و فيلتر ... !!   

و آفرید فیلتر را ... آخه چرا (... ؟!) ... و این چیزا هم ندارد!! همین است که است دیگر! آفریده رفته پی کارَش!!

 

و امروز نیست 8 اردیبهشت! امروز است 23 فروردین! و امروز است یک روز باحال! زیرا ما خیلی شاد بودیم!! ما یه عالمه کیف کردیم! ... ما اندازه ی اردوی مشهد کیف کردیم! ... ما اندازه ی اردوی مشهد خندیدیم!! ... ما همه اش در حال دو نقطه دی بودیم! ... ما خیلی خیلی در حال دو نقطه دی بودیم ... ما به چیزهایی نیز پی بردیم ... ما فهمیدیم گند زدن فیلتر اتفاقی نبوده و ذاتیست! ... ما فهمیدیم وجود ما مملو از مرض می باشد(!) ... ما فهمیدیم ثبت نام کنندگان آزاری کاری بس فراوان باحال است! و خنده دار نیز! ... و ما تمام مدت در حال فهمیدن راههای ثبت نام کنندگان آزاری بودیم و کشف آنها! ... و خنده های انفجار مانند خودمان و ... !! و ماییم دانایان! ... فهمیدگان فرزانگان!

 و امروز بود 5 شنبه ای به نام 23 فروردین و منسوب به روز فیلتر! ... و ما بودیم که چون همیشه سر کلاسهای همیشگی ظاهر گشته و مراقبانی که همانها بودند که بودند!! ... و ما فیلتر دادیم!! ... و ما خسته و کوفته و بعد از 120 دقیقه ی ناقابل از سر جلسه بیرون آمدیم ... و پاسخنامه ها را بر دیوارهای حیاط دیدیم! ... و به آن سو رهسپار گشته و همون کاری که باید می کردیم کردیم ... و ما پیج شدیم:

- کسایی که برای کار نمایشگاه آفتاب اردیبهشت قراره بمونن هر چه سریعتر واحد اجرایی!

... و ما رفتیم! ... و انتخاب کردیم نیم طبقه ی آخر، جلوی دفتر مصدقی را! ... و ولو شدیم در آن مکان!!

و ساعت شد یک ... و رفتند بعضی ها! ... و مصدقی نیز همچنین!! و ما ماندیم و ما ... و مدرسه ی خالی و کسانی که برای ثبت نام آزمون ورودی دبیرستان به مدرسه می آمدند! ... و ما همانطور که در حال کار کردن بودیم و بسیار خسته، حوصله یمان سر رفت ... ما هم که حوصله یمان را از سر راه نیاورده بودیم که بگذاریم همینطوری سر برود ... پس بلند شده و به قصد شستن دست و صورت، به صورت گله ای به دستشویی حمله ور شدیم (اینکه می گویم حمله ور شدیم منظور آنست که همراه با صدایی که افرادی به نام سرخپوست از خود در آورند، حمله ور شدیم!) ... و بعد از آن نیز دفتر خانوم حکیمی و طلب شدن در آنجا همان و آبروریزی پیش ثبت نام کنندگان عزیز همان! ... ما دلمان را گرفته بودیم!! ... آخر ما مثلا دلمان قرار بود درد کند! ... ما دادمان هوا رفت که غذا می خواهیم! ... حکیمی نیز به ساعت نگاهی کرده و دوباره شماره ی پیتزا فروشی را گرفته و تاکید کرد که پس چه شد غذا؟! و اینچنین شد که ما به سمت در حمله ور شده و در انتظار پیتزا در آن مکان جا خوش کردیم!! ... و بماند حالا، شیرین کاری هایمان! ... و صدای انفجار خنده هایمان!! و گذاشتن گل ارکیده با موبایلهایمان!!

 و صدا زد راعی: چیت ساز! ... و شنیدیم ما: پیتزا!! ... و حمله ور شدیم به سمت آنجا؛ که دیدیم خبری نیست از آن و پی بردیم به اشتباهمان!! ... چندی بعد پیتزا(ها) نیز رسید(ند) و تک کباب را برداشته و به اصرار نفراتی به سمت سوراخ موشی به راه افتادیم! در آنجا مشغول خوردن شدیم و چه حالی داد هم! ... و در آن لحظه بود که چشممان به جمال کسانی که برای ثبت نام امتحان تیزهوشان دبیرستان می آمدند روشن شد! همانطور که چشممان روشن می شد، صحنه هایی نیز از آزار ها در جلوی چشممان رژه می رفتند ... مثلا سال اول که دینی داشته و در آلاچیق نشسته بودیم، چندین نفر را که برای آزمون ورود به راهنمائی آمده بودند و راجع به مدرسه از ما فهیمان پرسیده بودند، بسیار علاقه مند به مدرسه کرده و بسیار صادقانه به پرسشهایشان پاسخ داده بودیم، در حدی که یکی از آنها خیلی جدی دست فرزند گرامی را گرفته و به سرعت از مدرسه خارج گردید!!

