درکه؟! ... ناگهان چقدر زود دیر می شود ... !!   

یا هو ... !!

 

سه شنبه ... صبح!

- بچه ها نریم ... فکر کنین! بعد سه سال دیگه هیچ وقت هیچوقت با وفامنش کلاس نداریم!

- نــــه!! خوش می گذره بریم!

- ای بابا ... آخر سالی چیزی که زیاده اردو ... دیگه هیچوقت سه شنبه نداریم ها ... کلاس آشپزی زنگ آخرو بگو ... !!

- نه ... نمی دونم! نریم! بریم؟!

- مگه می شه نریم؟ تولد مریمه ... نمی شه که ... خیلی نامردین اگه نیاین.

... چند بار پالامپ پولومپ پیلیمپ (آره؟!) و یکی دوبارم کاغذ قیچی که هر بار جواب واسه رفتن مثبته و بالاخره راضی می شیم بریم!! ( ... !! ... بعضی وقتا آدم مجبوره واسه این که یه کاریو با خیال راحت انجام بده یه دلیل بیاره! حتی اگه دلیلش الکی باشه ... نه؟!)

همین که میایم پایین می بینیم سوما همه نشستن رو پله و غلامی هم وسطشون ... یه ذره که سرمونو اونورتر می کنیم می بینیم جلوشون هر کی یه دوربین گیر آورده وایساده و در حال ثبت و ضبط این صحنه س ... یه کم بعدم که سرکارخانوم رحمتی میان و می شینن بین بچه ها و دوباره روال عادی مجلس!  

 

سومای (سوم های) قهرمان!

 

بعدشم که پیج می شیم واسه اردو؛ و با فاکتور گیری از قسمتای تو راهش، حدودای ساعت 8 و نیم می رسیم درکه ... بازم با فاکتور گیری از اس ام اس حدیث که "آقا بزرگی سلام میرسونه" و اینا، جلو یه سوپری صبر می کنیم و در همین لحظه ی تاریخی چشممون میفته به دوتا دختر و یه پسر که جلوی ما دارن رژه می رن ... حالا هی ثمین می گه "خانوم ما بسیجی ایم! ... ما نمی تونیم این صحنه ها رو تحمل کنیم! ... ما اگه نریم همین الآن با این ... ها مبارزه کنیم بسیجی نیستیم!!" ... محبوبی و جمعه ای هم هی به مقنعه ی ثمین که داره میفته (توضیح: واسه خیلی طبیعی شدن، در این قسمت ناچار به استفاده از آرایه ی مبالغه شدیم!) نگاه می کنن و ما هم می خندیم!!

حالا تو راه از اینا زیاده!! ... ما اول راهیم!!

همینطور که داریم راه می ریم و هی می ریم و هی میریم و شعر می خونیم، یه دفعه چشممون می خوره به یه تابلو:

 **لوله کشی بهاران**

 

تاسیسات بهاران!  

 

نه سوژه از این بهتر؟! ... تا وقتی یادمون نره بهاران چطور از ته کلاس داد می زد بهاران! گل،بهاران! بلبل،بهاران! و همه چی بهاران؛ این سوژه باقی خواهد ماند! ... از سوژه هم معمولا عکس می گیرن دیگه، نه؟! (نه آخه یکی نیست به من بگه تو از چی عکس نمی گیری؟! :دی!!)

همینطور که به راهمون ادامه می دیم و تعجب می کنیم از اینکه اونجا چرا اینقدر شبیه روستاست -مگه منطقه یک تهران نیست؟/استفهام انکاری!- چشممون می خوره به یه آقاهه که داره از اون دور دورا با الاغاش میاد!!

که: دوربینا بالا ...!!

آقاهه: از الاغای من عکس نگیرین فردا پس فردا عکسش پخش بشه!

ثمین: بشه بلوتوث ملت!!؟

آقاهه: آره ...

حالا ما که عکس خودمونو می گیریم و خنده هامونم می کنیم ولی جدا" :اگه این آقاهه نمی خواست ما از خراش عکس بگیریم چرا هی میومد جلومون و هی می رفت اونور؟! دوباره هی میومد ...!!  وا ... !!

خلاصه ... رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه ... اگه گفتین به چی؟! ... به یه ... به یه ...

یه تابلوی گنده ی فلزی گنده ی فلزی گنده! ... حالا اگه گفتین روش چی بود؟! :دی!!

