انجمن همراه !!   

به نام خدای بچه ها ... !!

 

از مینی بوس که پیاده می شیم تو اولین نگاه نمی دونم چرا حیاط مدرسه شون به نظرمون گنده میاد و یه سری اظهار نظرایی می کنیم که ... خب اگه اینا اونجورین که شما می گین می تونن حیاطشون رو نصف کنند نصفش رو بفرشن بعد برن با پولش چیزای دیگه بخرن !! از در مدرسه شون که می ریم تو به این نتیجه می رسیم که دسته جمعی به عینک بخریم چون اونجا اصلا بزرگ نبود ... ولی اون جمله ی رو دیوارشون من رو کشت !! : تمیز باش ... عزیز باش !! یه طرف دیگه هم نوشته بود "از محبت خارها گل می شود ... !! " حالا اینا رو بی خیال ! ... 3 تا گروه شدیم و هر کدوم رفتیم تو یه کلاس ... آخه خانوم رحمتی می گفت وسعمون نمی رسیده به کل بچه های مدرسه جایزه بدیم  ( خب 5 تا پایه بودند ... ! )واسه همین فقط اولا ... و اونا هم 3 تا کلاس بودند ... !

ما رفتیم توی ... نگم ما رفتیم تو 1/1 ؟!! خب حالا در هر صورت ... از در کلاس که وارد شدیم واقعا شاید چشامون از حدقه زد بیرون ... نه بابا نمی خوام بگم که فقر از سر و روشون می بارید و چه می دونم از این جور چیزا چون این جوریام نبود ... چون ... وای خدا ... اونا خیلی کوچولو بودند !! اصلا نمی تونم تصور کنم که ما هم یه روزی قد اونا بودیم ... ! ما که رفتیم تو همشون دست به سینه از جاشون بلند شدن و باهمدیگه گفتند : سلاااااام !! ما هم کلی ذوقیدیم !! از نوشته های رو تخته شون معلوم بود که دارن "خ " رو می خونن ! ... خلاصه بهشون گفتیم که نفری یه دونه کاغذ دربیارین و یه نقاشی بکشین ! بعد به خوشگلتریناشون ما جایزه می دیم !! بعد صدای زیپ کیفای همشون باهمدیگه بلند شد و کاغذاشون رو درآوردن ! ... خانوم رحمتی گفته بود که وقتی اونا دارن نقاشی می کشن بینشون بریم و باهاشون ارتباط برقرار کنیم و اینا ! فقط مشکلش این بود که نگفته بودند آخه ما چی بگیم به اینا ؟!! خلاصه اولش که مثه اجل معلق ظاهر می شدیم بالاسرشون و بچه ی بیچاره رو از نقاشی می انداختیم و می گفتیم : وای چقدر فلان چیزت قشنگه ... ا چقدر قشنگه ... چقدر خوشگله ... اصلا شاهکاره !! اونا هم یه دقیقه نیگا می کردن بهمون بعد به نقاشی شون ادامه می دادن !! کم کم به این نتیجه رسیدیم که خب چیزای دیگه هم می تونیم بگیم ! بعد شروع کردیم به سرک کشیدن تو زندگی شخصی شون !! ( آره ؟!! ) که تو اسمت چیه ؟ خواهر برادر داری ؟! اسمشون چیه ؟! چند سالشونه ؟! ... ؟!  با یه لحن مهربونانه که ... اصلا یه جوری بود ! اونا هم جواب می دادن ! یه بار یکی از یکیشون پرسید : مامانت هم نقاشی می کنه ؟! و اون جواب داده بود که : نه ! مامانم خیاطی می کنه ...

و یه بار هم یکی از یکیشون پرسید که : اینا چین ؟! و اون هم برگشته بود گفته بود : به تو چه !! ( آهان البته این مال 1/1 شون نبودا !! )اون آدم بیچاره هم در حالی که تا بناگوش قرمز شده بود گذاشت رفت تو یه کلاس دیگه !

