و آفرید فیلتر را...!   

و آفرید فیلتر را...! ...آخه چرا...؟!!

 

 

از همون 23 خرداد(سال 85)که آخرین امتحان سال دوم راهنمائی رو دادیم خیلی خوب می دونستیم که دیگه روزای بی خیالی و خوش گذرونی تموم شده... دیگه سال بعد سوم می شیم... دیگه نوبت ما هم رسیده! آره!! نوبت ما هم رسیده که فکر و خیال روز و شبمون یه هیولا بشه...هیولایی که اگه ازش عبور نکنیم تمام آرزوهامون بر باد می ره، تمام زندگی برامون تموم می شه... (نه من فیلترو بزرگ نمی کنم! خودش بزرگ هست... وقتی فکر می کنم اگه قبول نشم چی می شه؛ به خودم قول می دم که دیگه به جز سمپاد به هیچ دبیرستان دیگه ای نرم...! آهای ملت! من اگه دبیرستان فرزانگان قبول نشم دیگه درس نمی خونم... حتی اگه بخواد کامپیوترو آی تی باشه! )

خب بالاخره شروع شد... سال سوم شروع شد ...! ... اول مهر! آخرین اول مهر!! ... روزای اول انگار خواب بودم! باورم نمی شد! ما سومی شدیم؟! یعنی انقدر زود گذشت؟ دو سال گذشت؟ ... کاش می شد زمانو نگه داشت! وای من حالا می فهمم چقدر خانوم مصدقی رو دوست دارم...چقدر عاشق مدرسه مونم! چه جاهاییشو که تاحالا ندیدم... چقدر الهام خوبه...کیانا... عاطفه... مهسا... مریم ...و ... و... و...!! ... کاش می شد زمان رو نگه داشت!
سوم که شروع شد، صحبت فیلتر هم شروع شد... تا همین دو هفته پیش که جرئت نمی کردیم اسم فیلترو بیاریم... مصدقی اسمشو گذاشته بود اسمشو نبر(!!! ... ولدمورت؟) ... ولی این چند هفته ی آخر...! ... کسایی که حتی مصدقی رو هم مجبور کرده بودن اسمشو نیاره تا یکی رو می دیدن شروع می کردن:

-وای تو دینی رو چند دور دوره کردی؟ وای من که یه دورم نخوندم(آره جون خودش! ) ... تستهای مبتکران ریاضی رو زدی؟

-وای من نصف تستهای شیمی و فیزیکم مونده! تازه دور 6 زیستمم هنوز تموم نکردم.

... وگذشت!

من که تازه 14 آذر عظمت فاجعه رو درک کردمو فهمیدم تو 9 روز نمی شه کل زیست شناسی سال اول و ریاضی نمی دونم چی چی و ... رو خوند و همون موقع به خودم قول دادم دیگه این هفته ی آخرو آن نشم! (خب نشد که! یکشنبه 59 دقیقه آن شدم!! ... جل الخالق! )

...!
این هفته ی آخر همه ی بچه ها لحظه شماری می کردن یه روز تعطیل شه...! خدایا فقط یه روز تو این هفته! ... بعضیا(!!) قرار گذاشتن با هم نیان ولی همیشه که همه پایه نیستن! ... بعضیای دیگه هم همون زنگ اول اومدن سراغشونو بردنشون... بعضیا هم ...! ... دوشنبه برف اومد...! (من می دونم همش تقصیر این توپ والیبال منه.) دوشنبه برف اومد ولی خب اونطوری نبود که بخواد تعطیل شه. سه شنبه من توپ والیبالمو نبردم واسه همین برف نیومد :دی!! ... چهارشنبه(دیروز) ...روز قبل فیلتر! همچین که دوباره توپمو در آوردم برف شروع شد...ولی ایندفعه فرق می کرد...! ... محشر بود!

زنگ دوم شروع شد...! یه لحظه انگار تمام برفای آسمون با هم ریختن رو زمین...همه به پنجره نگاه کردن و جیغ کشیدن! ... گفتیم الآن با این جیغی که کشیدیم جمالی می ذاره می ره! ... ولی شروع کرد: (با خنده)

-اگه برف هم نیاد شما با این جیغاتون برف می بارونین! یکی از همکارا تعریف می کرد یه روز سر کلاسش یه دفعه همه ی دانش آموزا با هم جیغ زدن! بر می گرده می بینه یه موش مرده افتاده کنارش! ... نگو موشه از در وارد شده اینا که جیغ زدن سکته کرده!!!

کلاس: منفجر!


زنگ تفریح دوم:

- بچه ها نرین تو حیاط برفها حروم می شه! بذارین بشینن رو زمین!

و ما حلقه می زنیم...! چهارشنبه است...مصدقی نیامده!(تو کل سال از این فرصت های استثنایی خیلی کم پیش میاد) ... سوما فقط از کی می ترسن؟ خب مصدقی! ... پس یه حلقه ی خیلی خیلی بزرگ همه با هم!