 

** می باشد غلط می باشد **

 

-          آوردن ضبط صوت، چاقو، قمه، اره، ... ممنوع می باشد

-          قطع درختان و ریختن زباله و چیدن گلهای وحشی ممنوع می باشد

باور کنین دیگه راه نداشت!! ... ما اصلا نمی خواستیم به چیزای عمومی آسیب برسونیم ولی ... ملیکا زود پرید بالا و یه غلط گیر از یه آدم خیر که خیلی با این کارش قدم بزرگی در پیشرفت علم برداشت، گرفت و ... !! می باشد = است :دی!!

(اینو می گین؟! این که چیزی نیست آخه!! ... بد جوری این می باشد غلط می باشد رو سرایتوندیم! ... مامانم می گفت اونروز که همکارش برگه رو اورده بود تا امضا کنه همه ی می باشداشو کرده بود است!! –موقعی که مامانم تعریف می کرد حالت من: - /اونروزم الهام می گفت توی همشهری جوان یه چند تا می باشد دیده بوده و همچین که می خواسته خطشون بزنه چشمش افتاده بوده به یه می باشدی که تو پرانتزش نوشته بوده: خودمان می دانیم می باشد غلط است!! جل الخالق!! ... من می ترسم! اون دیگه از کجا فهمیده؟! :دی!!)

بازم خلاصه ... دوباره با چهره های پیروز به راهمون ادامه دادیم تا این دفعه به این مغازه های وسط راه رسیدیم. یادم نیست آهنگ چی گذاشته بودن ولی:

- ما بسیجی ایم ها!! ... آهنگ آهنگه ... غیر مجاز و اینا هم نداره ... استغفراالله! ( من الآن یه ذره که خوب فکر می کنم می بینم با اون کارامون آبرو واسه بسیج نذاشتیم!!... بسیجی چیه بابا؟! ... به قول جمعه ای بریم جورابمونو بلند کنیم!! )

همچنان: خلاصه ... صحبت کوتاه باید کرد ...!! تا یه جایی رفتیم و دیگه برگشتیم تا رسیدیم به یه جایی که قبلا هم بهش رسیده بودیم! ... ولی زیاد نرسیده بودیم!!  نشستیم حسابی آب بازی (مگه می شه ما با گروه فرهنگی بیایم اردو و خیس نشیم!؟) و بعدشم رفتیم بالای کوه (آره؟!) نشستیم و هی با دیدن این آدمای تیپ قشنگ که از جلومون رد می شدن، یاد شعر مرده شور حدیث (مخصوصا اون قسمت مرده شور همه تونو...!!) می افتادیم و بلند بلند می خوندیم!! جاتون خالی موقع برگشت هم از سربالائی بالا میومدیم و شعر می خوندیم و فیلم می گرفتیم تا رسیدیم به یه امازاده!!

دیدیم بابا حالا کو تا قضا شدن نماز! بی خیال!! (احیانا اردوی اعضای فعال بسیج نبود؟!) و نشستیم غذا و گوجه سبز و اینارو گذاشتیم وسط و گرم صحبت تصمیم گرفتیم زنگ بزنیم مدرسه ببینیم چه خبره ... !! زنگ زدیم حدیث ولی صدا به صدا نمی رسید و فقط صدای یه چیزی میومد که دلمونو سوزوند ... حلقه!! ولی بعد به این نتیجه رسیدیم خودمون خیلی شعر خوندیم و کیف کردیم، حلقه دیگه کلیشه ای شده!!

و دیگه بعدشم اول به یه گربه هه کالباس دادیم (خدا کنه مریض نشده باشه! ) و خودمونم نشستیم رو زمین و شعر خوندیم و غزل واسه مون فلوت زد و ... !! بعد هم که برگشتیم!! ... ولی خدائیش تو راه برگشت هم یه عالمه کیف کردیم و بعد ...!! موندیم پشت در مدرسه ...!!

 

 

همیشه هم پشت در موندن بد نیستا! ... اونم پشت در مدرسه!! :دی!!

 

اولین کسی که دیدیم سرکار خانوم مصدقی بودن که با لبخند قشنگ نسبتا همیشگی (چیه؟! ... بهترین معاون پایه ی دنیاس!) پرسیدن خوش گذشت؟! ( ... خانوم مصدقییییییی ) و بعد رفتیم سر کلاس حرفه که تازه شروع شده بود!! –ایول به آشپزیم رسیدیم!!- بماند سر آشپزی چقدر خندیدیم چون همونی که گفتم: سخن کوتاه باید کرد!!