یه بار هم ( اه چقدر شد یه بار هم ... !! ) من به یکیشون گفتم : این آدمه که کشیدی چه خوشگله ! اون - ... ! من – آدمه دیگه ؟!! اون – آره !  من- پس چرا چشم و دهن نداره ؟!  اون – واسه اینکه امامه !  وای خدا من چقدر خنگ بودم که اولش نفهمیدم ...مگه چقدر بزرگ شده بودم که یادم نمی اومد خودم هم یه زمانی می خواستم امام و پیامبر بکشم صورتشونو با زرد رنگ می کردم ؟! ... اصلا این هیچی ... یعنی واقعا نمی دونستم ؟!  من – خب حالا کدوم امامه ؟!  اون- امام علیه السلام ! – چی ؟! – امام علیه السلام !  ... !

دیگه یه ذره که گذشت مثه آدم باهاشون حرف می زدیم و یه جورایی با هم دوست شدیم !! یواش یواش نقاشیاشون تموم شد و نوبت جایزه دادن به بهترینا رسید ! ... ما هم که مثلا نقش هیئت داوران رو بازی می کردیم رو سکوی کلاسشون وایساده بودیم و دونه دونه نقاشی ها رو ورمیداشتیم و کلی راجع بهشون اظهار نظر می کردیم و بعد جایزه شون رو می دادیم !! ( خب معلومه که به همشون جایزه دادیم ... اصلا از اول هم قرار بود همین جوری باشه !! ) ولی نقاشی های بعضیاشون واقعا خوشگل بودند ! حالا از ضایع بازی بچه ها بگذریم که قبل از اینکه بگیم این برنده شده می رفتن جایزه شون رو می آوردن ! میوه های درختاشون رو هم بین خودمون تقسیم کردیم و کلی اون بالا دعوا کردیم و اونا هم به ما نگاه می کردند و می خندیدند !! دونه دونه از روی نقاشیاشون اسماشون رو می خوندیم و اونا هم با کلی ذوق و شوق می اومدن جلو ! اون یکی خیلی باحال بود که تا صداش زدیم اول به حالت :دی شد بعد بغلدستی شو زد کنار و دوید اومد جلو ! همشون که تموم شد گفتیم : خب حالا به افتخار همه تون یه دست محکم محکم بزنین !!

یه چند لحظه گذشت بعد دیدیم یه ذره ضایعست این جوری ...

ما – بچه ها این که محکم نبود ... یه دست محکم محکم محکم !

حالا دس ... !!

دوباره ما – بچه ها مدرسه رو دوست دارین ؟!

- بعله !

- ما رو چی ؟! ما رو دوست دارین ؟!

- بعلــــــــه !!

- خیلی دوست دارین ؟!

-بعلــــــــــه!!

بعد تصمیمیدیم باهاشون بازی کنیم  ...

- بچه ها تلفن بازی بلدین ؟!

اونا حالا باز بعله!!

حالا ما هم که همه سی پیو بالا نمی دونستیم کلمه چی بگیم ! آخرش از کمبود کلمه گفتیم بگیم " شمبلیله !! " ... همین که رفتیم در گوششون بگیم فاطمه پرید که : صبر کن ... آخه اینا اصلا می دونن شمبلیله چیه ؟! ...

.

.

.

خانوم رحمتی گفت بریم نمازخونه ( با اونا ! ) باهاشون بازی کنیم ... اینا هم مثه گله ی چی بگم همه از پله ها دویدند پایین .. این قسمتش بهترین قسمتش بود که اصلا نمی شه توضیح داد ... خیلی باحال بود کلی باهاشون بازی کردیم ... عمو زنجیر باف ... خاله بزغاله ... شنبه یکشنبه ... حالا اینا کنه شده بودند چسبیده بودند به ما ... مگه ول می کردن ؟! ...  فاطمه رو که اصلا انداختند زمین حالا اون هم سی پیو بالا می گه : بچه ها قلقلک ندین ها !! ... حالا همه حالا قل قل قل !! ( هان ؟!! ) ... اصلا ... بابا بذارین برم بخوابم دیگه (!!) بقیه شو شاید بعدا اضافه کردم !! خدافظ !

 

 

 

نوشته شده توسط الهام(شمبليله)

 

 

 

لينک
یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ - IQha