نمايشگاه !!   

به نام او ...

 

من قبل نمایشگاه ( بخوانید : men ghable … !! )

الف )

سلام اول !! از دیروز (حالا دیگه پریروز!!)صبح تا حالا این قدر اتفاقای جورواجور افتاده که احتمالا همه یادشون رفته روز قبل از نمایشگاه چه خبر بود ... نبود مصدقی و  توهمات صفایی مبنی بر اینکه می تونه ما رو کنترل کنه و ما ازش حساب می بریم ... از همون اول هم شروع کرد ... برنامه صبحگاه که شروع شد ماها هممون پهنیدیم رو زمین و خانوم متوهم بلندگو بدست اعلام کرد که شما به چه حقی نشستین پاشین وایسین ببینم ... آخرای برنامه که زهرا خوبی اینا آهنگ گل گلدون رو زدند پاشدیم حلقه زدیم و باز امر بعدی که بشینین سرجاتون ... و ما همچنان می چرخیدیم و می خوندیم و می خندیدیم ... کرکر خنده بود ... هی صفایی از اون ور جیغ و داد می کرد که خانومای سوم بفرمائین بالا ... خانومای سوم برین سر کلاساتون ... خانومای سومی که تو حلقه ن اسم تک تکشون نوشته می شه می ره دست خانوم مصدقی ... خانومای سوم دونه دونه زنگ می زنیم اولیاتون ... و ما همچنان می چرخیدیم و می خوندیم و می خندیدیم ... کر کر خنده بود ... و طیف رنگی صورت صفایی خیلی جذاب بود ... و کم کم رو به ترکیدن می رفت ... و ما همچنان می چرخیدیم و می خوندیم و می خندیدیم ... کرکر خنده بود ... ضایع شدن صفایی جلوی جوجه هاش ... و در آخر فقط به خاطر خانوم مصدقی جمع شدیم و با گفتن : فقط خانوم مصدقی !!قطاری رفتیم بالا ... محبوبی زل می زنه به من می گه : از بسیجی ها دیگه انتظار نمی رفت ... و من در جواب : ((: ... و راهروها می لرزید و ما بالا می رفتیم و بالاتر تا رسیدیم به نیم طبقه ی خودمان ... و طبق شنیده ها صفایی بعد از رفتن ما رو به اول دوما کرده و گفته : خب حالا من به شما وقت می دم که حلقه تون رو انجام بدین !! ... در نیم طبقه بعد از دقایق اول و شعر خوندنا و بالا پریدنا و غیره و غیره ، زهرا حمیدیا سعی میکنه با پاره کردن حنجره/هنجره ش به بچه ها بفهمونه که صفایی زهرامصدق رو گرفته ... قرار میشه الان همه بریم سر کلاسامون اگه صفایی زهرا رو ول نکرد بعد همه بریزیم تو دفترش ... و می ریم سر کلاسا ... آقابزرگی سر کلاسه و همچنان بحث راجع به زهرا و بیشعور و عوضی و عقده ای بودن صفاییه ! ... آقابزرگی می گه : بچه ها من الان فقط اینو می فهمم که ما فقط یه جلسه ی دیگه غیر از امروز داریم که اونم باید بریم آزمایشگاه ، اگه مجبور نبودم اصلا کلاس رو تعطیل می کردم می گفتم برین ببینین چی کار می تونین بکنین  ولی الان نمی تونم ... آخرش کیانا و پردیس رفتن ببینن چه خبره ... و آقابزرگی اسیدها رو شروع می کنه و هنوز جو هیجان پابرجاست ... و یه کم بیشتر از یه کم که می گذره کیانا و پردیس میان تو و پشت سرشون ... زهرا و ... کف و برو تو کارش !! و ما در کف اینیم که صفایی چه جوری با رفتن دو نفر ، زهرا رو ول کرده که می شنویم به خاطر اونا نبوده بلکه ساکی که اون موقع مشهد بود از اونجا زنگ زده و وساطت کرده ... زنگ تفریح دوما مسابقه ی والیبال یا بسکت داشتن و بعد از اون تو طبقه شون غوغا به پا کرده بودن ... و ما رو پله ها وایساده بودیم و صفایی از کنارمون رد شد و فاطمه داد زد : این خانوم صفایی عرضه نداره جوجه های خودشو جمع کنه بعد گیر میده به ما ... و اون هم یه نگاه چپ چپ و حرکت به سوی جوجه هاش !!