تا آخرای اون زنگ خوش بودیم و اونروز داشت می شد یه روز محشر تا اینکه ... 5 دقیقه مونده به زنگ:

یه برگه ی کوچولو که روش نوشته شده بود: "دانش آموزان پایه ی سوم از چهارشنبه 19 اردیبهشت تا 27/2/86 تعطیل می باشند."

اینقدر شوکه شده بودم هیچکاری نتونستم بکنم ... حتی نپریدم می باشدش رو خط بزنم!! گریه ؟! ... اون لحظه؟! اوج شوک!؟ مگه می شه ... فقط تونستم کیفمو بردارم بیام بالا ببینم چه خبره.

نصف سوما جمع شده بودن جلوی دفتر ساکی و چطوری گریه می کردن ولی ساکی بیرون نیومد! اومدیم حیاط ... وسط حیاط رو زمین ... !! ... وسط همون زمین بسکتبالی که سومای پارسال پرش کرده بودن از نوشته های خدافظی ... و بعد اونا با بیرحمی روی همه رو آسفالت کردن! ... نشسته بودیم ... پا شدیم ... نشستیم ... رو پله هم کسایی بودن که گریه می کردن ... یادم نیست چی شد! ... انگار زنگ خورد ... گریه م گرفت و دو دیقه بعد یهو زدم زیر خنده ... دوباره گریه ... چی شده بود؟! ... باورم نمی شد بیرونمون کردن؟! ... گفتن برین دیگه حق ندارین فردا بیاین؟! ... یکی داشت به خانوم رحمتی همینو می گفت! ... یه دفعه چی شد که دوباره همه جلوی دفتر ساکی بودیم؟! یادم نیست! ... ایندفعه همه، همه ی همه اومده بودن ... بست نشینی؟! ... بست نشینی ... چه آشناس! ... بست نشینیو سر همون کلاس تاریخی یاد گرفتیم که امروز حاضر شدیم به خاطر یه اردوی مسخره ازش بگذریم ... از آخرین روز مدرسه؟! آخرین روز راهنمائی؟! نه! ... نباید آخرین روز باشه ... همه هم اونجا جمع شده بودیم که همینو بگیم ... اونطرف (خانوم) اژه ای وایساده بود، یه طوری بود ... رفت طرف دفتر ساکی ... و بالاخره اوردش بیرون! ... حالا ما شروع کرده بودیم توی یک دیوار سنگی خوندن و گریه کردن ... ساکی هی می گفت "خانوما بذارین من حرفمو بزنم آخه" ... ساکت شدیم... گفت "من از این داربستا می ترسم، از هر سال خطرناک ترن، اگه هواستون بوده باشه امروز چند بار خودم به شخصه اومدم تو حیاط" ... صدای اعتراض ما ... فقط واسه این داربستای مسخره؟ اینطور باشه خدافظیمون؟ ... جواب داد "ده دقیقه وقت دارین برین خدافظیاتونو کنین" ... مسخره ست!! خلاصه ی سه سال تو ده دیقه؟! نه! ... "امتحاناتونم هس!" ... نه، فردا ... "سرویساتون بچه ها!  باشه فردا بیاین فقط باید سر همه ی کلاسا باشین، از ساعت 2 تا 2 و نیم می تونین بیاین پائین ... قبول؟" ... دیگه نفهمیدم کسی قبول کرد یا نه! ... یادم نیست چی شد ... فقط خندیدم ... آذین شروع کرد: بزن به افتخارش ... !!

...

4 شنبه ... !

پله های مدرسه ... پله، پله ... پله هایی که با یه احساس بد رد می شد ... پله، پله ... آخرین بار؟ ... پله ... دیگه هیچوقت ... پله ... و در آخر کلاسی که مثل همیشه نیست ... کلاسی که دیگه هیچوقت 6/3 نمی شه ... کلاس؟! ... مدرسه؟! ... 6/3؟! ... !!

واسه آخرین بار کسایی که کلاسای خانوم رحمتیو دوس دارنو پیج کردن! ... اونجا هم مث همیشه نیست ... خانوم رحمتی منتظره تا خدافظی کنه ... یه احساس بد ... ولی گریه م نمی گیره ... هیشکدوم از بچه ها گریه شون نمی گیره ... همه می خندیم ... چه مون شده امروز؟ ... خنده؟! ... تموم می شه ...! آخرین کلاس خود شناسی تموم می شه ... تموم شد! به خدا تموم شد ... چرا هیچ کاری نمی کنی بی احساس؟ چرا فقط خشکت زده؟! ... دیوونه می گم تموم شد! دیگه هیچوقت خانوم رحمتی نیست که اون بالا واسه ت از خودت بگه و ... دیگه هیچوقت نیست ... ! ... ولی ما گریه نمی کنیم ... و نمی خندیم حتی ... و واسه آخرین بار بلند می شیم ... و خدافظ کلاسی که نصف سوما رو می کشوندی تو 7/1 ... خدافظ!