و سال دوم: چندین تایی سیب زمینی سرخ کرده و سس ... وسط حیاط، کف زمین بسکتبال ... دست و صورت سس مالی و به به و چه چه ... و پدر و مادرهایی که با انزجار به آن صحنه نظاره می کردند و فرزندان مظلومی که ... !

و امسال: که دو تن از بچه ها رفته و جلوی چند پدر و مادر را گرفته و دادن توضیحاتی همچون: "دختر شما قانون اساسیو حفظ کرده که حالا می خواد امتحان بده؟" ... و ... !!

و از آنجا که ما بسیار وظیفه شناس هستیم و به هیچ وجه این وظیفه ی انسانی خود را از یاد نخواهیم برد، تا چشممان به آن ناشناسان روشن شد، همچو قرقی از جا جستیم و گروه گروه شدیم و در تمامی اماکن مدرسه به امید مورد پرسش قرار گرفته شدن، جا گرفتیم!! ... و چنین شد که در برخوردی که تعدادی از والدین محترم و محترمه با پریناز و فرشته داشتند، متوجه سختی ها و شب نخوابی های مدرسه ی تیزهوشان شدند و قیافه یشان به حالت پیروزمندانه ای تغییر کرد که ایول! ما فهمیدیم این سمپادی ها چه کلک هایی اند!! می خواهند دختر عزیزدردانه ی گلمان را بدبخت کنند و ... !!

و در این حالت ما مرتب دچار عذاب وجدان کوتاه مدت می شدیم که البته بسی زود پایان میافت:

- با این کارا می دونین امکان داره سرنوشت چند نفرو تغییر بدیم؟!

- چند نفر؟

- نه بابا!! الآن ما اینارو بگیم اونا باور می کنن؟! بیخیال!!

و ما ادامه دادیم به کرم ریختن هایمان! آخر نمی دانید مقدار لذتش را!!

در پیرامون متن: بس است دیگر بس است!! ... اشک خواجه عبدالله انصاری در آمد ... ما دوست نداریم مردگان را بیازاریم!! ... همان ثبت نام گنندگان کافی اند!! ... پس ما آدم می شویم!! ... می دانید چه است اصلا؟! به ما نیامده است نثر مسجع سرودن!! بیخیال شوید پدر! (بابا :دی!)

در اندرونی متن: :دی ...! خب! ... خلاصه در حال انجام این کارا بودیم که همینطور ناخواسته به سمت آبخوری نزدیک می شدیم و مقدار اندکی آب بازی می کردیم و نگاه متعجب همون ناشناسا و فکر فیلسوفانه ی ما! ... معجونی که دادیم زهرا بخوره تو مشهد که یادتونه؟!  ... هر چند هیشکی نمی تونه رکورد اونو بشکنه ولی امروز دو تا فلفل مال کبابا رو دادیم به پریا و قرار شد اگه بخوره عاطفه بهش 2 تومن بده! ... پریا هم جو گیر ... در عرض 10 ثانیه همه رو بلعید و در 10 دقیقه ی آینده در حال بالا اوردنشون و آب خوردن و اینکه تازه اونموقع اعتراف کرد به فلفل سبز هم حساسیت داره!! می دوید دور حیاط ... قیافه ش قرمز ... هر کی هم رد می شد و با تعجب نگاش می کرد، داد می زدیم: از فشار درسه دیگه!! ... چند بار گفتیم اینهمه فشار نیار به خودت؟!

در همین حالات بودیم که نگاهمون به درخت نازنینمون  افتاد که دیگه تاس نیست و کم کم داره از کچلی در میاد و چند تا از این دخترای ... که زیرش نشسته بودن و معلوم نیست واسه چی داشتن از تمامی زوایا ازش عکس می گرفتن! دیدیم حرص خوردن فایده نداره و همین شد که الهام و عاطفه کفشاشونو در اوردنو گرفتن دستشون و با جوراب وارد سالن شدن و جلوی n نفر پدر و مادر اون بیچاره ها رفتن بالا! ...  کیانا هم جوگير شد لنگه کفششو شل کرد و دوید رفت رو پله ها محکم پرتابش کرد، خورد تو سقف و همه ی والدین عزیز برگشته ن به طرف صدای ایجاد شده و ...

حالا دیگه ما اینا رو دیده بودیم مگه فکرشون از ذهنمون بیرون می رفت؟ رفتیم بالا و پریناز و فرشته و عاطفه و الهام دوباره به بهانه ی دستشوئی رفتن حیاط که حکیمی اومد:

- آخه اینطوری می کنین که بیشتر راغب می شن!! بابای یکیشون ازم پرسید "اینا همیشه اینقدر خوشحالن؟!"

