یلدا ... !!   

به نام او ... !!

 

بعد از کلی انتظار و اینا بالاخره زنگ خورد و اول دومی ها رفتند ... خانوم دیهیم پشت بلندگو خودش رو خفه می کنه تا بالاخره بچه ها جمع می شن دم سکوی حیاط و اون می پرسه سفره رو تو حیاط بندازیم یا تو راهرو ؟ و اظهار نظرهای بچه ها شروع می شه !!

 

- حیاط ... حیاط ... حیاط ...

 

- اگه تو حیاط باشه نمی تونین بازی کنین ها ... بعدشم از الان گفته باشم اگه کسی سردش شد نمی تونیم دوباره بند و بساطمون رو ببریم تو راهرو ها ... !!

 

- حیاط ... حیاط ... راهرو ... راهرو ... راهرو ... حیاط ... حیاط ...

 

خب خوشبختانه بالاخره حیاط تصویب می شه و آقای راعی با حالت عصبانی موکت رو می زنه به بچه ها و با گفتن " برو کنار بچه ... اه برو کنار ... " بچه ها رو عقب می زنه و موکت ها رو پهن می کنه تقریبا وسط حیاط ... ما هم می ریم سراغ والیبالمون !!

 

حالا هی دیهیم می گه بیاین سفره رو بچینین مگه کسی می ره ؟!! بالاخره جمله ش رو عوض می کنه و می گه هر کی چیزی آورده بیاره بذاره اینجا !! ... و یه سری می رن و بالاخره سفره چیده می شه !!

 

اطلاع می دن که می تونیم تشریف ببریم سر سفره ... خانوم دیهیم می گه یه چند نفر بشینن دور سفره و بقیه هم وایسن پشت اونا ... !!

 

خانوم پناهی سخنرانی شون رو شروع می کنن که حالا بچه ها فکر کنین الان فرداست ... الان مدار زمین نمی دونم چه جوریه و ما این جوری ایم ... ! ( این جوری دیگه ... گیر ندین دیگه !! ) و بعد هم وفا فلش یه چیزایی راجع به تاریخچه ی شب یلدا و اینا می گه ... حالا تو این بین انار ها و اینا هم چشمک می زنن و اونایی که نزدیک سفره اند شروع می کنند ... هی ما می گیم تک خوری بده یه تعارفی چیزی ... گوش نمی کنند که !!

 

خانوم دیهیم آستیناشو می زنه بالا تا در صورت مشاهده ی یه تک خور دیگه انگشت هاش رو دور گلوی اون محکم کنه و خفه ش کنه !! می پرسه : بچه ها شما تا حالا مهمونی نرفتین ؟!!

 

-                                                                                            - نه خانوم! آخه می دونین ما خونمون راه آهنه!!

 

بعد زهرا و صبا میان حافظ می خونند ( فال نمی گیرن ها !! ) بچه ها هم در راستای تشویق جناب حافظ و دادن اعتماد به نفس به اون شروع به تشویقش می کنند : حافظ ، حافظ ، حافظ ... !! حافظ جان دعای خیر بچه های ما همیشه پشت سرته !!

 

بعد بچه های نمایش میان که " آرش کمانگیر " رو اجرا کنند ... من که فقط یه تیکه ش رو فهمیدم که ملیکا می گفت : زندگی زیباست ... زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست ... گر بیفروزیش ... رقص شعله ش در هر کران پیداست ... ور نه خاموشی ست ... خاموشی گناه ماست ...

