مرنجاب !!   

به نام خدای کویر ... !!

 

 

5:35 صبح می رسم دم در مدرسه ... وای که من عاشق این هوای تاریک قبل از صبحم ... محشره !! پگاه ( چه زود پسرخاله می شم !! ) داشت حاضر غایب می کرد و بچه ها در حالت خماری اظهار وجود می کردند ... بالاخره سوار مینی بوس ها شدیم ... فاطمه از همون لحظه ی اول کتاب " پریماه " رو باز می کنه و می ره تو بحرش ... عاطفه و کیانا از باهوشی شون می گن که فکر می کردن سارا و پگاه و ساغر اول دبیرستانی اند و من تو کف آی کیوی بالای این سه نفرم ( فاطمه و عاطفه و کیانا !! )

 

 

کیانا رو کیسه خوابش نشسته تا مثلا جا بازتر بشه ولی با وجود این همه ساک و چمدون من که چشمم آب نمی خوره غیر از ما کسی این تو جا بشه ... ولی خب می شه ...یعنی مجبورن که جا بشن ... وقتی واسه 22 تا دانش آموز 11 تا معلم میارن وضع همین می شه دیگه ... خانوم ابراهیم زادگان از همون لحظه ی اول دوربینش رو در آورده و از قیافه های خواب آلوی بچه ها فیلم می گیره و بعد از مینی بوس می ره بیرون ... ما ( یعنی ما دیگه ... یعنی سومی ها ... یعنی من و فاطمه و عاطفه و کیانا و آذین و پردیس و حانیه و مهسا !! ) و پگاه و سارا و ساغر توی یه مینی بوسیم ... البته بعلاوه ی خانم محدث و آقای لاری و صد البته آقای راننده !! و بقیه هم تو اون یکی مینی بوس ...

 

 

راه می افتیم ...

 

 

بعد از کلی راه بالاخره یه جا نگه می داریم و با مصیبت ساکهای بچه ها رو له می کنیم و از مینی بوس پیاده می شیم ... اینجا فقط یه مغازه ست ... آقای لاری چفیه بسته رو چشمش و خوابیده و نظر همه ی عکاس ها رو به خودش جلب می کنه ... این عکس ها حتما جزء عکس های برگزیده ست می دونین که ... !!

 

 

دوباره راه می افتیم ...

 

 

می رسیم به یه پارک احتمالا تو کاشان ... صبحانه رو اونجا می خوریم ... آقای روشنی چای درست می کنه و بعد خانوم کرمی دونه دونه می دتشون دست ما ... خانوم حکیمی از سبدی می گه که الان توش نون و پنیره ... قبلا سبد محسن بوده ... آره همون محسن خودمون ... همون همستر خوشگل کوچولو که حالا ... دیگه نیست ): ولی هنوز جای دندوناش روی سبد مونده بود ...

 

 

بعد از صبحونه دوباره با مصیبت سوار مینی بوس می شیم ... توی راه این قدر شعر می خونیم که کسایی که خوابشون برده بود همه بیدار شدن و کلی بد و بیراه نثارمون کردند اما ... آقای لاری همچنان در خواب ناز به سر می برد !!

 

 

شعر هامون که ته کشید ساغر و سارا و پگاه شروع کردند به خوندن شعرای دوران خودشون ... همچین می گم دوران خودشون انگار که مثلا صد سال پیش بوده ... نه بابا ... اونا فقط 5 سال از ما بزرگترند ... یعنی وقتی ما اول راهنمایی بودیم اونا پیشی بودند (ا ... نه ... سوء تفاهم پیش نیاد ... منظورم گربه نیست ها ... یعنی پیش دانشگاهی !! (چه لوس ) ) ما هم که حافظه فعال ... سعی کردیم حفظشون کنیم ... بعد هم بحث کشید به معلم های مشترک و ... ( از قرار معلوم معلم های ما خوب موندن و ما نمی دونستیم !! )

 

 

***

 

 

پگاه می گفت : بچه ها می دونین خوبی کویر به چیه ؟!!

توی کویر افق معلومه ... زمین و آسمون کویر به هم وصلن ... و تو حس می کنی که اگه تا آخر بری حتما به آسمونت می رسی !!

 

 

فکر کنم از ظهر گذشته بود که دوباره پیاده شدیم ... از رمل ها رفتیم بالا ... آقای لاری مثل اینکه بالاخره رضایت داده بود و از خوابش زده بود تا ما رو همراهی کنه و راجع به گیاها و حیوون های اونجا واسمون توضیح بده  ...

 

 

یه کم که رفتیم بالا کفش و جوراب هامون رو در آوردیم ... ماسه های اونجا سرد بود ... سرد سرد ... اصلا قابل توصیف نیست ... نه سردی ماسه ها ... نه قشنگی اونجا ...

 

 

داشت بارون می اومد ... آره بارون ... البته نه بارون تند ... ولی همونش هم معرکه بود ... بارون توی کویر ... در حالی که سالانه خیلی خیلی کم ( فکر کنم حدود 5 میلی لیتر )اونجا بارون می اومد ...

 

 

بسه دیگه ... بریم سراغ کاروانسرا ...