در این لحظه کیانا شیرجه زد به طرف بطری آب و چند قطره چکوند زیر چشماش و شروع کرد چنگ دل آهنگ دل خوندن!

من موندم چرا در تمام این مدت حکیمی فقط می خندید و هیچی نمی گفت!!

حکیمی: خلاصه باید تا امروز تموم کنین بچه ها! وگرنه از همین سقف آویزونتون می کنم!!

- ا خانوم نمی شه همین الآن اون پایین آویزونمون کنین همه ببینن؟

خلاصه شروع کردیم توی یک دیوار سنگی بخونیم که صدامون بره پایین بفهمن ما چقدر محزونیم!!

در همین لحظات پریناز اینا تو آلاچیق همون دخترا رو دیده بودن:

اونا: وای بچه ها میاین بریم از آبخوریشونم عکس بگیریم؟

عاطفه: دستشوئی ها هم ویوش بد نیستا!!

اونا: دستشوئیهاتون واسه خودتون!!

فرشته: همه چی مدرسه واسه خودمون هست! ممنون!!

حالا بیچاره ها خبر نداشتن واقعا دستشوئی های مدرسه مون چقدر خوشگلن!! ... عکسشون از همه جا بهتر می شه!!

در همون موقع ها چشمشون به یه خانومه میفته که داره میاد طرفشون:

- بچه ها شما اینجا درس می خونین دیگه؟ برای امتحان ورودی چی خوندین؟ بهتون فشار میاد؟!

عاطفه: ای ... !! مبتکران ها رو کامل کامل 3 چهار دور زدیم! ... ادبیات، ریاضی، زیست ...

الهام (زیر لب): اینا رو نگو بابا ... !!

حالا عاطفه نمی شنوه و اون خانومه می شنوه!!

- چرا عزیزم؟ بذار بگه! خب دیگه چی؟

- ... به ما گفتن قانون اساسی رو واسه دینی و ادبیات حفظ کنیم.

- وای جدا؟ ... از کجا باید بگیرم؟ کتاب فروشیا دارن دیگه؟ قانون اساسی مبتکران هم داره؟

حالا بچه ها هی می زنن زیر خنده!

خانومه: ببینم بچه ها! سر کارم که نذاشتین؟

- نه ... آخه می دونین! هر کی میاد اینا رو می گیم باورش نمی شه ... واسه همینه!!

خانومه: راسته که درسای دبیرستانو می خونین؟!

الهام: درسای دانشگاه و پیش دانشگاهی هم بعضی وقتا هست!

خانومه: وای! آهان ... پس گفتین کتاب فروشیای اینجا دارن دیگه؟ مبتکران و منشور دانش و قانون اساسی و ... آهان باشه!! همیشه اینقدر بخندین و خوشحال باشین بچه ها! بزرگ بشین حسرت این روزا رو می خورین ... امیدوارم موفق باشین ... مرسی که گفتین!

و می ره! ... خلاصه عمرا بتونین تصور کنین چقدر خندیدیم ... خیلیییییی خوش گذشت!!

البته همه شم این کارا رو نکردیم که!! ... اینا دو ساعتشم نمی شه! حالا اصلا بشه! به سه چهار ساعت نمی رسه که!! ... و اینکه چندین ساعتش مفید بود و نشسته بودیم و کارت درست می کردیم ... ! (SMS ملیکا ... !! )

... !!

و ساعت چهار و نیم شد و ما در حالیکه اصلا یادمون رفته بود اونروز فیلتر داشتیم جمع کردیم کارتارو و جمع نکردیم آشغالا رو ... و افتضاح شد جلوی دفتر مصدقی ...

و در آخر عذاب وجدان از اینکه: اینهمه کتاب به اون خانوم دم در دستشوئی گفتیم و اون یکی حداقل دیگه باور کرده بود ... اون همه پول بیخود که قراره بده و اون دختر بیچاره که مجبوره بیخودی اونهمه رو بخونه و حفظ کنه (اصلا شاید خواست وکیل شه! بدردش می خوره خب ... ولی آخه مشکل اینجاست که وکلا هم حفظ نمی کنن قانون اساسیو! ) ... و خدایا ببخشید!!

ولی باز خودمونو دلداری می دادیم که اینا با این قیافه ها و اینهمه ادا و با ناز و عشوه راه رفتناشون همون بهتر که نیان!! ... ملیکا ادای یکیشونو که در میورد ... !

 

 

 

 

پ.ن. اینهمه از ما بد می گن و حرف و حدیث و مدرسه مون اینطوریه و اونطوری همه شونو خودمون می سازیم! ... اینا اگه قبول نشن 10 تا دیگه هم می ذارن رو کارا و حرفای ما و ... !!

و اینکه: اگه بگن بچه هاشون مشکل روانی دارن، تعادل روحی ندارن، خلن، فشار درسیشون زیاده ... والله راست گفتن!!

 

 

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه

 

 

لينک
جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦ - IQha