اينم يکی ديگه ... !!   

و آفرید فیلتر را ... ! ( آخه ... چرا ؟!! )

 

 

بابا مگه زوره ؟! ... اصلا آقاجون من نمی خوام فیلتر بدم ... نمی خوام درس بخونم ... بابا نمیشه که آدم نصف عمر مفیدشو بشینه زور زورکی این مزخرفات رو بچپونه تو مغزش که چی بشه ؟! ... بابا شما که یه دفعه ما رو انتخاب کردین چرا می خواین عذابمون بدین ؟! ... آخه چی می شد فیلتر نبود ؟! ... ای خدا ... !

***

دوباره یه پنج شنبه ی دیگه اومدیم ... دوباره یه فیلتر دیگه هم دادیم ... دوباره گند زدیم بهش و ... ! ولی این دفعه لطف کردن بعد از امتحان (؟!!) واسه اینکه بچه ها آرامش روانی شون رو بدست بیارن یه برنامه ی سینما گذاشتند !! ( آهان راستی : مگه کسی از اول آرماش روانیه رو داشت که حالا دوباره بدستش بیاره ؟! دوما کی گفته ما همونیم که داشتیم از دست دادیم ؟! فیلتر کیلو چند دنیا دو روزه !! ( هان ؟!! ) ) خلاصه بعد از اینکه از جلسه مرخص شدیم راه افتادیم به سمت اتوبوسها و بعد هم سینما ... ! عصر جدید ... ! همون لحظه ای که رسیدیم بچه ها ریختن سر مسئول بیچاره ی بوفه ی اونجا واسه خرید انواع و اقسام خوراکیا ... خلاصه اینکه شده بود یه چیزی مثه کافی شاپ خودمون !! ... بعد هم همه راهی سالن 1 شدیم واسه دیدن فیلم گیس بریده ... ! حالا بگذریم از اینکه قبلش بچه ها چقدر غر زدن که همش بلدین ما رو ببرین فیلمای و جاهای غمناک اون از میم مثل مادر اون از موزه عبرت این هم از این ... ! ( قدر نمی دونن /نیم دیگه !! ) ... آقاهه ای که تو سالن وایساده نمی ذاره بریم ردیفای عقب بشینیم میگه الان مشتری میاد ... ! ( انگار ما ... ! ) البته حرفشو ادامه می ده می گه : شما شلوغ می کنین !! ... یکی می گه : مگه بچه 3 ساله ایم ؟! ... آقاهه : می بینیم ... ! خب بابا شلوغ چیه فقط چندبار بچه ها دست زدن و سوت و اینا ... خب نمی شد که وقتی سردر "دبیرستان فرزانگان " رو دیدیم دست نزنیم ... وقتی کارای خانوم حیاتی و اون مامان خفنشو (که دارت هم بازی می کرد !! ) می بینیم  تشویقشون نکنیم ؟! ... وقتی ... ! من که می دونم اونا حسودیشون می شه ... دوران مدرسه شون تموم شده ... حسودیشون می سه که گنده شدن ... که ... !

وقتی رو دبیرستان فرزانگان زوم می کنه سالن به تمام معنا منفجر می شه ... !

و بعد هم ... فیلمش قشنگ بود دیگه !!

...برگشتنا پشت اتوبوس یه جایی رو کشفیدیم که خیلی باحال بود فقط حیف که دیر بهش پی بردیم ... !

وقتی هم که رسیدیم پاسخنامه ها رو زده بودن به برد کلاسا و شاهکارامون رو دیدیم ... 2،3 روز دیگه هم به سلامتی درصد و رتبه و ... !

 

 

 

 

 

 

پ.ن : وقتی آدم زورکی (؟!!) بنویسه همین میشه دیگه می دونم خیلی لوس و مسخره بود !!

 

 

پ.ن 2 : هیچی ... بی خیال !!

 

 

پ.ن3 : خواستیم حداقل 5شنبه جمعه رو نفس بکشیم ... نفس کشیدیم ولی بدبختی ش رو هم امروز کشیدیم (امتحان فیزیک و کلی تکلیف ریاضی و نشریه ی اجتماعی و... ! )

 

 

 

 

نوشته شده توسط الهام (شنبلیله)

 

 

 

لينک
شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥ - IQha