بیرون کلاس ... تو حیاط ... سوما جمع شدن حیاط پائین! ... چه صحنه ی آشنائی ... چقدر شبیه عکسیه که از سومای پارسال همینجا ... سومای پارسال؟! پارسال؟! ... و حالا به همین زودی نوبت ما رسید؟ ما سوم شدیم؟ ... نه، نه! دیگه حتی سوم هم نیسـ ... !

انگار تصمیم جدی گرفتن کلاسارو بی خیال شن ... ولی من از آخرین کلاس خانوم رحمتی نمی گذرم ... اینا هم پاشدن ... و زنگ اول ... !!

زنگ دوم ...! ... هیشکی بالا نمی ره ... همه تو حیاط، وسط زمین بسکتبال ... حلقه؟! ... سرکار خانوم مصدقی میاد ... "شما به خانوم ساکی قول دادین بچه ها" ... به خاطر خانوم مصدقی هم که شده (آره؟!) می ریم ... میاد سر کلاسمون ... "من از خانوم ساکی چقدر خواهش کردم که این هفته ی آخر رو تعطیلتون کنن، گفتم درس ندارین این هفته ... !! حالا شما ... !! من دیگه کاری ندارم باهاتون، خودتون بهتر می دونین چه کار باید کنین" ... و بعد از کلاس می ره ... چرا نفهمیدیم این آخرین باری بود که اومد سر کلاسمون؟! چرا ... !؟

ولی ... چقدر خندیدیم زنگ دوم ... بچه ها تخته رو از نوشته هاشون پر کردن تا عکس بگیریم ... دور تخته هم ملیکا اسمامون + یادگاریای 6/3 رو نوشت ... بعدشم که همون خنگ بازیای همیشگی ... :دی!!

و ... زنگ سوم شد! هیشکی دیگه سر کلاس نرفت! از زنگ دوم هیشکی نرفت؛ معلما هم نیومدن ... اومدیم تو حیاط ... روجا شروع کرد به خوندن "دنیای من" ... و کم کم سوما هم ... !! زنگ تفریح که خورد اژه ای با نصف سوما رفتن پارک ... توی راه واسه ش بزن به افتخارش خوندیم/دن! ... بعد هم که پارک و ... حدود نیم ساعت بعد غلامی بقیه ی سوما رو آورد ...

نزدیکای زنگ نماز بود که فهمیدیم آخرین زنگ تفریح دوره ی راهنمائی الآن شروع می شه و به سوی مدرسه رهسپار شدیم ... همه جمع شدن ... همه ی همه ... !!

نشسته بودیم/دن و داشتیم/دن چیزایی می خوندیم/دن که یه دفعه اون سطل زرد گنده هه در حالیکه پر آب شده بود رو سر کسایی که اون وسط بودن خالی شد ... باز بچه ها شروع کردن:

- مریم مریم! چرا ... :دی!!

و وقتی همه خیس شدن یه حلقه ی دیگه و بعد نشستیم رو پله ها تا خشک بشیم ... و زنگ چهارم شروع شد ...!!

حلقه ... پراکنده می شیم ... حلقه ... حلقه ... توی یک دیوار سنگی ... حلقه ... حلقه ... بادبادکها ... در نفس سازی ... حلقه ... دیوار سنگی ... حلقه ... حلقه ... می شینیم رو زمین ... دیگه وقتشه ... کم کم اشکا میاد ... چطوری شد که اشکای این کسایی که امروز گریه شون نمی گرفت سرازیر شد؟! ... با دیدن خانوم مصدقی که صداشون کرد تا آخرین حرف خودشو بزنه!؟ ... یا آخرین شعرایی که با این رنگ مانتوها و زیر این آسمون خوندن؟! ... یا ... یا دیدن دیوارای مدرسه و اومدن تک تک خاطره ها و اردوها و فیلترا و مسابقه ها و همه و همه چی جلو چشماشون؟! ... یا ...