 

حالا این بچه هه ( فکر کنم بچه ی اون خانومه بود که فکر کنم معلم انشاست !! ) هی از جلوشون رد می شد ... از این ور می رفت اونور ... از اون ور می اومد این ور ... هی صداشون قطع و وصل می شد ( بلندگو تو دستشون تکون تکون می خورد گاهی صدا از پشت بلندگو می اومد گاهی نه ... ! راستی اسمش میکروفونه نه بلندگو ... نه ؟!! ) فریما هم که آخرش نفهمیدم مثلا چه نقش مفیدی اونجا بازی می کرد همین جوری نشسته بود تو صحنه !! ما هم کنجکاو شده بودیم که نقش خود آرش کمانگیر رو کی بازی می کنه ، یکی گفت اوناهاش ... پشت اون ستونه قایم شده !! بابا آرش جان خجالت نکش بیا بیرون ... !!

 

تو حین نمایش دیهیم واسه جلوگیری از تک خوری و اینا گفت که یکی ظرف آجیل رو برداره تعارف کنه !! ما هم که می گن رو بدین بهمون پررو می شیم انارها رو هم سفارش دادیم اونایی که جلو بودن ریختن واسمون و پخش کردن !! ( یه سری آدم گل زحمت دون کردنشون رو کشیده بودند !! ) دیهیم هم هی چپ چپ نگاه می کرد آخرش برگشت گفت : دارین به خودتون بی احترامی می کنین ... !! نمایش که تموم شد هم گفت : خجالت بکشین ... حداقل اول از خانوم ساکی و مصدقی پذیرایی می کردین بعد ... !!

 

- مصدقی ؟ ا ... کو ؟ آهان اوناهاش !! ... پس اون هم هست ... پس چه طوریه که تا حالا هیچی نگفته ؟!! ... عجیبه !!

 

بعد همون معلم انشائه که گفتم اومد واسمون فال حافظ گرفت ( فکر کنم این بود " گفتم غم تو دارم ... !! " ) و بعد هم دیگه هندونه ها و انارها رو همشو خوردیم تموم شد و پراکنده شدیم !!

 

دیهیم می گه : بچه ها بیاین این سفره و موکت ها رو جمع کنین می خوایم حلقه بزنیم ... !

 

- ا ... آخ جون حلقه ... !!

 

بالاخره به ذوق حلقه کمک کردیم جمع شد و ... !! بعدشم خب حلقه زدیم !! ساکی بالای سکو کنار مصدقی وایساده بود و احتمالا داشت کلی ذوق می کرد واسه حلقه هامون !! ولی خب می دونین که ذوقش زیاد طول نکشید !! آخه بچه ها طبق معمول جمع شدن وسط حیاط و سطل و تو این مدرسه و ... !!

 

بچه ها گیر می دن که حالا آمنه ... نگار اول نمی خونه ولی وقتی ساینا شروع می کنه نمی دونم غیرتی می شه یا حالا هرچی که شروع می کنه : آمنه ... آمنه ... آمنه ... هوهو ... !!


یهو دیهیم میاد وسط و با حالت عصبانی داد می زنه : بی شعورا ... بی ادب ها ... بی تربیت ها ... یه ذره شعور ندارین ... نمی فهمین این جوری سال دیگه ، دیگه ما رو محروم می کنن که یه همچین برنامه هایی برگزار کنیم ؟ ... هیچ کدومتون یه ذره شعور ندارین ... اه ...

 

بچه ها پراکنده می شن ... اه ... ضد حال مسخره ... !! از وسط حیاط که می ریم اون ور چهره های مامان باباهایی رو می بینیم که با چشمای از حدقه در اومده اونجا میخ شدن !! ... خب بیچاره ها انتظار داشتن مراسم تاریخی ای چیزی ببینن فکر نمی کردن سنت فرزانگانیا اینه که ... !!

 

 


 

پ.ن : در هر حال گذشت ... و خیلی هم خوش گذشت ... ولی خداییش ساعت دو و نیم تا چهارو نیم بعد از ظهر چه جور شب یلداییه ؟ ... به خدا حسرت به دلمون موند یه شب بخوابیم تو مدرسه ...

 

 

 

 

نوشته شده توسط الهام (شمبلیله)‌

 

 

 


لينک
چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥ - IQha