا کسی که قصد خواب نداره؟" و همه یه نگاهی به اون ساک که داشت هوا می رفت تا در صورت جواب منفی بره تو صورت مبارک اون آدم بخت برگشته.جواب دادن:"نه!"و سفری خوب و خوش رو شروع کردن.....*****خسته شدم دیگه .....میخواین بقیشو بعدا بگم؟

 

نوشته شده توسط----->(حالا حتما باید اسممو بگم؟؟)

 

 

 

 

 

عنوانش رو ویرایش کردم.شرمنده.حالا چه اشکالی داشت می گفتی:

نوشته شده توسط -----> عاطفه/تارا/پلانکتون؟!

آی کیوها(ییها) ---> فاطمه

 

لينک
یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥ - IQha