می رم طرف درخت ... درختمون ... درخت ما ... همونی که این دوما واسه توتاش می خوانش ... سال دیگه ... کی می خواد وقتی راعی کچلت کرد واسه ت ناراحت بشه؟! ... حسرت دیدن شاخه های بلندتو بخوره؟! ... کی؟! ... بهش نگاه می کنم ... برگاش دیگه داره در میاد ... شده مثل سال دوم ... تولد خانوم اسدی رو زیر همین درخت گرفتیم ... اونموقع که همه ی یک یکیها بودن ... ولی حالا ... دیگه نه یک یکی هست ... نه دوئه سه ای ... و نه سه ی شیشی ... هیچوقت بر نمی گردن ... هیچوقت هیچوقت اونروزا نمیان ... همونروزایی که با مقنعه های آبیمون می نشستیم تو نمازخونه و با بی حوصلگی به حرفای مصدقی اونموقع ها و سرکار خانم مصدقی حالا گوش می کردیم ... به صادقی می خندیدیم ... به همه چی می خندیدیم ... به همه کس ... .

خانوم مصدقی صدامون می کنه ... با همون لبخندش ... تا صدا می کنه همه پا می شن ... جلوی پله ها جمع می شن ... بلندگو اذیت می کنه ... بچه ها می گن خانوم بدون بلندگو حرفتونو بزنین ... شما که همیشه می گفتین ما باید اونقدر خوب و آروم باشیم تا دیگه نیازی به بلندگو نباشه چرا حالا ... ؟! بدون بلندگو بگین! ... ما می شنویم ... ولی ... صدای خانوم مصدقی به کسی نمی رسه ... ما بزرگ شدیم دیگه نمی شنویم یا اون ... ؟! می گه "اگه بدون بلندگو باشه که به خدا می سپارمتون، ولی اگه بلندگو باشه چند تا چیز دیگه هم در کنارش هست!" ... به خدا می سپارمتون؟ خدافظ؟ همین؟! همین خانوم مصدقی؟ تموم؟! سه سال تو یه جمله خلاص شد؟! ... و بعد یاد سال دوم می افتم که با دیدن حاج قنبری چقدر حرص خورده بودیم از اینکه مصدقی اونموقع ها واسه ما اینطوری نمی کنه! ... و حالا داره به واقعیت می پیونـ ... ؟! یادم نیس چی شد! ... ولی بلندگو درست شد! باید می شد ... "گریه نکنین بچه ها، دوست ندارم اینطوری ببینمتون" همینو یادم موند ... گوش می کردم و گریه و بعد ... !!

...

زنگ خورد ... و ما دیگه حلقه نزدیم ... ما رو زمین نوشتیم خدافظ مدرسه ... نشستیم وسط حیاط ... گریه کردیم ... گریه کردیم ... گریه کردیم ... و گریه کردیم ... خیلی! ... تموم شد ... زنگ خورد؛ یعنی خدافس راهنمائی! ... یعنی خدافظ همه چی ... از دستشوئی های مدرسه گرفته تا اتاق خانوم ساکیو مصدقی ...

اتاق مصدقی؟! ... سال دیگه اون صفائی می خواد جای مصدقی منو بگیره؟! ... اون؟! ... حق نداره ... ولی ... مصدقی تمام نوشته های در دفترشو کنده بود ... راهروی ما خالی بود ... خالی تر از همیشه ... دلگیر ... و خالی ... سال دیگه چی می خواد جای اونا رو پر کنه؟! ... اونروز، رو دیوار جلوی دفترش رمزهای موفقیت با خط زهرا نبود ... رو در دفترش مطلبهای مهدخت و نصیحتای خودش نبود ... دیگه هیچی نبود ... همه رو کنده بود ... ! ... و باهاش تمام ...

تموم شد!

...

... و اونروز اس ام اس های بچه ها شده بود:

 

حرفهای ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود ... !!

 

 

 

 

پ.ن. امروز (دیگه می شه دیروز- 27 اردیبهشت) فیلتر جامع داشتیم ... خانوم مصدقی کنار پاسخنامه هامون یه چیزی گذاشته بود ... یه تسبیح بود که توی یه جعبه بود ... روی جعبه یه کاغذ قلبی شکل چسبونده شده بود که داخلش نوشته بود:

 

چرا گریه؟!

تا زنده ایم باید حرکت کنیم ...

حرکت یعنی زندگی ...

"زندگی یعنی لبخند"

 

اردیبهشت 86- مصدقی

 

 

 

 

پ.ن.2. من هنوز باورم نمی شه ... تموم شد؟! ... چقدر زود دیر می شـ ... !! ... ...!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه

 

 

لينک
جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ - IQha