ترس...وحشت...کارنامه!   

صبح وارد مدرسه شدم...!

چهره های نگران و عصبی،چهره هایی که از شدت اضطراب در هم رفته بودند و...

فکر کردم...فکر کردم...فکر!

مگر امروز چه روزی بود؟!

آهان!امروز مسابقه بود...مسابقه ی حج نا تمام!

ولی آخه...مسابقه ی به این زاغارتی و این چهره های نگران؟!

بیشتر خنده دار بود تا اضطراب آور...

آخه می دونین مسئول این مسابقه خودشو کشت تا این مسابقه رو برگزار کنه.آخرشم وقتی دید چند نفر بیشتر ثبت نام نکردن شرکت در مسابقه رو واسه همه اجباری کرد...آره!واسه هر 500 تا دانش آموز مدرسه!در حالی که هیچکدامشان حتی جواب یکی از سئوالات را نمی دانستند...!!!

در همین افکار مسخره بودم که به خود آمدم و دیدم وسط کلاس ایستادم.

-چند می شی؟!
سرم رو به طرف صدا برگردوندم!دوستم بود...!

پرسیدم:چی رو چند می شم؟!!

-معدلتو دیگه آی کیو!!!

با حرص گفتم:نگو آی کیو!من رو اسم وبلاگمون حساسما!

یکدفعه خشکم زد!گفت چی؟معدل؟

وای!!!!!!!!!!نه!

کارنامه ها!

سرم گیج رفت...نزدیک بود همون وسط کلاس بیفتم!بیفتم کف کلاس!

راست می گفت!کارنامه ها!امروز قرار بود کارنامه ها رو بدن!!!چه طوری...واقعا چه طوری با اون معدل خوشگلم یادم نبود که امروز می خوان کارنامه هامونو بدن!

...

فقط خدا می دونه سه زنگ اول چه جوری گذشت...!

زنگ چهارم ورزش داشتیم.مسابقه ی گروه ما با گروه 4 بود!مسابقه ی بسکتبال!

اون هم چه مسابقه ای...!

زیاد توضیح نمی دم چون تصور می کنم می تونین تصور کنین مسابقه ای که یه چشم آدم به در باشه(در انتظار مامانو بابای عزیز!)و یک چشمش به توپ دیگه چه مسابقه ای هست...!(ولی آخرش ما 4-2 بردیم!)

...

بالاخره زنگی که شاید قرنها طول کشید به پایان رسید و زنگ مدرسه به صدا دراومد...!

مامانا و باباهایی که میومدن تا دسته گلهایی رو که بچه های عزیزشون به آب داده بودن تحویل بگیرن...!

معاون پایه کارنامه ها رو می داد...کارنامه ها رو می داد و دانش آموزان بیچاره رو با کارنامه های درخشان و اولیای محترمشان تنها می گذاشت...!

تنها می گذاشت و...!!!!!!!!!

 

لينک
دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤ - IQha