سفر به مشهد (۲)   

سفری به مشهد ( 2 )

همین که از اتوبوس ( شاید هم مینی بوس بود ... نمی دونم !! ) پیاده شدیم آفتاب داغ ازمون استقبال کرد ... !!

واقعا شانس آوردیم  که با اون لباس های سر تا پا مشکی همون لحظه ی اول مثه بستنی آب نشدیم ... !!

-          اینجا کجاست خانوم ؟!!

-          ای بابا ... تا حالا از جلوی بیشتر از صدتا تابلو رد شدیم که روی همشون هم نوشته بود " کوه سنگی " یعنی شما یه دونه شون رو هم ندیدین ؟!!

-          نه ... !!

-          بازم تاکید می کنم اگه ازتون پرسیدن نگین از کجا اومدین ها ... !!

بعد از یه پیاده روی وحشتناک یکی از بچه ها از اون ور داد زد : آب سرد کن ... !! همه به سمت آب سرد کن حمله ور شدیم در حالی که مردم بیچاره با چشم های از حدقه در اومده نگاهمون می کردند ... !!

خب آخه خودتون بگین ... شما اگه جای اونا بودین چی کار می کردین وقتی می دیدین یهو 25 ،6 تا دختر با چادر به سمت آبخوری حمله ور می شن ؟!! ... آخه بسیجی ها معمولا متین و با وقارن ... ( به ما بگین بسیجی من می دونم با شماها ... !! )

آب خوردنمون که تموم شد یکی از معلم های محترم گفتند : خب بچه ها از دوتا راه می تونیم بریم ... یکی اونه ، یکی هم این ... !!

-          خانوم اون یعنی کدوم ؟!!

-          یعنی همون دیگه ... مگه کورین ؟!!

-          احیانا یعنی منظورتون اون کوهه ست ؟ ... آخه اونجا که اصلا راهی نداره بریم بالا ... !!

-          راه ؟!! ... بابا شما راه می خواین چی کار من شنیده بودم شما ازدیوار راست هم می رین بالا ... !!

-          خانوم شما یه وقت معلم ادبیات نشین ها ... !!

-          چرا ؟!!

-          ا ... چیزه ...همین جوری ... !!

-          خب آخرش نگفتین بریم بالا یا مستقیم بریم ؟!!

خب جوابشون هم کاملا مشخص بود ... نه ؟ ... حیف که از اونجا عکس نگرفتم وگرنه دیگه کاملا کاملا مشخص بود ... !! البته اگه از اون راهه می رفتیم هم بد نبودها ... هیجان داشت خب ... فقط باید از این طناب ها که سنگ نوردها به خودشون وصل می کنن به خودمون وصل می کردیم تا تلفات نداشته باشیم ... !!

اکیپی به سمت مستقیم حرکت کردیم تا ...

واااااااااو ( شرمنده ... !! ) ...

اون جا یه استخر بزرگ بود که یه جوی آب هم بهش می ریخت ... البته اینو هم بگم که اصلا شباهتی به جوب های تهران یا حتی خود مشهد نداشت ... در واقع جوب آب نبود ... جوی آب بود ... !!

برق های شیطانی را در چشم های تک تک بچه ها می شد دید ... !!

بالاخره آب بازی سنت اهالی فرزانگان تهرانه ... چه تو مدرسه چه هرجای دیگه ... !!

وضعیت مسئولا خیلی جالب بود ... کاش یه فیلمی چیزی گرفته بودیم بعد وقتی می خواستن نمره کم بهمون بدن تهدیدشون می کردیم که فیلمه رو به خانوم ساکی نشون می دیم ... البته اگه معلم های ریاضی ، فیزیکی چیزی اومده بودن بهتر استفاده داشت ... !!

خانوم جمعه ای که به شدت جو زده شده بود و آستین مانتوی بچه های رو می کشید ( مثه این بچه هایی هستند که یه نخ می بندن به ماشین اسباب بازیشون و پشت سر خودشون می کشنش !! ) وبعد یه درجه بالاتر از موش آب کشیده پرتشون می کرد اون ور و می رفت سراغ یکی دیگه ... !!

خانوم محبوبی تو آب غلت می زد و از همون تو به بچه ها آب می پاشید ... !!

خانوم مداح رو که دیگه نگو ... !!

فقط نکبت به کم حالگیری بود و نمی اومد جلو که بچه ها با لیواناشون ازش پذیرایی کردن ... !!

خانوم حاجی قنبری ...

-          بابا خانوم بیاین دیگه ... !!

-          نه ... الان تو مودش نیستم !!

-          اه خانوم ... چرا لوس بازی در میارین ؟ ... خب بیاین دیگه ... !!

-          بابا می گم الان حسش نیست ... !!