ده دقیقه از زنگ گذشته بود که بچه ها به زور صفائی به صورت قطاری رفتن بالا:

- یار دبستانی من...!

می ریم جلوی دفتر مصدقی...همه بالا پائین می پرن...زمین می لرزه...!

- آمنه...آمنه....! (نمی گم بقیه شو...! :دی!!)
و ما طبق معمول فیلم می گیریم! ...

- ا ... من حجاب ندارم...! (حالا انگار چقدرم واسه شون مهمه! وقتی میان اونوسط...!)

- فیلم نگیر...!

نا مردا نذاشتن کامل بگیرم! :دی!! ولی مهم نیست... یه دفعه سر و کله ی صفائی پیدا می شه...! بچه ها یه ذره مرددن...! یه دفعه هر کی می ره سمت کلاس خودش...! صفائی که می ره پائین یکی سرشو از تو کلاس بیرون میاره:

- بچه ها این مصدقی نبودا...! صفائی بود!!

ولی دیگه همه رفتن...!

 

زنگ آخر: بچه ها از ته قلبشون آرزو می کنن فردا تعطیل بشه ... (اگه تعطیل بشه فیلتر می افته 5 شنبه هفته ی دیگه) ... و منو بعضیا از ته قلبمون آرزو می کنیم فردا تعطیل نشه! ما عاشق برفیم ولی ما باید فیلتر بدیم...ما دیگه نمی تونیم این استرس مزخرف رو یه هفته دیگه تحمل کنیم ... من دیگه نمی تونم یه هفته دیگه نرم اینترنت!!

ولی برف... یه لحظه هم قطع نمی شه!

وقتی می رسم خونه؛ اصلا هواسم نیست که وسط راه برف قطع شده... نگاهم به زمین می افته! خشکه خشکه! آره خب! اینجا منطقه پنجه ولی از اون نوعش! از نوع اکباتانش!!

و شب می گذرد...! ... و من دعا می کنم: "خدایا! فقط فردا رو تعطیل نکن!" ... ! در حالیکه می دونم 5شنبه تعطیله! خدا حرف من رو گوش می کنه یا n نفر آدمو که واقعا دوست دارن تعطیل بشه؟!!!
صبح 5شنبه بیدار می شم...!

اول از همه تلویزیون! شبکه خبر رو می گیرم! انگار خبری نیست... داره گزارش نمی دونم چیچیو می ده...

مامانمم می گه:

- تعطیل نیست بابا! ... مطمئن باش تعطیل نیست!

ولی چند دقیقه بعد بازم مامانم:

- فاطمه برو بگیر بخواب...!

با ترس نگاهش می کنم!

- تعطیله!!

اشک تو چشام جمع می شه! می دونستم!! من ...! من خیلی بدبختم!شروع می کنم:

- لعنت به... . به خاطر یه برف کوچولو(؟؟!) تعطیل می کنن! آخه اینم تعطیل کردن داره؟ همینه که ما همیشه ...

نگاهم به تلویزیون می افته:

" سازمان آموزش و پرورش استان تهران اعلام کرد: مدارس دبستان مناطق 1و2و5 در نوبت صبح تعطیل است!"  (چه عجب نگفتن 1 تا 5)

یادم می ره ساعت 6 صبحه:

-مامااااااااااااااااااان! ... دبستان! واااااااای دبستان! تازه شم! نگفت تعطیل می باشد! گفت تعطیل است...! وای!

اینقدر جیغ و داد می کنم که مامانم به زور از خونه بیرونم می کنه:

- برو دیگه...! ... کشتی منو تو! نه به اون اشک ریختنت نه به این بالا پائین پریدنت!

...

تو مدرسه:

تو راه تو فکر اینم که الآن تو مدرسه چه خبره...! ولی ... وقتی وارد می شم ...وای خدایا! اینجا سفید سفیده! الهام و... دارن وسط حیاط برف بازی می کنن. با ترس و لرز می رم طرفشون چون می دونم...! 4 تا گلوله برف میاد طرفم. مریم که ول کن نیست. سرمو می خواد کنه زیر برف! خله!! :دی!!
بعد از اینکه سر کیانا هم یه بلایی مشابه همین میاریم تصمیم می گیریم سرخوردن رو برفو امتحان کنیم. (انگار فیلتر آزمایشی شماره ی یک رو که قراره نیم ساعت دیگه شروع شه به کل یادمون رفته) ... دستای همو می گیریمو...! که یه دفعه مصدقی وارد می شه...! (دیروز نیومده بود دلم واسش تنگ شده بود!)

تا داخل ساختمون مدرسه می شه (حالا نمی دونم چی شد) یه دفعه همه با داد و فریاد و ... با خوشحالی از در بیرون میریزن:

- تعطیله ... تعطیله...! راهنمائی تعطیل شد...! ... تعطیـــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــه!