ب)مشاعره !!

زنگ آخر قراره مشاعره داشته باشیم و آخرای زنگ سوم در حالی که یه سری از بچه ها یه ذره اون ور تر از ما همچنان دارن واسه نمایشگاه کار می کنن ماها می شینیم که مشاعره تمرین کنیم و راجع به قتل یا ترور یه نفر هم حرف می زنیم که البته وجدان سمپادیمون ما رو بی خیال می کنه ! ... نمی دونم گوش زهرا قرمز شده بود و خون اومد ؟!! ... و زنگ نماز تموم میشه و ماها می ریم کافی شاپ که میزاشو واسه نمایشگاه فردا بردن غرفه های مختلف و فرشهای نمازخونه رو پهن کردن توش و خیلی آدم همین جوری از سر و کول اونجا می ره بالا ... اول از اولا شروع می کنن و می فرستنشون مثلا رو سکو ... همه شون قاطی همن و گروهها غیرقابل تشخیص و صداشون افتضاح ... این ور اکثرا دارن حرف می زنن و خانوم اسفندیاری با بلندگو راه می ره بین اولا که مثلا مشاعره کنن ... و هی صداشون نمیاد و میاد و قطع و وصل می شه و از اون طرف چراغها رو هم خاموش می کنن و شمع روشن می کنن و یکی از دوما مرتب سرفه می کنه و ... خب آسم داره ... آخرش می زنه بیرون ... بنا به یه پیشنهاد واقعا خوب دوما می رن تو کتابخونه که مشاعره کنن ... و مشاعره ی اولا ... توانا بود هرکه دانا بود ... میازار موری که دانه کش است ... روزی گذشت پادشهی از گذرگهی ... و یاد دوران طفولیت ما ... در عرض چند دقیقه برنده معلوم می شه و می شه نوبت ما که نه می ریم رو سکو و نه حاضریم بلندگو بدهند دستمون !! ... و هی یه شعر می خونیم و هی گروه بعدی یه شعر می خونه و هی گروه بعدی و هی دوباره می چرخه و دوباره می شه نوبت ما و دوباره ما یه شعر می خونیم و دوباره گروه بعدی و گروه بعدی و همچنان هی نوبت ما میشه و تو اون بین فقط یه گروه نمی دونم چه جوری می بازه و از اون به بعد زودتر نوبت ما میشه و چند بار هی هیچی نداریم بخونیم  و دپسرده از اینکه الان می بازیم که یهو مریم از تو آستینش "ض" در میاره می خونه یا فاطمه یا مهسا یا ... خب این یکی رو مطمئن نیستم !!  ... نگین اینا تو یکی از شعرا به جای بیابیم می گن بیاییم (یا یه چیزی تو این مایه ها با خیلی تفاوت !! ) و قاسمی فرد می خواد حذفشون کنه که زهرا(ح) هی می گه : خب در نسخ مختلف این شعر متفاوت نوشته شده ... این مال یه نسخه ی دیگه س ... آره در نسخ مختلف متفاوته /در نسخ مختلف این شعر یه جور دیگه چاپ شده ... در نسخ مختلف ... و بالاخره می گذره !! ... به ساعت که نگاه می کنیم فقط 10 دقیقه به زنگ مونده ... فقط 5 دقیقه ... و قاسمی از پشت بلندگو می گه بچه ها فکر نکنم الان به نتیجه ای برسیم ، حالا تا وقتی زنگ بخوره ادامه می دیم ولی همه تون روز یکشنبه بیاین کتابخونه که اونجا ببینیم چی میشه ... شما همه تون خوبین ولی ما فقط یه گروه می خوایم !! ... در هر صورت بالاخره زنگ می خوره و ما با کلی ذوق که هیشکدوممون نحذفیدیم می ریم ... و فردا نمایشگاست و امروز ... حالا تازه اول ماجراست !!

