عکسهای مرنجاب!   

سلام!
از اونجایی که من این روزا اصلا حوصله ی نوشتن ندارم و نمی تونم چیزی بنویسم و قطعا ادامه ی مرنجاب برای شما جذاب نخواهد بود، دیگه بیشتر از این اردو رو کشش نمی دیم. فقط چندتا از عکساشو می ذارم  راستی چون سرعت پرشین بلاگ خیلی بالائه و همینطوریشم نیم ساعت طول می کشه تا آی کیوها بیاد همه ی عکسا رو نمی ذارم و بعضیا رو فقط لینکشونو ...!

 

 

---> چند روز قبل از اردو دیدیم آفتابه هایی با آرم سمپاد رو دارن به معاونت پژوهشی می برن...خب اولش فکر کردیم اشتباه دیدیم ولی بعد معلوم شد... نه انگار دیگه زیادی دارن به آرم سمپاد گیر می دن (خیلی خوشگله...من خیلی دوسش دارم)

این عکسی که آخر سفر‌(موقع برگشت) تو اتوبوس (!!) از آفتابه گرفتیم :دی!!

 

 

 

 

---> شب که رفتیم رصد ...! ... خب ساغر تلسکوپ اورده بود ... و ماه ... وای ماه محشره ... واقعا قشنگه ... چاله چوله هاش از تو تلسکوپ پیدا بود ...!‌ ... اینم عکسش از داخل تلسکوپ...!

 

 

 ---> اینا آدمن ... (شاید...!) ... مائیم ... (نشاید!)

ما !!

 

 

 

---> خب الهام گفته بود تا کویر رو دیدیم -مثل این کویر ندیده ها ... - ... خب خاک کردیم همدیگرو ... نمی دونین چه کیفی می ده آدم خاک بشه! ... معلما رو هم که دیگه نگو ... به اندازه ی تمام نمره های دنیا خاک ریختیم روشون ...

اینم یکی (!) که خاکش کرده بودیم -به جز سرش البته!

 

 

---> اینم عکس قبر من وقتی از تو گور بلند شدم ... ... اینقدر دوست داشتم اونجا می خوابییییددددددددددددم :دی!!

 

 

---> همون روز اول (حالا انگار چند روز اونجا بودیم) آقای لاری یه عقرب مرده گوشه ی یکی از حجره های کاروانسرا پیدا کرد ... البته دمش قطع شده بود ... ولی خب! ... ! اینم عکس عقرب خدابیامرز :دی!


 

 

---> اینم آسمون کاروانسرا ...!! مثل نقاشی شده بود ... من که هنوزم باورم نمی شه! واقعا آسمان بود... (؟!!)  

 

 

---> اینم (به اصطلاح) دستشویی های کاروانسرا ...! اولش که دیدیمشون خنده رو لبمون خشک شد ولی خب نمی تونستیم دو روز نریم دستشویی که‌ :دی!!‌

ولی از همه جالب تر این بود که آب از ساعت ۱۲ تا ۶ صبح قطع می شد و معلما هم بی خبر از همه جا ما رو ۴ صبح بیدار کردن تا بریم طلوع آفتابو ببینیم و قبلش بریم دستشویی... خب خیلی خنده دار بود که از زیر دستشویی واسه بچه ها چراغ قوه گرفتن ولی از همه جالبتر این بود که یکی رفت تو دستشویی و چند دقیقه بعد داد زد:‌ خانوم این که آب نداره!‌ ...!

دستشویی های مرنجاب... چه گیری دادم من به این دستشویی هاش!

 

 

---> صبح روز جمعه که واسه دیدن طلوع آفتاب رفتیم اینقدر بچه ها دستشویی رفتنشون طول کشید نتونستیم به طلوع برسیم ... ابراهیم زادگانم که حس هنریش گل کرده بود  رفت نشست وسط کویر و شروع کرد به نقاشی روی ماسه ها ... اینم آرم سمپاد رو ماسه ها ... ! ... آرم سمپاد اینجا ... آرم سمپاد اونجا ... آرم سمپاد همه جا...!!

 

---> و فقط کویر بود و کویر ... !! قشنگه اگه می خواین کیلک کنین!

 

 

---> اینم اون حوضه که جلوی کاروانسرا بود ... توش چند تا مرغابی هم بود ...

حوض جلوی کاروانسرای مرنجاب!

 

 

 

--->اینم عکسی که از خانوم کرمی گرفتم :دی!! ... !

کویر مرنجاب

 

 

 

---> آخرش اون کویر قشنگ تبدیل شد به ... این فرزانگانیا به کویرم رحم نمی کنن.

هر چند خانوم حکیمی می گفت یه باد بیاد دوباره همش صاف می شه ولی کو باد خب؟!‌ :دی!! 

آن کویر خدابیامرز

 

 

 

---> اینم عکس از داخل کاروانسرا که آخرش از الهام گرفتم (‌ بیچاره الهام...! :دی!!)

داخل کاروانسرا ... !

 

 

پ.ن. این پیرمرده (مرلین) چه اعصاب خورد کنه ... ! ‌خلاصه اگه خواستین بگین برش دارم. 

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) --->‌فاطمه!

 

 

لينک
پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥ - IQha