 

 

یه کاروانسرای عباسی قدیمی وسط کویر ... از در آهنی اش (بازسازی اش کرده بودند وگرنه نباید آهنی می بود !! )که وارد می شدی یه محوطه ی بزرگ بود تقریبا اندازه ی حیاط مدرسه ی خودمون ( یه کم کوچیکتر ) و دورتا دورش حجره بود ... دوتا از حجره ها رو دادند به ما ... وقتی می خواستی از در حجره بری تو باید سرت رو خم می کردی ... کف حجره یه موکت سبز رنگ کوچیک بود که بودن یا نبودنش فرق آنچنانی نداشت ... اون تو خیلی تاریک بود ... جوری که ما همدیگه رو تشخیص نمی دادیم ... ولی خب خیلی باحال بود !!

 

 

بیرون از کاروانسرا یه چیزی شبیه استخر یا شایدم دریاچه (!! ) بود که تویش 5-6 تا اردک بودند ...

 

 

ساعت حدود 7 شب با ساغر و سارا و پگاه رفتیم پشت کاروانسرا و بند بساط رصد رو بنا کردیم ... یواش یواش بقیه ی بچه ها هم اومدن اونجا ... تازه داشتیم ذوق می کردیم که آسمون ابری شد ... ما هم کم نیاوردیم و خوابیدیم رو به آسمون و با ابرها و ستاره های باقی مونده بازی کردیم ... البته یه بازی دیگه هم کردیم که نمی گم که !!

 

 

خانوم ابراهیم زادگان و خانوم کرمی با چوب هایی که از مدرسه آورده بودن آتیش درست کردن و ما هم دور تا دورش نشستیم ... پگاه می خواست ما رو وادار کنه که قصه بگیم ولی خب ما بازی کردیم ... بعدش هم از روی آتیش پریدیم  و ... !!

 

 

چند ساعت بعد برگشتیم تو کاروانسرا و بعد از اینکه کنسروهامون رو خوردیم رفتیم تو حجره ...

 

 

معلم های گرامی به امید اینکه ما بخوابیم اومدن تو حجره مون و شب بخیر گفتن و در رو بستن !! ولی ما ...

 

 

خب کار خاصی که نکردیم فقط با چراغ قوه هامون یه نمه رقص نور اومدیم و فقط یه چند تا آهنگ خوندیم و فقط یه کم ... خب ما که نه ولی پردیس و حانیه یه کم رفتند تو نخ حرکات موزون !!

 

 

بعد با حجره ی بغلیمون ( که دومی ها بودند !! ) یه کم پیغام رد وبدل کردیم و ... خلاصه " دوما ... گوجه " یه خاطره ی دیگه هم شد !!

 

 

بالا خره این قدر هی پگاه اومد تو ... رفت بیرون ( و یه چیزایی هم گفت !! ) که ما مجبور شدیم خودمون رو بزنیم به خواب و نمی دونم چی شد که ... خوابمون برد !!!

 

 

البته عاطفه که نه ... اون رفته بود دم در کاروانسرا و اکیپ دانشجو رو تماشا می کرد که نزدیکای دریاچه گیتار می زدن و می خوندن و ... خب دیگه !!

 

 

بعد از حدود دو ساعت خواب ، 4 صبح بیدار می شیم و از حجره می ریم بیرون ... هنوز خمار بودیم ولی آسمون رو که دیدیم ... واااااااااای ... محشر ... عالی ... معرکه ... یعنی هرچی بگم کم گفتم !! پر از ستاره ...هی می گفتن آسمون کویر این جوریه ولی ...  خیلی قشنگ بود خیلی ... فقط حیف که نشد عکس بگیریم !!

 

 

راه افتادیم به طرف رمل ها تا طلوع خورشید رو از اونجا ببینیم ... بعد رو کویر نقاشی کشیدیم و بعد تقریبا همه مون دفن شدیم ... آره دفن شدن خیلی حس خوبیه ... می خوابی اونجا و بعد مشت مشت ماسه میاد رویت و تو هی محو  و محوتر می شی ... البته به جز صورتت که از ماسه ها زده بیرون !!

 

 

بعد هم دوباره برگشتیم کاروانسرا و بعد هم دریاچه نمک و ...

 

 

 

 

 

 

نکات سفر :

 

 

1- به احتمال 100% آقای لاری رو تسه تسه نیش زده بود چون همیشه خواب بود !!

 

 

2- وقتی خواستین برین مرنجاب حتما یادتون باشه آفتابه های زرد رنگتون روش آرم سمپاد داشته باشه تا یه وقت گم نشه !!!

 

 

3- چراغ قوه یکی از ضروری ترین وسایل واسه این سفره ... حتما شب تو حجره لازمتون می شه !!

 

 

4- بسه دیگه ... بقیه شو خودتون برین کشف کنین !!

 

 

 

 

پ.ن :می دونم خیلی بد و طولانی شد ... ولی خب شما به بزرگی خودتون ببخشین !!

 

 

پ.ن 2 :راجع به خیلی چیزا نگفتم ... عقرب توی کاروانسرا و مکان های نسبتا مخفی اونجا و خوابگاه دختران و خیلی چیزای دیگه ... روز دوم هم برعکس روز اول خیلی کوتاه شد اصلا توضیح ندادم ... فاطمه دست خودتو می بوسه کاملش کن !!

 

 

 

 

 

 

 نوشته شده توسط الهام (شمبليله)

 

 

 

 

لينک
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥ - IQha