این حسین کیست که ...   

یا هو ... !

 

 

- خانم های کلاسهای 6/3 ، 1/3 ، 1/2 ، ... به نمازخونه مراجعه کنند ... دانش آموزان کلاسهای ... !!

زنگ نهار داشت تموم می شد که این صدا از پشت بلندگو به گوش رسید.تمام اونروز منتظر همین موقع بودیم. چون می دونستیم (آره خب می دونستیم! ... هر چی باشه واحد فرهنگی و نشریه و ...) قراره یه برنامه ی ویژه داشته باشیم، مثل پارسال که دکتر اژه ای اومدن مدرسه و با سوتیاشون لبخند رو به لبهای بچه ها هدیه کردند. (فور اگزمپل:

دکتر اژه ای:هر کوارتر پنج دقیقه ای رو ...

و نگاههای ما بهم دیگه و ناتوان موندن در جلوگیری از خنده هامون ---> می تونین کاملشو تو آرشیو بخونین).

ولی خب انگاری قرار بود ایندفعه از یه بسیجی متشخص دعوت بشه و این به نمازخونه مراجعه کنین هم همون بود!

با شوق و ذوق و البته با دوربین رفتیم نمازخونه (و 4/3 ایهای عزیز رفتن سر کلاس ریاضی!! ... آخی ...!!) و اون عقب عقبا نشستیم تا بتونیم عکس بگیریم! نمی دونم چی شد که 2/3 ایها هم پیوستن بهمون و اون آقا بسیجیه شروع کرد:

- بچه ها از زنگ تفریح یا ورزشتون که گرفته نشده؟! ...

ما: چرا اتفاقا!! ... زنگ تفریحمون بود!!

- آره ما هم ورزش داشتیم!!

و قیافه ی خانوم جمعه ای و نیکبختیان دیدنی بود که هر چی سعی می کردن با اشاره ی ابرو و چشم و اینا بفهمونن خفه شین بچه ها درک نمی کردن. آخرش نکبت(؟! ... نه خیلیم گله! پس همون: نیکبختیان) اومد پشت ستون وایساد که دیده نشه: "بچه ها تورو خدا آبرو داری کنین!" ولی خب همونطور که انتظار می رفت انگار داشت با دیوار حرف می زد.

اون آقاهه (جناب آقای سرلک):

- خب همونطور که می دونین دخترا اکثرا بابایی هستن ...

- نه اتفاقا!!

- کی گفته!؟  

آقاهه: دختر منم بچه ها اینقدر منو دوست داره ... عاشق منه (تحویل نگیری خودتو یه وقت! ) من وقتی ناراحت باشم بغض می کنه ... اصلا گریه می کنه. ولی اگه محکم بخوره زمین گریه نمی کنه ها! ... تنها نقطه ضعفش ناراحتی منو مامانشه. واسه مامانشو من می میره. (تا حالا که بابائی بود!)

من: حدیث آستین اضافه داری؟

حدیث: ها؟!

من: گفتم اگه الآن حالم بد شد یه وقت ...

...!

آقاهه: یه آقاهه بودی رضا علی (نمی دونم چیچی!) ... اینقدر خوب بوده ... با ایمان بوده، هر چی خدا می گفته گوش می کرده. یه بار بچه ی شش ماهه اش که تازه به دنیا اومده بوده (ما:ها؟! ... بچه ی شش ماهه اش که تازه به دنیا اومده بوده؟!) از اون بالای ساختمون می افته زمین ... اون رضا علی هم می گه نیفت! ... یه دفعه نیروی جاذبه قطع می شه بچه بین زمین و آسمون نگه داشته می شه!

ما:  

آقاهه بی توجه به خنده ی ما: همه دورش جمع می شن می گن تو پیامبری می گه نه! من رضا علی بنا هستم. به حرف خدا گوش می کردم اونم به حرفم گوش کرده!!

(وسط متن: مامانم گفت آقاهه بد گفته! ... وگرنه جریانش یه چیزی شبیه همینه!! ... تازه شم جریانشم تعریف کرد!!)

...

وسطش اتفاقای دیگه ای هم مثل افتادن میکروفون و لبخند ملیح آقاهه افتاد که از گفتنشون می گذریم. ولی یه جای دیگه هم بود که آقاهه داشت اون قسمتی رو که حضرت علی اصغر رو شهید کردن، توضیح می داد که بچه ها یه دفعه زدن زیر خنده که خدائیش خیلی بد بود. واقعا ناراحت شدم.همه چی رو به مسخره گرفته بودیم و ... (واقعا نمی دونم چی بگم)

بعدش به خوبی و خوشی اومدیم بیرون و رفتیم (رفتن!) وضو بگیریم (بگیرن!)که یه دفعه نیکبختیان اعلام کرد که الآن زیارت عاشورا برگزار می شه. آخه صبح برگزار نکردن و ما فکر کردیم واسه کارگروهی فیزیکمونه ولی خب انگاری برنامه داشتن.