ج) من بعد ساعت اصلی مدرسه !! (بخوانید : men baade… !! )

همچنان روی سکو و مقواها و کاتر و قیچی و چسب و غیره و غیره پهن روی آنجا !! و آخر این حافظه ی من مرا یاری نمی کند که جزء به جزء بگویم همه چیز را و هی قاطی می کنم ولی با این حال خب عزیزم جونم برات بگه که ... ما همچنان داشتیم کار می کردیم و اتفاقهای ریز و درشت افتاد و حرفهای ریز و درشت زده شد و رفتیم نیمچه خورشیدمان را از تو دفتر ساکی ورداشتیم و باز لااله الا ا... و به سلامتی از دفتر ساکی درش اوردیم و این است اعصاب ملیکا : ... ! و یه گوشه ی خورشید شیکسته و می گن جمع کنین اینو می خواد اول زیرشو تی بکشه !! و ما دوباره ور می داریم و می ذاریم و می خندیم سر خل و چلیمان که خودمان هم نمی فهمیم چه می کنیم و من از یکدستی لحن نوشته و خیلی چیزهای دیگر در انشا نمره نخواهم آورد و که چی چرا اعلام عمومی می کنی ؟! و خب خیلی ها خود درگیری دارند که چی هان ؟! خب چوب اوردیم بچبسونیم ( اشتباه تایپی نیست همون بچبسونیم بخونین حتما ها !! ) پشت خورشیده که دیگه نکشنه ( همچنان ... ) بعد کلی نشستیم روش که تاب چوبه بره و بچسبه و بعد کلی گشتیم دنبال پایه واسه خورشیده و استوانه ها رو هم چیندیم و کلا البته کار زیاد کردیم !! مالکی هم که دوباره اوج سلیقه ش گل کرده بود دوتا چراغ شکل انگور اورد وصل کرد این ور اون ور برد اصلی ... کلی مقوا و وسایل کف زمین حیاط پهن بود و ما همچنان سعی می کردیم کار کنیم  و هی باد می اومد و همشون می رفتند ... و عمله ها همچنان در مدرسه به سر می بردند ... هوا تاریک شد و کم کم بچه ها رفتند و الان یه جمله ای یادم اومد : و ما ماندیم و خودمان !! ... و از این به بعدش باشد برای بعد / فردا مثلا ... پس این آپ همچنان ادامه دارد ... !! 

 

پ.ن : ۱۴ ارديبهشت ... روز تو اِ سمپادی ، روزت /روزمون مبارک !!

پ.ن ۲: اين آپ نسبت به خودش طولانی نيست خب اتفاقا زياد بوده ...

پ.ن ۳ : اصلا خوش ندارم بهم دستور بدی خب ؟!!

 

نوشته شده توسط : الهام (شمبليله)

-----------------

24/2/86

ادامه ی نمایشگاه ...

هوا تقریبا تاریک شده بود . یک دفعه یکی داد زد بیاین اینجا ! اینجا رو ببینین . اصلا نمی دونید  ماه خیلی قشنگ شده بود . بزرگ ، نارنجی و خوشگل ! مسئول پروژه های نجوم گفت که این ماه بدره و خلاصه داشت برامون توضیح می داد ماه چرا خوشگل شده! همین که اون داشت توضیح می داد یه هو دیدیم چند تا کله از بالای آلاچیق پیدا شد و چند کله این ور آلاچیق و خلاصه همه ی بچه ها برای تماشا و رصد ماه رفته بودن بالای نرده ها (من واقعا خیلی خوشحال بودم که دیگه مجبور نیستم برم باغ وحش ! )

