این احساساسات نوجوانی ... !   

این احساساسات نوجوانی ... !

 

یا هو ...!!

 

یادمه اونموقع ها، اونموقعی که حدودا 7 هشت سالم بود؛ وقتی تو تلویزیون می دیدم یا هرجای دیگه ای می شنیدم که یه دوره ای از زندگیم می رسه که دوست دارم تنها باشم، دوست دارم با دوستام برم یه جایی که مامان بابا نباشن؛ بغض می کردم و با خودم فکر می کردم نه! من هیچ وقت اونطوری نمی شم!! ... هیچوقت دوست ندارم مامانم پیشم نباشه ... هیچ وقت مثل اون دیوونه های دیگه نمی شم! هیچ وقت ... ! (خل بودما! ... لوس!
اونموقع ها لحظه شماری می کردم واسه برگشتن مامان بابام (دروغ چرا، بیشتر واسه مامان!! ) ... یادمه اونموقع ها که خونه مون اکباتان بود، می نشستم با خودم فکر می کردم خب الآن مامان از پل اکباتان رد شد ... داره میاد، میاد، میاد ... صبر کرد ماشینه رد شه ... میاد میاد میاد...! ... تا می رسید خونه ... !!
شبایی که کشیک می داد از شب قبلش حالم گرفته بود و ... هنوز هم می تونم احساس کنم چقدر از سه شنبه ها متنفر بودم!!  

اما حالا...!
حالا دیگه اونطوری نیستم! ... دیگه واسه ام مهم نیست کسی پیشم باشه یا نه! دیگه واسه اومدنشون لحظه شماری نمی کنم ... و حتی بعضی وقتا آرزو می کنم که ... که ... :دی!! (هر چند خیلی وقته که دیگه فقط بعضی وقتا نیست ...! )

 

***

 

و اونروز هم ... ! ... یکی از روزایی بود که از ته قلبم آرزو می کردم تنها باشم ... فکر می کردم مگه چی می شه اگه تنهای تنها بودم ... فقط خودم !

 

...

 

امتحان دینی داشتیم، ترم اول ... ! ... وای که من چقدر از درس دینی بدم میاد ... با این کتاباشون گند زدن به ... ! ... یکی نیست بگه آخه دین که فقط اسلام نیست ... اسلام کامل شده ی بقیه ی دینهای خداست ... اول ندیده و نشناخته باید قبول کنیم که هیچ دینی بهتر از اسلام نیست و بعد اون چرت و پرتایی که می نویسن رو کلمه به کلمه حفظ کنیم.

ولی خب چاره ای نداریم که،نه؟ ... هر چی باشه امسال نهائی داریم و ... و می خوایم سیکل بگیریم (وای می خوایم سیکل بگیریم!!؟)

...

یادم نیست چی شد که یه دفعه همه مون دور هم جمع شدیم که مثلا دینی بخونیم؛ و بحث خونه ی مجردی پیش اومد:

الهام: وای خدا، فکرشو بکنین ... خیلی باحال می شه!!

من: قبلش وایسین ببینم! ... کامپیوتر چی می شه؟! اصلا حالا که اینطوره من لپ تاپ می خوام! مودمشم وایرلس نباشه خوردش می کنم تو سرتون :دی

الهام: راست می گه کامپیوتر ... کامپیوترو چی کار کنیم؟

مهسا: آره اینترنت ...

من: وایسین تند نرین! ... از همین الآن گفته باشم از 24 ساعت 22 ساعتش مال منه.

الهام: چی چیو 22 ساعتش مال منه ... پس من چی ...

مهسا: برو بابا! ساعت 12 تا 2 رو بدین به من بقیه اش واسه خودتون!

من: نه خیرم ... 12 تا 3 نصف شب که واسه خودمه.

مریم: فاطمه تو تو ترکی ها! (U too tark hasti)

من: مریم می زنمتا ... ترک کدومه گیر دادی تو هم.

...: ... !

مریم: آهان راستی یه چیزی! اگه سوسک اومد کی می کشه؟!

الهام و مهسا به هم نگاه کردن و من در حالیکه داشتم از خنده منفجر می شدم (فکرش به کجا ها می رسه!): می خواین داداشمو بیارم؟

...!
مریم: ولی خدائیش خیلی باحاله ها.

مهسا: آره پولشم خیلی باحاله !! ... پولشو از کدوم گوری بیاریم حالا؟ :دی!!
الهام: ای بابا! ... خب اول می تونیم از این مسافرخونه های ناصر خسرو شروع کنیم بعد ...

من: آره بعد کار می کنیم!! ... من می شم تایپیست!! یا می شینم پای اینترنت می زنم تو کار تجارت و اینا!!

مریم هم ... آهان مریم هم می شینه شعر می نویسه، چاپ می کنیم! :دی!! (جو نشریه گرفته بودمون!)

مهسا: آره ... منم آموزش تکواندو می دم ...! (ما: ...! )

مریم: الهام هم ... الهام هم ...! ... !!

الهام در حالت دو نقطه دی () نگاه می کنه فقط!
- راستی ظرفارو کی می شوره؟
مهسا: آشپزی و ظرفا با من!

- گلی اصلا!!

- پس باید بریم کنار بیمارستان میلاد خونه بگیریم با این حساب!

الهام: و لباسارو کی اتو می کنه؟!
من: من می کنم!! ... شما فقط خونه هه رو بگیرین! ... اینترنتو اتو کردن لباسا با من :دی

- اگه دزد اومد ...

- مهسا جون که هست! تازه منم یه ذره تکواندو بلدم!

مریم: راستی از الآن بگم من شبا عادت دارم پتو رو پرت می کنم سه متر اونور تر! ... یکی باید زحمت بکشه شبا بالا سر من وایسه پتو رو دوباره بندازه روم!

من: ا ... چه تفاهمی! منم همینطور!

الهام: خب هر شب یکی کشیک می ده مهم نیست!

مهسا: غذا هم نمی خوایم بخوریم دیگه! ... به سلامتی!
- املت می خوریم ... البته: ایییی من از املت متنفرم! یه بارم تو عمرم نخوردم!! ... گوجه داره ... ای ای ای!

- منم از پیاز داغ بدم میاد! تو غذا پیاز نباشه!!
...

اونقدر حرف زدیم، اونقدر حرف زدیم، اونقدر حرف زدیم که آخرش به دو نتیجه ی خیلی مهم رسیدیم:

 

1- به ما نیومده خونه ی مجردی گرفتن! بشینیم درسمونو بخونیم بابا!!

2- اِ ... !! گفتم درس! ... یه ربع بیشتر به امتحان دینی نمونده که!

 

 

 

 

 

پ.ن. نمایشنامه شد! ... ولی خب به هر حال!!

 

پ.ن.2. من عاشق خانوم رحمتی ام! ... خیلی گله! ... امسال دیگه اصلا سر کلاسای دینی خوابم نمی گیره!

 

پ.ن.3. ولی این خونه مجردی هم ... کاش می شد!

 

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه

 

 

 

لينک
پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥ - IQha