خلاصه فرشای نمازخونه رو برداشتن و توی راهروی طبقه اول پهن کردن و ما هم کلی از نمازخونه ی بدون فرش استفاده کردیم و عکسامونو همون موقع گرفتیم(گرفتن!!) و زیارت عاشورا شروع شد. ما هم رفتیم اون عقب عقب عقب نشستیم تا بتونیم آزادانه عکس بگیریم و اینا. ولی من کلا از زیارت عاشورا هیچی نفهمیدم چون همش از پله های راهروی طبقه ی اول می رفتیم بالا و از راهروی طبقه دوم رد می شدیم و دوباره می رفتیم پائین، از پله های اونطرف راهروی طبقه ی اول در میومدیم تا فیلم بگیریم ... ولی از بالای جمعیت خیلی صحنه ی قشنگی بود ... بی نظیر بود! بعدش شروع کردند به عزاداری و اینا که اونشم بی نهایت قشنگ بود و خیلی کیف کردیم (باید کیف نمی کردیم! ببخشید!!) و خب فیلم گرفتیم (گرفتن!)

بعدش ... وای بعدش نماز حماعت توی حیاط برگزار شد که این قسمتش خیلی کیف داد و از همه جالبتر یه قسمتاییش بود که از ذکرشون تو وبلاگ معذوریم ... واقعا خندیدیم!

و موقع نماز هم موکت و فرش و اینا کم بود یه عده رو آسفالت نماز خوندیم! (آره می بینین؟! ... ما رو آسفالتای این مدرسه حلقه زدیم، نشستیم، دراز کشیدیم و حتی نماز خوندیم؛ بعد از ما انتظار دارن اینا رو ول کنیم بریم دبیرستان! ) ... و الهام و کیانا هم از اون بالا هی فیلم گرفتن ... هی عکس انداختن ... هی ... و بعدش گفتن که چقدر قشنگ بود وقتی یه دفعه همه با هم می رفتیم رکوع و سجده و وقتی همه با هم بلند می شدیم.

بعد از نماز هم حاج آقا سخنرانیشو شروع کرد ولی ما بلند شدیم رفتیم تا از مصدقی که پشتش به ما بود در تمامی ابعاد و صحنه ها عکس بگیریم!

آخرشم دست یکی از این بستنی سفیدا دیدیم ولی نمی دونستیم اسمشون چیه!

- من! منم می خوااام!!

- واسه ت می خرم مامان! گریه نکن!! ... فقط چیزه! ... اسمشون چیه؟! :دی!!

- ها؟!

و رفتیم به سمت کافی شاپ و پنج تا (عاطفه یادت گرامی ... روحت شاد!!  ) بستنی پرتقالی و یه دونه از اون بستنی سفیدا (نه انگار من آدم نمی شم!! ... یه آبرو داری چیزی فاطمه!  ... بستنی لیمویی!) گرفتیم و پنج تایی افتادیم به جونش!! اولین گاز رو خودم زدم! هه هه!! (خیلی بد مزه بود ولی هر چی باشه با دهان ما متبرک شده بود و ... :دی!!)

آخرشم رفتیم یه ذره زیر درخت نشستیم و یه سری صحنه های باحال توجهمونو جلب کرد و بعد حدودای ساعت 2 بود که رفتیم بالا واسه ناهار (اگه می دونستیم ناهار می دن اون گراتینه ی بدمزه {خب بد مزه ست دیگه! ... به من چه شماها بدتون نیومده؟} و اون چیز برگرا و اون چیزا رو نمی خوردیم!!).

و آخرش همه دور هم نشستیم(نشستن!) کف کلاس و در حال خوردن؛ شعرایی مثل " چنگ دل آهنگ دل ..." ، "آقامون دل بره ..." و اینا رو هم خوندیم!‌ (خوندن؟!)

و آخرشم خیلی هم خوش گذشت و خیلی خوب بود و خیلی خوب بود و خب خیلی خوب بود دیگه بابا.

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن. این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟! ... تاسوعا عاشورا تون (ولی من بازم می گم: بابا عاشورا تاسوعا !! ) تسلیت!

 

پ.ن.۲. سعی کردم تو حال و هوای محرم باشه ولی نشد انگار ... !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه

 

 

لينک
دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥ - IQha