بعد که دیدم همه رفتن اون بالا منم با تمام سعی و تلاشم رفتم بالا ولی حالا دیگه پایین اومدنم با خدا بود . به هر حال با هر دردسری که بود پایین اومدم . بعد از چند دقیقه خانم حکیمی جیغ زد بچه ها هرکی غذا می خواد بره زمین والیبال (بنده خدا جیغ نزد داد کشید !! ) ما هم با بچه ها رفتیم اونجا دیدیم خبری نیست رفتیم تو ساختمون که به خانم حکیمی بگیم گشنه مونه که یه هو دیدیم بچه ها یه نیمکت گذاشتن زیر پاشون یه سطل هم رو اون گذاشتن تا دستشون به سقف برسه و بتونن پوسترها رو بچسبونن . جاتون خالی . اینه (عینه !!) چی هی ازشون عکس می گرفتیم . بالاخره اونا رضایت دادن بیان پایین . بالاخره شام رو که یه سیخ کباب و نون با نوشابه بود میل کردیم و می خواستیم پاشیم بریم سر کارامون که پیتزا آوردن . معلوم نشد کی به خانم حکیمی گفته بود گشنمه . خانم حکیمی 6 تا پیتزا سفارش داده بود . بعد هم معلوم نشد چی شد که یه هو همه ی پیتزاها غیب شدن (نگران نباشید بعدا خودم می فهمم.) بعد از شام چند نفری شدیم که کف حیاط / دقیقا وسط وسط زمین بسکت خوابیدیم و شعر خوندیم و آسمون رو نگاهیدیم ... شب مدرسه !!و خانوم غلامی که نشست رو زمین و کم کم ما دورش نشستیم و کلی راجع به اتفاقای اون روز صبح و غیره و غیره حرفیدیم ... !!بالاخره با اصرار بچه های فوتبال دوست رفتیم کلید سمعی بصری رو گرفتیم و شروع کردیم به فوتبال نگاه کردن . من که نفهمیدم بازی کجا و کجا بود ولی فهمیدم کریستین رونالدو توی یکیش بود چون همه ی بچه ها هی در حال هو کردن بودن . خلاصه گل اول رو که زدن بچه ها به یکی دیگه از بچه ها زنگ زدن و ... بوق . دیگه من خسته شدم و رفتیم پایین (یعنی تو حیاط ) خلاصه یه ذره با بچه ها حرف زدیم و تصمیم گرفتیم بریم       on  شیم . حالا توی اون هیری و بیری فاطمه notebook ( اون  notebook نه این  notebook که مال بچه پولداراست( )): ) ) آورده بود . خلاصه هرجا رفتیم نتونستیم آن شیم ( اول دفتر خانوم مصدقی و البته کلی ابتکارای مختلف از خودمون درآوردیم ... مثلا اول 9 رو بگیریم آزاد شه بعدش سیم تلفن رو درآریم و مال لپتاپ رو بزنیم (احمقیم دیگه جمیعا !! ) و انواع چیزا در همین مایه ها !! و بعد از ناامیدی پیش به سوی دفتر ساکی که فکر می کردیم حداقل اونجا یه تلفن مستقیم داره ... و نشد !! ولی از همون فرصت استفاده کردیم و حتی از دفتر ساکی هم کلی عکسیدیم و وای نمی دونین چه حالی می ده بری بشینی رو میز ساکی بعد کفشاتو درآری و بگیری بخوابی روش !! البته شیشه ی میزش هی لق می زد اعصاب آدم رو می خوردید ... ! ) بالاخره خانم حکیمی اجازه دادن که بریم تو دفترشون آن شیم حالا صف کشیده بودیم دو متر که آن شیم . بعد از یه مدتی دیگه همه می خواستن برن که بخوابن . ( راستی یادم رفت بگم تیم مورد علاقه ی بیشتر بچه ها 3 هیچ برد و بچه ها کلی شاد شدن البته به جز یکی دوتاشون که 15دلار شرط بندی