- نه نه! نه نه نه نه! تورو خدا نه!

و در اون لحظه فقط منم که نمی دونم چی کار کنم...! ... گفتم که! ... من هیچ وقت شانس نداشتم !! ... فقط...!

و دوباره مصدقی (که الهی ...!):

- دانش آموزان پایه ی سوم... فیلتر برگزار می شه... (گفت فیلتر!!) ... بچه ها دقت کنین برگزار می شه!

و من دوباره بالا می پرم و به چهره های وارفته ی بقیه نگاه می کنم! چقدر مصدقی من گله!

ولی بقیه انگار اینطوری فکر نمی کنن!

همه جلوی دفتر قاضی (خدا بیامرز!) جمع شدن:

- ما فیلتر نمی دیم ... ما فیلتر نمی دیم...!

مصدقی بلند گو به دست:

- بفرمائین سر کلاساتون...! ... فیلتر برگزار می شه!(ضد حال زدن را از مصدقی یاد بگیرید!)

و ما می ریم بالا...!
خب من 1/2 ... 1/1 پارسال و جای علوم 1 پیارسال! آهان! نه انگار شماره هم نداره(چه ضایع) همه رفتیم نشستیم کنار هم(که خوشبختانه همه مونم 6/3 ای بودیم تقریبا!)

احساس می کنم دلم می خواد شعر بخونم... من و مهسا شروع می کنیم:

- تو این مدرسه مخ نمی مونه.................... هنوز که زنگ نخورده قاضی درو بسته... حالا وای وای...

کلاسمون دیدنیه! هر کی از جلوش رد می شه با تاسف سر تکون می ده و زیر لب یه چیزی زمزمه می کنه.من که می دونم دلشون به حالمون می سوزه!

...

امتحان قرار بود ساعت 7:45 شروع بشه ولی... ساعت ---> 8:05 ...! پاسخنامه ها به ترتیب نیست! چه جالب!

بالاخره ساعت 8:15 شروع می شه!! ... اسلامی منش گفته بود زمان دو ساعته ولی انگار...! ... فقط 90 دقیقه!
به قطر برگه ها نگاه می کنم... حدودا دو سه برابر فیلتر آزمایشی های پارساله ولی زمانش همون 90 دقیقه! عجب!

...

و زمان مثل باد می گذرد...!

وقتی گفت "بچه ها دیگه داره تموم می شه... ساعت یه ربع به دهه" داشتم شاخ درمیوردم...چه زود گذشت!

- نه نه! ببخشید انگار تا نیم ساعت دیگه وقت دارین!

نفس راحت بچه ها...

و همونجا مصدقی اعلام می کنه:

- دانش آموزان!! وقت امتحان شما به پایان رسید.

...

یه احساسی دارم... چند دقیقه ی اول فقط خوشحالم... خوشحالم از اینکه تموم شد! ... از اینکه می تونم تا شب بشینم پای کامپیوتر! ...

ولی بعد احساس خستگی می کنم...! نمی دونم... خستگیش از تنم بیرون نرفت!

احساس آخرین روز امتحانا رو دارم با این تفاوت که آخرین روز یه جورایی احساس خفگی می کنم...! ... احساس خفگی از جدائی ... از تموم شدن سال! و احساس سبکی... سبکی از تموم شدن امتحانات ؛ ولی بعد از فیلتر ... اون احساس سبکی رو نداشتم... حتی دیگه حوصله ی آن شدن رو هم نداشتم.
حالا...!!

 

 

 

 

 

 

فیلتر چیه؟

 

نمی دونم سمپادیهای دیگه هم (به جز فرزانگانیهای تهران) می گن فیلتر یا نه! فیلتر امتحان ورودی سمپاد برای دبیرستانه! (کلاس پنجم دبستان هم که واسه راهنمائی با اسم امتحان تیزهوشان آزمون دادیم)

... معلمای خودمون که می گن 5 شش ساله بچه ها اسمشو گذاشتن "فیلتر"وگرنه همون آزمون آزمایشی بوده و هست!

آره اینو که گفتم همه تون فکر می کنین من زیادی –یه کم بیشتر از زیادی- فیلترو بزرگش کردم. ولی به خدا اصلا اینطور نیست! آره اگه دبستان قبول نمی شدیم و اصلا نمی اومدیم یه چیزی ... ولی حالا که از 183 نفرمون فقط 5 شش نفرمونو می اندازن (یا شایدم کمتر) خیلیییییییییییی بده که قبول نشیم!

 

 

 

 

پ.ن. این فیلتر آزمایشی اول بود... فقط آزمایشی!! می گن هیچ تاثیری نمی دیم. ولی من که می دونم: تاثیر مستقیم می دن با اون فیلتر اصلیه! (از دید کلاه سیاه؟)

 

پ.ن.2. یه چیزی می خواستم بگم یادم رفت! (اثرات فیلتره!!!)

 

 

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه

 

 

لينک
پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥ - IQha