و آنروز پايان بود ... ‌پايان ما !!   

یا هو ... !!


از روز قبلش تو گوشم زنگ می زنه: و فردا پایان ماست ... و فردا پایان 182 نفر دیگر است ... پایانی از دوره ی راهنمائیشان ... و فردا ...

و با وجود تمام سعی ام برای کنار زدن خاطرات، صحنه های روز امتحان میان ترم حرفه از جلوی چشمام کنار نمی ره ... و تلاشهای ما برای حفظ 20 سی صفحه ی نخونده ی کتاب، و یادداشتهامون روی تخته و ... وای خدا! 6/3 ... !! آخه چرا؟!

...

و صبح چهارشنبه (سبک نوشته تغییر می یابد! آخر می دانید، اصلا حس آنگونه نوشتنمان نمی آید!! –البته از بیخ حسمان اشکال دارد ولی ناچاریم خب!! )

ما نشریه پخش می کنیم ... آخرین شماره ی نشریه یمان! ... "مقنعه ای از جنس کاغذ" مان ... !! ... و با اینکه آخرین شماره ی نشریه ست هنوز هم می مانند اندر کف اسمش این اولیها! ... آخر نمی دانند فلسفه اش را!! ... شوتند دیگر چه کنیم، ها؟! :دی!! (ای پدر/ بابا!! انگاری دوباره خواجه عبدالله انصاری شدم بلانسبتش! )

خب آخرین زنگ امتحانمان ... نمی خورد انگار! ... نمی زنندش دیگر!! (چرا نزندندش راستی!؟ وا! ) ... و ما با اشاره های مرغکی (کسی که جوجه دارد خب مرغ است. نیست آیا؟) هدایت (!! – نه آن هدایت!!  آن هدایت!! ) می شویم به سمت محل استقرارمان! ... و می بینیم در آنجا یک تقدیر نامه ... و اشک جمع می شود در چشمانمان ... و ما ... !!

و بعد امتحان نیز حلقه می زنیم ... آخرین حلقه ی دوره ی راهنمائی مان ... و حلقه ای که فقط و فقط سومیها هستند در آن ... !! خیلی زود بزرگ می شود؛ چون می دانند که آخرین است، انگار!! ...

و ما می خوانیم "توی یک دیوار سنگی ... دو تا پنجره اسیرن ... دو تا خسته دو تا تنها، یکیشون تو یکیشون من ... !! ... دیوار از سنگ سیاهه..." ... و ما ... و ما ... ما ...

...

و داخل اردوگاه: ... اینجا محرم سازی شده است انگار! ... خیلی خیلی محرم سازی شده است ... این را موبایل های دوربین دارمان که همه اش در حال فیلم گرفتنند اثبات می کنند ... بله ... محرم سازی شده است ... انگار!!

...

سکنی می گزینیم در قسمتی از اردوگاه ... و می خوانیم برای شمبلیله ای: تولد، تولد، تولدت مبارک!!

و او هی دو نقطه دی می شود!! ... و می گوید کجا است کادو هایم! رد کنید بیایدشان!! ... و ما در حال اندازه گیری روی وافر آن بشر (همان بشر!) می گوییم کدام کادو آخر؟! و جواب فقط دو نقطه دی است و دو نقطه دی ... !!

و ما پس از اطمینان از اینکه: نه رویش کم نمی شود انگار و خبری نیست از کیک، امسال؛ مقادیری پفیلا در جعبه ی نشریه ها ریخته و با کاغذ شکلات که رنگش به سرخی آتش است، شمع را روشن کرده و نظاره می کنیم بر ابتکارمان!

و ما تولد می گیریم بی خبر از آب بازی ای که در طرف دیگر اردوگاه در حال اجراست و دیگرانی که شده اند موشهایی آب کشیده!! ... و ما ... توصیف نمی کنیم آن صحنه را! ... هر گونه توصیفی آخر، می کاهد جذابیتش را!

و دیگر هیچ نبود که همگانی باشد از اردوی ما ... هر که در گوشه ای کاری می کرد و ما نیز ... و چه خوب تر بود پارسال ... و چه لذتی داشت ... !!

و آخر که وقت رفتن فرا رسید بساطمان را جمع کرده و دم در به انتظار نشستیم ... و پیج کردندمان نا آشنایانی "دانش آموزان راهنمائی فرزانگان" !! و ما سخت در اندیشه ی اینکه آخرین بار است پيج می شويم به اين نام، راه افتاديم به سمت اتوبوسهايمان!!

... بر خلاف انتظارمان، خبری نبود از گریه ها ... و ما، قسمتهایی از راه در حال بلوتوث یابی بودیم و قسمتهای دیگرش زنده کردن خاطراتی ...

و بعد از آن ... مدرسه ... ولی دیگر هیچ کس/چیزی نبود ... و تنها خانوم مصدقی بود در جلوی پله ها ... و خانوم (ها) اژه ای و کرمی و ابراهیم زادگان بر روی پله ها ... و مایی که با دیدن خداحافظی خانوم مصدقی از بچه ها، اشک جمع می شد در چشمهایمان ... و بعد ...

و چه دیر فهمیدیم که صبح در حلقه، آخرین بار بود که بودیم همه یمان! ... و دیگر هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت نمی شود که جمع شویم، هر 183 نفرمان ... و ... تمام شد ... !! راهنمائیمان!

و آن روز پایان ما بود ... پایان سه سال با هم بودنمان ... پایان سه سال خانوم مصدقی داشتنمان ... پایان با این مانتوها حلقه زدنهایمان ... و پایان ِ ... !!

ت

م

ا

م

ش

د

... !!

 

 

 

 

 

پ.ن. ای بابا- ای بابا!! (:دی!) تصورم از پایانش یه چیز دیگه بود ... دوست داشتم همه داد می زدن تا حداقل توی اون سکوت تموم نشه ... 23 خرداد 1386 ... خیلی عادی تر از سال اول یا دوم تموم شد حتی ... خیلی خیلی خیلی موند توی دلم ... اصلا ... خانوم مصدقی چرا گذاشتی/خواستی اینطوری بشه؟! 

 

 

 

 

پ.ن.2. قاصدکِ نشریه رو که خوندین؟! :دی!! ... ما ... می ریم مشهد!!امشب ... !! ... و 28 (!) خرداد ساعت 10 شب اینا برگشتمون از اونجاست ... مشهد ... نمی تونه، اصلا نمی تونه مثل پارسال بشه ... بدون زهرا و زهرا ... و بدون کیانا ... جاشون بی نهایت خالی ... خیلیییی ... !!

 

 

 

 

پ.ن.3. "......." ---> می خواستم خیلی چیزای دیگه هم بگم، خیلی حرفا موند ولی مثل اون گریه ای که در نیومد، نمی شه! ... پس همون جمله ی خودم که: توی 7 نقطه خیلی خیلی بیشتر از 3 نقطه حرفایی که نمی شه گفت جا می شه ... !!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آی کیوها(ییها) ---> فاطمه

 

لينک
جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦ - IQha