کرده بودند ( ) )اول می خواستیم تو حیاط بخوابیم که خانوم مالکی زنگ زدن و (نمی دونم چه جوری فهمیده بودن ) و گفتن باید برید توی ساختمون بخوابید تازه شب باید درو قفل کنند روتون . خلاصه من و عاطفه و الهام و فاطمه و دوتا دیگه رفتیم توی یه کلاسی که بخوابیم (آخه وقتی رفتیم تو کافی شاپ پیش بقیه ی بچه ها بخوابیم از بوی پا خفه شدیم ) خلاصه من کیسه خوابم رو پهن کردم که مثلا یه وقتی اگه شد بخوابیم . فاطمه که خیلی مریض بود و تقریبا صداش مثله یه جوجه خروس دورگه شده بود رفت پایین پیش بقیه ی بچه ها که بخوابه ! خلاصه ما 5 نفر هی آهنگ گوش دادیم هی حرف زدیم هی از این کارای بیهوده و باهوده کردیم تا بالاخره عاطفه خوابش برد بعد هم من خوابیم . شمبیل ( همون شمبل خودمون ) هم که اصلا نخوابید . خلاصه من حدود چهار خوابیدم . هنوز یه ساعت نشده بود خوابیده بودیم که دیدم صدای اذان میاد . پاشدم دیم فقط من و یکی دیگه موندیم که بلند نشدیم . یکی از بچه ها به طرز فجیع خنده داری اومده بود با یه پتو روش بالا سر ما اذان می گفت یکی دیگه هم از اون ور هی می گفت حی علی الصلاه . خلاصه هی فحش می دادم هی می گفتم برین بیرون و از این حرفا تا بالاخره کار به آب پاشیدن و این کارا کشید . راستی یادم رفت بگم همین بلا سر بچه هایی که تو کافی شاپ خوابیده بودن هم اومد . خلاصه دیگه بالاخره بچه ها صدام زدند که برم یه چند تا استوانه واشه اشعه های خورشید درست کنم منم بالاخره تن به این ذلت دادم و پاشدم . وقتی رفتم پایین دیدم همه ی اونایی که در توطئه علیه من دست داشتن اینه (عینه!! ) خرس گرفتن خوابیدن . حیف بچه ها نذاشتن وگرنه سطل آب و روشون خالی می کردم . خلاصه بالاخره یه ساعتی شد که باید کم کم خودمونو واسه اومدن بچه ها آماده می کردیم صبحونه خوردیم و شروع به کار کردیم غرفه ها رو چک کردیم میز راهنماها رو مشخص کردیم و از این کارا . بالاخره مهمونا آروم آروم اومدن و افتتاحیه شروع شد جاتون خالی شعرهاشون خیلی قشنگ بود بعد از افتتاحیه همه در حال جر و بحث با صاحب های پروژه ها بودند آخه انگار میخ به صندلی هاشون بسته بودیم یه لحظه هم سر جاشون بند نمی شدن . من حدود سه ساعت داشتم یه گروه از بچه های زینب دو که اصلا به حرف آدم گوش نمی دادن رو جمع می کردم . یه گروه دیگه از مهمونامون بچه های فرزانگان بروجرد بودن وقتی بردیمشون غرفه های کامپیوتر دیدم اصلا هیچ کی سر غرفه اش نیست منم به خانوم کرمی گفتم اینا رو حذف کردم خانوم کرمی هم پشت بلندگو می گفتند پروژه ی فلان حذف شدی عزیزم (با این چاشنی عزیزم گه کسی عصبانی نمی شد . علاوه بر این چند تا گروه علامه حلی هم از دبیرستان اومده بودن ( - بفرمائید؟! - leader ما رو بدین بریم !! ) و کلی عصبانی بودن که چرا نتونسته بودن برن دبیرستان فرزانگان آخه اونجا پسرا رو فقط با دعوتنامه راه می دادن . بالاخره بعد از کلی غر شنیدن تونستیم