-          حسش نیست هان ؟ ... یه حسش نیستی بهتون نشون بدیم ... !!

بــــــــــــــــــله ... با کمک خانوم جمعه ای و خانم محبوبی ، خانوم حاجی قنبری رو از جایش بلند کردیم ... !! انگار خانوم حاجی قنبری فقط منتظر همین بود ... فکر کنم یه دکترایی ، فوق دکترایی چیزی تو زمینه ی آب بازی داره ... !!

به پیشنهاد خانوم حاجی قنبری به دنبال بازی رو اوردیم تا یه کم خشک شیم ... !!

ملت تقلید کار رو می بینید ؟ ... آب بازی ما که تموم شد چند تا پسر بچه شلواراشون رو تا زانو بالا زده بودن و پاهاشون رو گذاشته بودن تو آب و با دست به پاهاشون آب می پاشیدن که یهو مامان یکیشون پیدا شد ... خدا به دادش برسه ... بیچاره ...!!

تازه چند تا از اون دختر دلبرا هم داشتن از اون جا رد می شدن یکی شون دستشو کرد تو آب و چند قطره آب به اون یکی پاشید : اوا نازی جون ... چه کارایی می کنی تو ... صبر کن واسه مامانم تعریف کنم ... از خنده روده بر می شه ... همیشه به من می گه دختر گلم این دوستت نازی چه قدر بامزه ست !! ( موش نخوره تو رو ؟!! )

خب سر دنبال بازیمون بودیم ... دنبال بازی که خودتون می دونید چه جوریه ... خانوم حاجی قنبری هم گرگ بود ... البته بعدش خانوم جمعه ای و خانوم محبوبی هم به جمع گرگ ها اضافه شدند ... بعدش هم استپ آزاد ... تو حین همین بازی بود که ... خانوم محبوبی ... همون خانوم محبوبی ای که سر کلاس به ما قرآن درس می ده ... وای خدا خیلی خنده دار بود ( البته من ندیدم ولی حتی تصورش هم خنده داره !! ) ... مانتوش رو با دستاش می گیره ... می پره بالا و می گه : "استپ"

پی نوشت:

بچه ها می خواستم یه چیزی رو بگم اولش خواهش می کنم بهم نخندین و مسخرم نکنین ... خوندن این مطلبا واسه هیچ کس جالب نیست ... یعنی این جور مطالب در صورتی واسه آدم جالب جلوه می کنن که خودش هم تو ماجرا بوده باشه ... اون وقته که یه جورایی با متن ارتباط برقرار می کنه و چه می دونم از این جور چیزا ... این چیزا نه تنها واسه کسایی که تو مدرسه ی ما نیستند جذاب نیست بلکه حتی واسه کسایی که تو مدرسه ی ما هستند اما تو داستان نبودن هم مسخرست ... درسته که اولش که این وبلاگ رو درست کردیم قرار بود فقط مال مدرسه باشه ... فقط راجع به مدرسه باشه ... البته اون موقع اصلا حتی به این فکر نمی کردیم که مطلب غیر مدرسه ای هم تویش بنویسیم  ولی حالا ... نمی تونیم سطح این وبلاگ رو از اینی که هست بالاتر ببریم ؟ ... اصلا هدف این وبلاگ چی بوده ؟ ... دور هم جمع کردن بچه ها تو وقتایی که با هم نیستند ؟ ... یه بهونه واسه محکم تر کردن دوستی ها ؟ ... اگه هدفش این بوده نه تنها به هدفش نرسیده بلکه باعث خیلی از اتفاقای بد هم شده ... اتفاقهایی که شاید ما اصلا فکرشون رو هم نمی کردیم ... شاید اصلا درست نباشه که این چیزا رو تو متن وبلاگ بنویسم ... ولی فقط بهشون فکر کنین ...  چند نفر اینجان ؟ ... 4 نفر ، 5 ، 6 ، 7 یا ... فوقش 10 نفریم که به طور ثابت میایم  اینجا ... اینجا قرار بوده یه وبلاگ حداقل واسه همه ی دومی ها ( که دارن سومی می شن ! ) باشه ( چه خیالی ... ! ) ولی خیلی ها اصلا از وجود اینجا بی خبرن یا به یه دلایلی نمیان اینجا ... فقط به این حرفها فکر کنین ، مسخرم نکنین ، بهم نخندین ... و اینکه من اینا رو فقط از طرف خودم گفتم ... !

می خواستم خیلی بیشتر از این بنویسم ... اینو هم کمی هول هولکی نوشتم چون می خواستم زودتر متن رو بذارم تو وبلاگ ... ببخشید ...

 

نوشته شده توسط : الهام ( شمبلیله ) ==> آی کیوها

 

 

لينک
سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳۸٥ - IQha