مدرسه رو بهشون نشون بدیم . چند تا گروه دیگه از مدرسه های مختلف دیگه هم اومدن . آخرای روز 5 شنبه بود که از صدا و سیما اومدن خب ما هم عجله داشتیم بریم خونه هامون ولی نمی ذاشتن بالاخره 5 شنبه تموم شد و صبح جمعه سر رسید . نزدیکای ساعت 11 بود که فهمیدیم زهرا با دوستاش رفته دبیرستان خب یک نفر کمتر زندگی بهتر . بعد از ساعت یک فهمیدیم که یه گروه دیگه هم رفتن بعد از نمایشگاه یه گروه دیگه به جمع گروه مسافران دبیرستان اضافه شدن . خلاصه دیگه سرتون و درد نمی یارم روز جمعه هم مهمون داشتیم ولی با نظم بیشتری اداره شون می کردیم ساعتای حدود 1:15 بچه های المپیاد زبان که المپیادی بین بچه های راهنمایی فرزانگان و علامه حلی بود راه افتادند . حالا ماجرای المپیاد رو بعدا تعریف می کنم . روز جمعه فامیلای خیلی از بچه ها اومده بودن از جمله خود ما واسه همین از نظر خوردنی مشکلی نداشتیم (البته ما هیچ وقت مشکلی نداریم ) آخرای نمایشگاه هم با یه حلقه از 6 امین نمایشگاه آفتاب خداحافظی کردیم ! برای همیشه . و اما بشنوید از المپیاد زبان . حدود 14 نفر بودیم که به جز 4 نفر بقیه شومی بودیم . وقتی به اونجا رسیدیم یه آقایی اومد که ما رو توجیه کنه مثلا . از اونجایی که اولاش سعی داشت لفظ قلم حرف بزنه و هی می گفت خانوم فلانی تشریف آوردن یا نه ! ماها هی مسخره ش کردیم . بعد یکی از بچه ها هر دفعه می گفت خانوم فلانی هم تشریف آوردن . خلاصه بعد از 5 دقیقه همون یکی از بچه ها پرسید از کدوم مدرسه ها تشریف آوردن . دیگه ما رو می گی مرده بودیم از خنده . آخه لحنش خیلی بانمک بود . خلاصه بعد از اینکه به اندازه ی تمام عمر مفیدمون یعنی حدود 5 دقیقه خندیدیم آقاهه که لجش گرفته بود گفت می خواین براتون آب بیارم . دیگه یکی بیاد ما رو جمع کنه . مثله چی پهن شده بودیم و می خندیدیم . خلاصه بالاخره نشستیم سر جلسه امتحان . دفترچه ی سوالات رو توی یک کیفی گذاشته بودن که همهی زیپ هاش خراب بود تازه رنگش هم خیلی قشنگ بود . خلاصه دیگه ما هم که از امتحانه هیچی هالیمون نمی شد ( نه هالیمون می شد و نه حالیمون ) اینه (عینه!! ) لشگر شکست خورده ها اومدیم بیرون و سوار مینی بوس شدیم و حدودای ساعت 30/4 رسیدیم مدرسه . اینم ماجرای نمایشگاه که البته از بعضی قسمتاش واسه اینکه مناسب سنتون نبود و از بعضی قسمتاش واسه اینکه به کسی برنخوره سانسور شد . دیگه هرچی که هست به خوبی خودتون ببخشید دیگه !

پی نوشت ) یا همون پ.ن خودتون ! : در ضمن می باشد غلط است

راستی فاطمه ببخشید آپ گنده ای شد عروسیت جبران می کنم .

 

نوشته شده توسط : کیانا !

 

پ.ن : من تایپش کردما ( و یه کم ویرایش!! ) ! لطف همه جفتمون مدیر در حق همه جفتمون مدیر ... ( !! شرط می بندم کوچکترین چیزی ازش نفهمیدین خودم هم نفهمیدم چی گفتم !! )

 

 

 

لينک
جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ - IQha